صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

حسابی خسته شده بودم. سه ماهه پر مشغله رو توی بمبئی پشت سرگذاشته  و داشتم به ایران برمی گشتم. شکر خدا همه چیزمرتب بود. کارخونه پس از گذشت یک سال از تاسیس و فعالیت مستمر و سخت ، بالاخره به  ثبات کاری رسیده بود و حالا با  قرارداد هایی که با چهارکارخانه معتبر اروپایی برای تامین نیازهاشون بسته بودیم آینده ای روشن ، پیش رو داشت.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:46 :: توسط : ahmadlavasani

بیا فخار دست از کوزه بردار

برو شعری بگو  از حال سردار

 

ز من بشنو  قبای سبز تا کن

خودت را  در جناح راست جا کن

 

نه ازهر کوزه ای آبی تراود



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:36 :: توسط : ahmadlavasani

 

من  از  ایران  می آیم

پر از اندوه و  پر درد است

من از  ایران می  آیم

اجاق خانه  ها  سرد  است



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:34 :: توسط : ahmadlavasani

 

(تقدیم به دوست گرامی  جناب  جمعی (

 

قامت سرخت حکایت ، می کند اندیشه را

عاشقی ، زان دم که  پیچیدی مهار پیشه را

 حکمتت را  نیک دانستم. مریزاد  ای رفیق



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:32 :: توسط : ahmadlavasani

(تقدیم به دوست عزیزم شمس الدین  عراقی(

 

مهمان شده ام اکنون، ای صاحب میخانه

بر ساز طرب می زن ، من مستم و دیوانه

 

از آتش  خود کامی ، شد پرده نشین مطرب

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:31 :: توسط : ahmadlavasani

)تقدیم به جناب استاد محمد حسن کلات(

 

غصه از دل می برد، بوی کلات
موج رنگارنگ آن نیکو دوات

برده ای حسن از حسن در دلبری

صوت محمود و محمد در صدات

خوانده ام از ته به سر نامت چنین

برگ سبزی ، تحفه ای ، قندی ، نبات


 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:29 :: توسط : ahmadlavasani

چهار ساله  بودم ، بدآن خاک  تر

به بازی نشسته  به سوی پدر

چو ایام  بگذشت ، نه ،  ده  از آن

کند با منش خاک  تیره  چنان



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:10 :: توسط : ahmadlavasani

 

سلام ای نا رفیق ، پست
پیامم داده بودی تا

برایت نامه بفرستم

نگفتی گوگلی ؟؟
……
یا ، مامن ات یاهوست
.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:08 :: توسط : ahmadlavasani

 

این چه دنیایی است.
دائم اشگ وخون

می سرایند شاعرانش

ازجنون 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 16:07 :: توسط : ahmadlavasani

 

با خودم فکر می  کردم چی مون شبیه آدمیزاده که  عاشق شدن مون باشه. برخلاف همه داستان های  عاشقانه ، شروع داستان من نه توی یه غروب سرد پاییزی بود و نه نیمروز دل انگیز بهاری .... بلکه یه روز بود مثل همه  روز های لعنتی که میومدن ، اما دلشون نمی خواست برن.

من کلافه از این روند کند و تکراری، تصمیم گرفتم اون روز خروس خون سحر  یه سری بزنم کله پزی سید و حداقل توی این چرخه کسالت بار روزگار  زمان رو  بکشم و دلی از عزا در بیارم.. خیلی  وقت بود شاید سه سالی می شد ، سید محسن رو ندیده بودم . همسن و سال خودم بود و مغازه  از  پدر  خدا بیامرزش بهش رسیده بود . راستش رفیق بودیم ، از دوره ابتدایی تا آخر دبیرستان . تا زمانی که پدر  تحت تاثیر غر ولندای مامان  قانع شد خونه آبا و اجدادی  خودش  توی باغچه بیدی رو بفروشه و بساط  زندگی  مون رو جمع کنه و ببره توی یه منطقه خوش آب و هوا و با کلاس توی خیابون پاسداران . ابتدا منو خواهرم  نفیسه از  این مسئله  خیلی راضی  بودیم. چون با شستشوی مغزی مفصلی که مادر  قجری تبار ما مسبب اصلیش بود. من و خواهرم هم به این نتیجه رسیده بودیم ،  که جامون اینجا نیست. به هر  صورت غرغر مکرر مادر و  اصرار  های چپ و راست من و نفیسه کار خودش رو کرد و  بابا  یه خونه خیلی  قشنگ و بزرگ  توی پاسداران خرید. و خیلی زود ما خونه قدیمی پدری رو با همه خاطرات ریز و درشتش پشت سرگذاشتیم و شدیم بالا شهر نشین  . تنها کسی که آخرین لحظه اشک توی چشماش حلقه زد  پدرم  بود.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: 10:11 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران