صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

 

فاش می گویم که این پندی رواست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

گریه بانی هزارو یک مرض

خنده حلال دو صد چندان بلاست

اشک می شوید غبار چشم را

خنده داروی دل هر ابتلاست

خنده کن در زندگانی روز و شب

خنده بر هر غصه و ماتم دواست

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 12:26 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

چه کسی گفت ؟

که من می ترسم .

از برون رفتن ایمان

از جان ؟

 

چه کسی دید ؟

خدا….

در همین نزدیکیست ؟

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 12:02 :: توسط : ahmadlavasani

 رمانی از 

صلاح الدین احمد لواسانی    

 

مات و مبهوت به دختری که بین در  و چارچوب ایستاده و  بود قابلمه ای  را به دست  شاگرد سید می داد. نگاه میکردم. اختیار  هر  عملی  ازم سلب شده بود.سید که متوجه ماجرا شده بود. با نوک پا ضربه آرومی از  زیر  میز به من زد و آهسته گفت: چشمات رو درویش کن ارباب......به خودم اومدم  و فوری دست و پام رو جم  وجور کردم. البته نمی تونستم نگاهم رو  که هی  دزدکی روی صورت زیبای دختر  می نشست کنترل کنم.

خوشبختانه هیچکس حتی  دختره متوجه این ماجرا نشدن و فقط سید بود که فوری دوزاریش  افتاد. اون فرشته زیبا با گرفتن قابلمه پر شده از کله پاچه از مغازه خارج شد و رفت . اون من رو با دنیایی  از خیالات شیرین جا گذاشت.

سید گفت :چی شده ارباب ؟ چراعرق  کردی؟....ببین چه خونی توی سرو صورتش دویده.......

گفتم:ماله چربی کله پاچه است.....

 با خنده و طعنه گفت : نه.... بر عکس من فکر می کنم. مربوط به اون دوتا چشم آخریست ......... بی خود گردن  دست پخت ما  ننداز .......

حس  می  کردم از  عرق خیس شدم و نیاز به  هوای خنک و  تازه دارم. .... به همین دلیل  از روی صندلی  بلند شدم . سید گفت: کجا ....؟  مگه می زارم  تنها بری ..... رو به شاگردش  کرد وادامه داد :  من با رفیقم میرم. اگه کاری  داشتی بهم زنگ  بزن .....



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 10:15 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

فریب چشم مستت مهد رویا

شمیمت رهگشای هر دو دنیا

نگاه دلکشت آتش به جان زد

فقط خاکستر مانده برجا

لب نوشت دوای درد من شد

در این امید، ماو بحر سودا

زبیماری آن چشمان و مژگان

بود پیش کسان رازم هویدا

بیاد روی ماهت بی قرارم

بیا در شام من مهتاب زیبا

چو می اندر رگ و پی اندک اندک

ببر رنجم به گورستان غمها

به تاب آتش عشقت برون شد

دلم از سینه سوی آسمانها
تن عاشق چه باک از زخم فتنه

 نوازشهای تشفی دلها

به مهــــــر تو امیــــــر از حـــــــد فــــــزون گفــــــت

تــــوشــهـــــــــزاده ببخشـــــــــا عــــــذر مــــــــــا را



ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 01:04 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

, در غمگینم اگر تیشه نداشت
چاره درد دلم , اینهمه اندیشه نداشت

کاش میمرد غم و , درد گریزان میشد
کاشکی , غصه درون دل من ریشه نداشت

کاش خوشبختی این اندک ما
بود اسان و , سر راه درش گیشه نداشت

کاش در عشق , جدایی , سخنی مضحک بود
کاش این صحنه پر درد , هنر پیشه نداشت

کاشکی , هیچ دلی سنگ نمی شد هرگز
یا که در راه دلی سنگ , کسی شیشه نداشت

کاش در جنگل قانون زده ی وارانه
شیر هم مورچه بودو , هوس بیشه نداشت


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 00:59 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

عمونوروز یکی از نمادهای نوروز است. داستان عمو نوروز، داستانی عاشقانه‌است. عمو نوروز منتظر زنی است. آنها می‌خواهند با هم ازدواج کنند. براساس یک باور قدیمی، نامزد عمو نوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها می‌‏گوید که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمو نوروز که در سفر دوازده ماهه‌است ببافند.

عمو نوروز هر سال آخرین روز زمستان اولین روز بهار با کلاه نمدیش زولف‌های قرمز حنا بستَه مِثل ریشش با کمرچین آبی و شال خالخالی و شلواره گشادو گیوهٔ تَختِ از بالای کوه روبروی شهر با لبی خندان دلی شاد با عصای تو دستانش که نکیه گاه پیر مرد خستهٔ لب خندان است یواش یواش پایین می‌آید



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 23:15 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

می زنم فریاد کی دادار پاک

مر  چرا آورده ای ازخود به خاک

 

 تو ،مرا ، از روح  خود دادی سرشت

لوح هستی ام  چه می خواهی نوشت

 

گر منم  تو در زمینم جای نیست



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 21:42 :: توسط : ahmadlavasani

آمده موعد شکرخایی

حالیا ،جمع دوستان جمع است

ویس و رامین ، وامق و عذرا

بی ریا، جمع دوستان جمع است

عده ای جام باده می نوشند

 

 

 

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 21:41 :: توسط : ahmadlavasani

من شنیدم ز درخت
که به جان

شوق دویدن دارد
.
از شما می پرسم
.
باورش می دارید؟

من و او ساخته ایم .
قایقی رویایی ،

که به همراهی باد

میدود تا به افق



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 21:40 :: توسط : ahmadlavasani

 

دیشب به خوابی اندرون

کو عمق آن هر دم فزون

می گفت هاتف بی گمان

از مستی و عشق و جنون

 گفتم که بی شک با  منش 

 پندی  حکایت می کند

 

روزی فقیری با  صفا

مستوره َ جود  و سخا

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 21:39 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران