صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 بهمن 1394 :: 13:55 :: توسط : ahmadlavasani

با درود  وعرض خیر مقدم

 

از همه شما عزیزان تقاضا می کنم

با استفاده نوار کناری سایت ، مطلب مورد علاقه خود را انتخاب

و برای مطالعه مطالب آن وارد شوید.


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 آبان 1394 :: 19:40 :: توسط : ahmadlavasani

GALAXI SE ARIES :Master D1

نگاتیو

پزیتو


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 آبان 1394 :: 19:25 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

 بعد از  سه هفته کارمستمر وفشرده  روی مطالب مطرح شده درکتابهای مقدس مربوط  به  پیامبران سامی از یکسو  وکتب زرتشت پیامبر پارسی  به این نتیجه رسیدیم. که ازمنظر این ادیان انسان حداکثر بین 8 تا 12 هزار پیش درجایی خارج از کره زمین پدید آمده و  سپس به دلایلی که بیشتربه افسانه شبیه است تا یک دلیل متقن علمی ، به زمین انتقال داده شده که اصطلاحا" به  آن  هبوط انسان  اطلاق  میگردد .

 

از طرفی ایرادات بسیار گسترده و اساسی  به نظریه  تکاملی داروین  آنجا که به انسان می رسد وجود دارد . البته خود داروین هم به این مطلب کاملا"  اشراف داشته و برای پاسخگویی  کلی به آن  نظریه حلقه گمشده را به نظریه اصلی اضافه نموده است.

 

درمورد نظریه کتاب های آسمانی باید پذیرفت با پیداشدن فسیلهای دومیلیون ساله آدم وحوای حداکثر  دوازده هزار ساله  نمی توانند رشه اصلی انسان باشند.

 

نظریه داروین هم به دلیل جهش ناگهانی، غیرمعمول  ونامتعارف انسان نسبت به میمون و اعلام نیازبه یک حلقه گمشده واسط  ازحیض انتفاع ساقط می گردد.

 

اما یک نکته جالب که ازطرف ایزابلا مطرح شد ما رابه مسیری تازه کشوند.

 

ایزابلا گفت: فرض کن تاریخ 8 تا  12 هزار ساله را ازنظریه ادیان  حذف کنیم .اونوقت چه اتفاقی می افته ،

 

کمی فکر کردم و گفتم: انسان درجایی  بنام بهشت خلق ...... و ... سپس ......  به زمین منتقل شد  

 

ایزابلابازیرکی گفت:  واین یعنی ......./

 

مثل برق گرفته ها  گفتم :.......سناریویی بسیارنزدیک با نظریه انتقال  .......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 07 آبان 1392 :: 18:46 :: توسط : ahmadlavasani

 

ای کسانیکه آورده اید. آیا آنان که افشا می کنند با آنان که افشا می شوند ، نسبت ناموسی دارند؟

 

من أولئك الذين لم يفعلوالا يعرضهم لالتي يتعرضون لها،يشرفني؟


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 01 آبان 1392 :: 19:16 :: توسط : ahmadlavasani

 

ای کسانیکه آورده اید بدانید و آگاه باشید که از آوردن شما،  منتی بر ما نیستدر عوض کلی بردید که  سه هزار میلیارد کوچک ترین آن  استلازم است روی تان را کم کنید براستی این برای شما بهتر است

 

من أولئك الذين لم يفعلوالمعرفة وتكون على علم بأن لك، وليس لنا الزلابيةبدلا من ذلك، هو العام فاز ثلاثة تريليونات أصغرخفض يتطلب الخاصهو حقا أفضل بالنسبة لك


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 01 آبان 1392 :: 19:09 :: توسط : ahmadlavasani

ای کسانیکه آورده اید .شما را خانه های  زیبا بخشیدیم ، حقوق و پاداشهای فراوان به شما عطا کردیم، نگاهی به ریخت خود در آینه بکنید، عاشق چشم و ابروی شما که نبودیم.فشاری ، تلنگری ، خذفی ....... کاری بکنید. اینطور که نمیشه .

 

من أولئك الذين لم يفعلوا.قمت منزل لطيفة،حقوقك وأعطى مكافآت كبيرة،نلقي نظرة في المرآة للقيام ملابسها،عيون والحواجب التي كنت أحب.ضغط، والوجه، وإزالة .......القيام بشيء ما.ليس هذا هو الحال.


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 01 آبان 1392 :: 19:02 :: توسط : ahmadlavasani

نمایشگاه کتاب- قصه یازدهم : کباب ماهی تابه ای

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

همه چیزایی رو که خریده  بودیم  جابجا کردیم  و از  فریده پرسیدم وسایل آشپز خونه هرکدوم جاش کجاست و دست بکار شدم.

 مقداری  ازگوشت رو پیاز زدم و ورز دادم......

فریده گفت : من چیکارکنم .............

گفتم : تماشا .......گفت  نه ، میخوام کمک کنم.  مثل قدیما ..........

گفتم :  پس  گوجه  بشور و خورد کن .....



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 01 آبان 1392 :: 18:02 :: توسط : ahmadlavasani

گفتگو  با مهندس حسن  خسرو جردی

 

پرسشگر و ویراستار :  صلاح  الدین  احمد لواسانی

 بزودی مشروح بیش ازدو ساعت گفتگوی  صریح  با مهندس حسن خسروجردی رئیس اتحادیه صادر کنندگان فراورده های  نفت و گاز و پیروشیمی را پیرامون مسائلی نظیر

- تحریم های بین المللی و غرب

- فعالیت های اعضای اتحادیه برای دورزدن تحریمها

_ طرح های تازه اجرایی برای ادامه فروش نفت و فراورده های آن  درصورت ادامه تحریم ها

- سرنوشت اتحادیه درصورت لغو تحریم

-  نظرات  مدیران نفتی دولت یازدهم واختلافات فی مابین

- تحلیل در مورد  نتیجه  مذاکرات نهایی 5+1

-  راه اندازی کنسرسیوم حمل و  نقل  دریایی

-  آغاز راه  اندازی 20 پالایشگاه کوچک  و متوسط درایران و کشورهای آفریقایی

 -و  دهها پرسش دیگر

به شما عزیزان  علاقمند  تقدیم  خواهم  نمود .


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392 :: 08:27 :: توسط : ahmadlavasani

 

ماجرای یک روز پاییزی من

 

بخش اول  : دربخش شیمی درمانی

نویسنده :  صلاح  الدین احمد   لواسانی

 

روز پاییزی

صبح  مطابق  معمول  حدود  ساعت شش  صبح از خواب بیدار شدم. امروز ششمین و آخرین  دوره  شیمی  درمانیم . شروع می شد . پنج روز سخت در  پیش  .... وپس از آن روشن شدن اوضاع  که  تا چه میزان مثمرثمر بوده .

بعد  ازاستحمام  و  سایر امور  شخصی  حدود شش وده قیقه پشت کامپوتر نشستم  و قدری اخبار  رو  مرور کردم .و  بخشی  از  رمان  نمایشگاه روتوی  بلاگ  گذاشتم  و آماده  حرکت  بسوی  بیمارستان  شدم.

مامان  توی چهار چوب در آپارتمانشون منتظر من بود.

گفت : نهار آبگوشت بزباش بارگذاشتم  . نهار با  بچه ها بیاین پایین . من آبگوشت بزباش خیلی دوست  دارم . نه  تنها من بلکه مریم و همه بچه ها هم  همینطور.

گفتم : باشه  و به طرف در  خروجی حرکت کردم.

روز  اول هر دوره مشکلات اداری بی اندازه ای دارد که  مریم  برا آنجام  این  امور  همراهم  به  بیمارستان  اومد.  ضنا مثل  همیشه  باید  قبل  از شروع  شیمی  در مانی تست  سی بی  سی  که  میزان  گلبول  های خون  رو نشون  میده . انجام  بشه  که  خود این بیش  از نیم  ساعات  تا  سه  ربع  وقت  میگیره .  خوشبختانه  مقاومت  بدنم  خوب بوده و میزان  گلبول های  سفید  نرمال  متمایل به  خوب  بود،  پس   باید  برای  تزریق برم. 

توی مسیر با همه پرسنل که  دیگه از  دوستان صمیمی ام  هستن .  سلام  و  سپس  شوخی کردم. اولین  نفری  که  دیدم خانم  دکترانصاریان که  دکتر  مسئول  مخصوص  شیمی  درمانی  بود که   دوره  کار آموزی کلینیکیش  چند  روز  پیش  تموم  شده بود .  حالا  واسه  خودش  خانم  دکتر  تمام  و کمال  بود . منتظر  آسانسور  بود و منم و  مریم  هم  منتظر  جواب  سبی بی سی . پشتش  به  ما  بود  و  نمتونست  ما  رو  ببینه .  صداش زدم و  بطرفش  رفتم.  تا ما رو  دید  گل از گلش شکفت .با  حرارت  همیشگی  خودش سلام  و  علیک   گرمی  کرد و  ما  هم جواب  دادیم.  اما  نذاشتم  چیز  دیگه  بگه .  با خند و شوخی  گفتم.  سه  شنبه  پوست همه  رو کندم .گفتم  بالاخره  این  دختره رو شوهر  دادین  رفت . آخه  مگه  خدا  رو  خوش  میاد اینجور  کردین  بهش . خانم دکتر بشدت  ضد مرد و با  ازدواج  مخالف  میگه  نهایتش  یه  برده  می گیرم، خدا  رحم  کنه  به  شوهرآینده اش ........

چشم غره ای رفت  و گفت :  من صد تا  اونا رو  که  اسم  خودشون  رو گذاشتن  مرد ، شوهر  میدم . حالا  میبینم. بخصوص  اون دست و پاجلفتی رو  که  هر موقع زنگ  زدم  خونشون یا داشت ظرف  می شست و  یا صدای اشپزیش  می  اومد ........

خیلی  ظرفیت داره  توی شوخی  راستش من با همه زبون  بازی یکی دوبار پیشش کم  آوردم. که  صد  البته  باعث  خوشحالی زائد و

الوصف خانمم شده  بود .  به  هرصورت  بعد  از این حرفا و در آخر احوالپرسی دکتر  و  مریض ، آسانسور  رسید و  خانم  دکتر  رفت 

دنبال  کارش .

 

اتاق تزریقات شیمی در مانی

چهره  ناراحت خانم کوهی نشون میداد روز شلوغ  و  پر کاری روشروع کرده .همه  تخت  ها پر  بود و تعداد زیادی بیمار  و همراه  هم پشت  پنجره  شیشه ای اتاقش می  خواستن هر چه  زودتردارو هاشون  رو تحویل  داده و آماده  تزریق آبشن.  اما کار ی نه از  دست   خانم  کوهی و  نه هیچکس  دیگه بر  نماد وقتی تخت  خالی نیست .یه سلامی کردم و کمی  دلداریش  دادم .  بعد  که  آرام  شد کمی سر بسرش گذاشتم .  از طرفی نگهبان  اومد و بیماران و  همراهانشون رو به  سالن  انتظار راهنمایی  کرد . فقط من ماندم و بیماری جوان به  اتفاق خانمی متشخص و خوش کلام  به اضافه عاقله مردی که  بعدا فهمیدم  خودش دربیمارستانی دیگر  دقیقا  همین  سرویس  را  به  بیماران  ارائه  میدهد .  آن خانم  که  بعدا فهمیدم  خاله  آن جوان  است  که  پس  از آگاهی  از بیماری  خواهر  زاده  اش  سراسیمه  خود  راازکانادا  به  ایران  رسیده  تا خود  وضعیت پزشگی  او را  دنبالکند . معلوم  بود  او  نی با این  امور بیگانه  نبود ، چون  در پاسخ   خانم  کوهی   با عباراتی پاسخ  میدادکه  روشن  بود  کاملا به  بیماری  اشراف  دارد . بهر  صورت به  درخواست  نگهبان  او  نیز محل  راترک  کرد و  پشت  شیشه  من  ماندم  و آن دو مرد .

از  آنجا که  همه  پرسنل بخش با شعار من از شش ماه پیش  کاملا آشنا هستند  به  این  عبارات  که " ایستاده  اگر  نه ،  نشسته میمیرم  نه  خوابیده . بنا به  عادت  معهود  صندلی من را آماده  کردند و بلافاصله  خود  خانم  کوهی  رگ گرفت  و آنژوکت  را در آن  فرو برد.  همین زمان ،  آقا مصطفی  شریفی عزیز که سری از هم  سوا  پیدا کرده ایم ،  در این مدت  اندر محفل  فیس بوک و جی تاک و ....... دارو  بدست رسید و  اینچنین  کار  آغاز شد خانم ها غلام زاده وامینیان   با لبخند  و در حالی که  سرگرم  کارهای  خود  هستند .  حرفهای من را  دنبال  می  کنند . در همین شادمان  دوستانی  و همیشه  خندان هم رسید . ظاهرا عسل  ماه عسل حسابی بهش ساخته  اونقدرکه احتمالا  ممکنه  زبونم  لال بره و یه زن  دیگر هم بگیره . سلامی قرائ کردو خواست چیزی بگه  مهلتش  تدادم. گفتم  لو دادمت .

چمشاش گرد شد و گفت:  منو ..... مگه من چیکار کردم  ؟ چی گفتم ؟

جواب  دادم :  خانم دکتر انصاری رو  دیدم  . گفتم  شادمان   میگه  خانم  دکتر رو شوهر  دادم  رفت .

آنچنان زد  تو سرش و  گفت  بدبخت  شدم  ، که همه  حضار زدن  زیر  خنده .

 گفت :  من  کی این حرف و زدم. شما خودت گفتی به  ما گفتین  ...... شوهرش  دادین رفت . مگه  نه ؟

گفتم  : دقیقا"

با یاس ادامه داد  : پس  چرا  انداختین گردن  من گردن شکسته .  نمی دونی اون پوست کله  من رو  میکنه ؟

خندیدم و   دستی زدم  پشتش شونه اش و گفتم  :  محض رفاقت..... شادمان جان  ..... محض  رفاقت .

با  تعجب  پرسید : این  چه  رفاقتی هست که  سر من رو  به باد  دادید؟

گفتم : رفاقت من  و  تو .ببین مگه  تو رفیق  من نیستی ؟

جواب  داد : چرا.

گفتم : مگه نمی دونی  دکتر  چقدر  از مردها  و شوهر  کردن  بدش میاد ؟  یا حداقل  این  جوری  وانمود  میکنه ؟

بازم گفت :  چرا؟ مثه روز روشنه .

پرسیدم : خب اون  لحظه  من  دم  دستش بودم . اگر  بهش میگفتم .  این حرف من  رو  من  زدم. چیکارم میکرد ؟

جواب  داد  :کمی  سرش رو خاروندو گفت : با  تزریق  آمپول قوی بهت ،  باعث  می شد اور  دوز بشی.

گفتم : خدا پدر و مادرت   رو برات نیگر داره. همین  دیگه .  من  چون به  معذرفت  و رفاقت  تو ایمان داشتم  با خودم گفتم  . می شهرویرفاثقت تو حسابکرد. پس  چون  دم  دستش نبودی  انداختم  گردن تو . .....فقط و فقط محض  رفاقت ......... همه  زدن زیر  خنده ..... اون هنوز  داشت  ماجرا

را حلاجی می کرد ومتوجه همه  قضیه نشده بود .....البته من داشتم سربسرش میذاشتم . چون  این شوخی خودم  با خانم  دکتر  بود و  اصلا  اسمی  از کسی  برده  نشده  بود . به هر صورت شادمان  حیران از اتاق تزریق ، رفت  بیرون  دنبال  کار  خودش.سرم به نیمهرسید که تعداد تخت  خالی شد و آن پسرجوان  آمد روی  تختی که کنار صندلی من بود و  شروع به  دریافت  دارو کرد.

من شروع  به گفتگو با او نمودم . ضمن دلداری  و دعوت به  مبارزه  جدی همراه با  روحیه بالا ..... اونقدر حرف زدیم  که   تا او گفت :  داروی شما تموم شد . یکی  ازکار آموز ها ی پرستاری  ، محبت  کرد و آنژوکت  رو کشید.پس  از خدا حافظی ازبیمارستان خارج  شدم تا به اتفاق  مریم که  در سالن انتظار منتظر بود به خونه بر گردیم .

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 مهر 1392 :: 22:40 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران