
نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی
صبحانه تمام شده بود و داشتیم راه می افتادیم که با دیدن لپ های ور قلمبیده دوستان ارشادی یاد ماجرای کالباس های گوشت خوک افتادم . بشقاب هاشون پر بود از اون کالباسها .......
ازمیزبان مون بابت صبحانه عالی اش تشکر کردیم و به اتفاق علی ومجید زدیم بیرون ............ وقتی به ایستگاه مترو رسیدیم مجید را صدا کردم و بهش گفتم : راستی یادم رفته بود بگم .......... به این بر و بچه های ارشاد بگو این کالباسها یی که دو لپی می خورن همه ازگوشت خوک درست شده ..........
مجید با نگاهی ناباورانه گفت:........ ن .....ه
گفتم : چرا.........
گفت : مطمئنید ؟ .......
گفتم : صد در صد ............
گفت: حاجی آخه چه جوری؟
جواب دادم : اولا" حاجی خودتی و جد و آباء ت ، در ثانی خانم کهل میزبانمون روز اول به من گفت ؛ شنیدم ایرانی ها ازگوشت خوک استفاده نمی کنند . گفتم درجریان باشید این سوسیس ، کالباس ها ازگوشت خوک هست ........
گفت: حاجی ......
حرفش رو قطع کردم و گفتم : حاجی خودتی و جد و آباء ت ..... من لواسانی هستم
لبخندی زدو ادامه داد ،....... ببخشید ........... چشم حاج آقا لواسانی.......... ببخشید ............ آقای لواسانی...... ولی این برو بچ ارشاد حسابی خودشون رو با این کالباس ها خفه کردن ........... خودم رو زدم به اون راه و پرسیدم : مطمئنی ؟!!!
جواب داد : آره آقا ............
گفتم : شاید براشون مهم نیست ، چون احتمالا خانم کهل به اونا هم همین تذکر رو داده .........
کمی فکر کرد و سرش رو خاروند و گفت : .......... ولی ......... اونا که زبان بلد نیستن ....... کوچه علی چپ را یه دوری زدم و جواب دادم : مگه می شه ...... این همه آدم اومدن یک کشور غریب ....... اونوقت هیچ کدومشون چهار تا کلمه زبان بلد نیستند .......
گفت : نه حاجی ....... ببخشیدن آقای لواسانی ......اونا برای بخور بخور و پاداش و حق ماموریت ارزی اومدن کاری هم انجام نمی دن ......... که نیاز باشه به زبان .......... فقط می چرخن و .......
گفتم : بهر صورت .......... این چیزاش به من مربوط نیست .........
ادامه مطلب...