صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

با خودم فکر می  کردم چی مون شبیه آدمیزاده که  عاشق شدن مون باشه. برخلاف همه داستان های  عاشقانه ، شروع داستان من نه توی یه غروب سرد پاییزی بود و نه نیمروز دل انگیز بهاری .... بلکه یه روز بود مثل همه  روز های لعنتی که میومدن ، اما دلشون نمی خواست برن.

من کلافه از این روند کند و تکراری، تصمیم گرفتم اون روز خروس خون سحر  یه سری بزنم کله پزی سید و حداقل توی این چرخه کسالت بار روزگار  زمان رو  بکشم و دلی از عزا در بیارم.. خیلی  وقت بود شاید سه سالی می شد ، سید محسن رو ندیده بودم . همسن و سال خودم بود و مغازه  از  پدر  خدا بیامرزش بهش رسیده بود . راستش رفیق بودیم ، از دوره ابتدایی تا آخر دبیرستان . تا زمانی که پدر  تحت تاثیر غر ولندای مامان  قانع شد خونه آبا و اجدادی  خودش  توی باغچه بیدی رو بفروشه و بساط  زندگی  مون رو جمع کنه و ببره توی یه منطقه خوش آب و هوا و با کلاس توی خیابون پاسداران . ابتدا منو خواهرم  نفیسه از  این مسئله  خیلی راضی  بودیم. چون با شستشوی مغزی مفصلی که مادر  قجری تبار ما مسبب اصلیش بود. من و خواهرم هم به این نتیجه رسیده بودیم ،  که جامون اینجا نیست. به هر  صورت غرغر مکرر مادر و  اصرار  های چپ و راست من و نفیسه کار خودش رو کرد و  بابا  یه خونه خیلی  قشنگ و بزرگ  توی پاسداران خرید. و خیلی زود ما خونه قدیمی پدری رو با همه خاطرات ریز و درشتش پشت سرگذاشتیم و شدیم بالا شهر نشین  . تنها کسی که آخرین لحظه اشک توی چشماش حلقه زد  پدرم  بود.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: 10:11 :: توسط : ahmadlavasani

 

پروانه خیالم

سروده ای از

صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

پروانه خیالم

درون دشت و صحرا

به هر طرف پریده

سر می زند به هرجا

 

در برقص است

با بال ارغوانی

در گوش ما بخواند

این راز جاودانی

 

پروانه را نباید …

هرگز ز جدا کرد

باید هزار تحسین

بر خالقش خدا کرد.

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 18:20 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

فاش می گویم که این پندی رواست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

گریه بانی هزارو یک مرض

خنده حلال دو صد چندان بلاست

اشک می شوید غبار چشم را

خنده داروی دل هر ابتلاست

خنده کن در زندگانی روز و شب

خنده بر هر غصه و ماتم دواست

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 12:26 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

چه کسی گفت ؟

که من می ترسم .

از برون رفتن ایمان

از جان ؟

 

چه کسی دید ؟

خدا….

در همین نزدیکیست ؟

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 12:02 :: توسط : ahmadlavasani

 رمانی از 

صلاح الدین احمد لواسانی    

 

مات و مبهوت به دختری که بین در  و چارچوب ایستاده و  بود قابلمه ای  را به دست  شاگرد سید می داد. نگاه میکردم. اختیار  هر  عملی  ازم سلب شده بود.سید که متوجه ماجرا شده بود. با نوک پا ضربه آرومی از  زیر  میز به من زد و آهسته گفت: چشمات رو درویش کن ارباب......به خودم اومدم  و فوری دست و پام رو جم  وجور کردم. البته نمی تونستم نگاهم رو  که هی  دزدکی روی صورت زیبای دختر  می نشست کنترل کنم.

خوشبختانه هیچکس حتی  دختره متوجه این ماجرا نشدن و فقط سید بود که فوری دوزاریش  افتاد. اون فرشته زیبا با گرفتن قابلمه پر شده از کله پاچه از مغازه خارج شد و رفت . اون من رو با دنیایی  از خیالات شیرین جا گذاشت.

سید گفت :چی شده ارباب ؟ چراعرق  کردی؟....ببین چه خونی توی سرو صورتش دویده.......

گفتم:ماله چربی کله پاچه است.....

 با خنده و طعنه گفت : نه.... بر عکس من فکر می کنم. مربوط به اون دوتا چشم آخریست ......... بی خود گردن  دست پخت ما  ننداز .......

حس  می  کردم از  عرق خیس شدم و نیاز به  هوای خنک و  تازه دارم. .... به همین دلیل  از روی صندلی  بلند شدم . سید گفت: کجا ....؟  مگه می زارم  تنها بری ..... رو به شاگردش  کرد وادامه داد :  من با رفیقم میرم. اگه کاری  داشتی بهم زنگ  بزن .....



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 10:15 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

فریب چشم مستت مهد رویا

شمیمت رهگشای هر دو دنیا

نگاه دلکشت آتش به جان زد

فقط خاکستر مانده برجا

لب نوشت دوای درد من شد

در این امید، ماو بحر سودا

زبیماری آن چشمان و مژگان

بود پیش کسان رازم هویدا

بیاد روی ماهت بی قرارم

بیا در شام من مهتاب زیبا

چو می اندر رگ و پی اندک اندک

ببر رنجم به گورستان غمها

به تاب آتش عشقت برون شد

دلم از سینه سوی آسمانها
تن عاشق چه باک از زخم فتنه

 نوازشهای تشفی دلها

به مهــــــر تو امیــــــر از حـــــــد فــــــزون گفــــــت

تــــوشــهـــــــــزاده ببخشـــــــــا عــــــذر مــــــــــا را



ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 01:04 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

, در غمگینم اگر تیشه نداشت
چاره درد دلم , اینهمه اندیشه نداشت

کاش میمرد غم و , درد گریزان میشد
کاشکی , غصه درون دل من ریشه نداشت

کاش خوشبختی این اندک ما
بود اسان و , سر راه درش گیشه نداشت

کاش در عشق , جدایی , سخنی مضحک بود
کاش این صحنه پر درد , هنر پیشه نداشت

کاشکی , هیچ دلی سنگ نمی شد هرگز
یا که در راه دلی سنگ , کسی شیشه نداشت

کاش در جنگل قانون زده ی وارانه
شیر هم مورچه بودو , هوس بیشه نداشت


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 00:59 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

عمونوروز یکی از نمادهای نوروز است. داستان عمو نوروز، داستانی عاشقانه‌است. عمو نوروز منتظر زنی است. آنها می‌خواهند با هم ازدواج کنند. براساس یک باور قدیمی، نامزد عمو نوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها می‌‏گوید که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمو نوروز که در سفر دوازده ماهه‌است ببافند.

عمو نوروز هر سال آخرین روز زمستان اولین روز بهار با کلاه نمدیش زولف‌های قرمز حنا بستَه مِثل ریشش با کمرچین آبی و شال خالخالی و شلواره گشادو گیوهٔ تَختِ از بالای کوه روبروی شهر با لبی خندان دلی شاد با عصای تو دستانش که نکیه گاه پیر مرد خستهٔ لب خندان است یواش یواش پایین می‌آید



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 23:15 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

می زنم فریاد کی دادار پاک

مر  چرا آورده ای ازخود به خاک

 

 تو ،مرا ، از روح  خود دادی سرشت

لوح هستی ام  چه می خواهی نوشت

 

گر منم  تو در زمینم جای نیست



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 21:42 :: توسط : ahmadlavasani

آمده موعد شکرخایی

حالیا ،جمع دوستان جمع است

ویس و رامین ، وامق و عذرا

بی ریا، جمع دوستان جمع است

عده ای جام باده می نوشند

 

 

 

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 21:41 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران