صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

پروانه خیالم

سروده ای از

صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

پروانه خیالم

درون دشت و صحرا

به هر طرف پریده

سر می زند به هرجا

 

در برقص است

با بال ارغوانی

در گوش ما بخواند

این راز جاودانی

 

پروانه را نباید …

هرگز ز جدا کرد

باید هزار تحسین

بر خالقش خدا کرد.

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 09 خرداد 1391 :: 18:20 :: توسط : ahmadlavasani

 

خورشید زیبا

سروده ای از

صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

پر نور  و روشن

خورشید  زیبا

آمد  دوباره

 در خانه ما

  

با  بوسه  ای  گرم

گل را صدا  کرد

در حوض خانه

 قدری شنا کرد

 

تابید و  تابید

 بر دشت و صحرا

آخر  فرو رفت 

در آب 

 

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 18:12 :: توسط : ahmadlavasani

 

هزاران آفرین

سروده ای از

صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

هزاران آفرین صد بارک الله بتو ای غنچه خوشرنگ و زیبا

هزاران آفرین بر عقل و هوشت هزاران مرحبا ای خوب دانا

همیشه شاد باشی و قویدل تویی سازنده ایران فردا

 

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 18:08 :: توسط : ahmadlavasani

 

بازی گرگم به  هوا

سروده ای از

صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

نون و پنیر و پسته میخوام بگم یه قصه

قصه و آواز و مثل شیرین تر از قند و عسل

یادم میآد ، اون قدیما کوچه های شهر ما

بچه های زبر و زرنگ با لباسای رنگارنگ

با هم میخوردن کلوچه بازی می کردن تو کوچه

کینه ها رو می روندن کنار هم میخوندن

همه می گفتن ، یه صدا بازی گرگم به هوا.

می خوند پسر بزرگه تا ببینن ، کی گرگه.

یک ، دو ، سه ، پونزده هزار رو شصت و شونزده

هرکی می گه شونزده نیست هیوده ، هیجده ، نوزده ، بیست

یاد روزای رفته

از دل ما نرفته


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 18:06 :: توسط : ahmadlavasani

 

بازی گرگم به  هوا

سروده ای از

صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

 

صدای نم نم بارون شُرشُرش تو دل ناودون طعم سیب ، طعم گلابی آبتنی حوض آبی مسقطی ، کیک و کلوچه مزه ترش آلوچه بچگی ها رو بیادم می اره لبخند و رو لبهام می کاره خاطرات روز رفته هرگز از یادم نرفته

قصه گلابتون ، کاکل زری ماجرای حسن و دیو ، پری صدای غرومب غرومب آسمون بازی با دختر شاه پریون ماشین کهنه مشدی ممدلی که میگن : نه بوق داره نه صندلی بچگی ها رو بیادم می اره گل لبخند و رو لبهام می کاره خاطرات روز رفته هرگز از یادم نرفته شعر اون روبه و زاغ پشتی پدربزرگ توی اتاق چارقدخال خال آبجی مه لقا ذکر هو هو مدد اهل صفا جُم جُمک بلگ خزون توی باغ بی بیجون بچگی ها رو بیادم می اره گل لبخند و رو لبهام می کاره خاطرات روز رفته هرگز از یادم نرفته

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 18:04 :: توسط : ahmadlavasani

 

بلبل كوچك آوازه خوان

بروایت

صلاح الدین  احمد لواسانی

 

 ( بابا احمد )

 

يكي بود و يكي نبود. غير از خدا خوب و مهربون هيچ كس نبود . روزها ي روشن و شاد مي گذشتند و هر شب چه مهتابي و چه بي ماه با هزاران هزار ستاره درخشانش كه بربا چادر سياهش پاشيده بود ،، عبور زندگي رو زمزمه ميكرد ...... هر طلوع ، بامدادي تازه بود براي وفا و خانواده اش ........ و باغ همه زندگي آنها . وفا صداي زيبايي داشت كه نسل به نسل به او رسيد ه بود . خانواده او آنقدر مشهور بودند كهكمتر كسي بود كه با نام و آوازه آنها آشنا نباشند. باغ بزرگ و خرمي كه وفا در آن زندگي مي كرد ، اگر نگوييم بيشتر كه در همان حد معروف و زبانزد همگان بود . باغي پر ازدرختان ميوه و گلهاي رنگارنگ .............. درختان ، زيتون ، پرتقال ، انار ، سيب و ليمو ....... و گلهاي ياسمن ، نيلوفر ، شقايق و زنبق جاي جاي باغ رو به تابلويي زيبا تبديل كرده بودند . وفا اين خانه را كه پشت در پشت همه پدرانش در آن بدنيا آمده و زندگي كرده بودند بسيار دوست داشت و حاضر نبود حتي لحظه اي از آن دور شود. يك روز صبح وقتي مانند هميشه . براي تماشاي طلوع خورشيداز خواب بيدار شده بود. صدايي آرام و مهربان را شنيد كه نام او را مي خواند. وفا .......... وفا ......... وفا دوستانه اما متعجب پرسيد: تو كه هستي ؟.... صدا گفت : سلام وفا پاسخ داد و دوباره پرسيد تو كه هستي ؟ صدا جواب داد : من نسيم خنك صبحگاهي هستم ...... هر روز از اين باغ عبور كرده و گلها و درختان را از خواب بيدار ميكنم. مدتي است مي خواهم از تو خواهش كنم. آوازي برايم بخواني . شنيده ام صداي بسيار زيبايي داري. من تا كنون نتوانسته ام صدايت را بشنوم . چون هر روز بعد از بيدار كردن ساكنان اينجا بايد به باغ هاي ديگر بروم .... امروز تصميم گرفتم كمي بيشتر اينجابمان و اگر تو لطف كني. آواز زيبايت را كه هم از آن تعريف مي كنند بشنوم. آيا اين محبت را به من مي كني؟ وفا مهربانانه لبخند زد و گفت : البته دوست من ....... بگذار ترانه اي را كه تازه براي باغ زيبايمان سروده ام برايت بخوانم. و بلافاصله اين چنين شروع كرد. اي قشنگترين سرزمينها اي باغ زيباي من كداميك از زيبايي هاي تو را بشمارم از درختان پر بار و تناورت بگويم ........ يا بوي خوش گلهاي رنگارنگت ......... تو را دوست دارم اي سرزمينم فقط براي تو ميخوانم ...... و هر آنچه عطر و بوي تو را دارد. مدتها گذشت ، روزي تعداد زيادي كلاغ كه به وفا و خانواده اش حسودي مي كردند به باغ آنها حمله كردند. تعداد آنها آنقدر زياد بودكه آسمان سياه شدهبود كلاغ هاي بد ذات در همان ابتداي ورود تعداد زيادي از دوستان و خانواده وفا راكشتند و عده اي ديگر را زخمي و گروهي را اسير نمودند . در اين ميان بقيه ساكنان باغ كه وفا و خانواده اش هم جزو آنان بودند از آنجا فرار كردند و آواره كوه و دشت و بيابان شدند. وفا و خانواده اش ناچار به باغي ديگر كه خويشاوندانشان در آن ساكن بودند رفته و در آنجا زندگي رنج آوري را آغاز كردند. او بسيار غمگين و ناراحت بود و دائم اشگ در چشمان كوچكش حلقه مي زد . يك روز گل سرخ كه از آمدن وفا به آن باغ با خبر بود رو به گل بنفشه كرد و گفت : مي داني چه كسي به باغ ما آمده است؟ گل بنفشه جواب داد : بله . وفا ....... گل سرخ گفت : بله .... درست گفتي او وفا هست بلبل كوچك آوازه خوان ...... من امروز او را ملاقات كردم . او بالاي سر من نشسته بود و اشگ مي ريخت ..... او بسيار غمگين و غصه دار است. بنفشه پاسخ داد : چرا غمگيننباشد . كلاغهاي بد جنس به خانه و باغشان حمله كرده و آنها را آواره نموده اند . گلسرخ پيشنهاد داد : بيا از او خواهش كنيم آوازي براي ما بخواند . شايد قلبش كمي آرام شود و ما نيز از صداي زيبايش لذت ببريم. بنفشه گفت : پيشنهاد خوبي است. ....... پس وفا را صدا زد ..... وفا ..... وفا .... وفا با صدايي غمگين جواب داد : بله دوست من ...... با من چكار داري؟ گل سرخ گفت : مي خواهيم از تو خواهش كنيم با صداي زيبايت كمي براي ما آواز بخواين وفا ناله اي كرد و در حاليكه اشگ از چشمانش سرازير شده بود گفت : از شما پوزش ميخواهم . من فقط در باغ خود و تنها براي او مي خوانم . البته هر زمان كه از چنگ كلاغ هاي سياه نجاتش داد و آزادش كردم. از آن به بعد هيچ كس صداي وفا را نشنيد .

 

پایان


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 17:57 :: توسط : ahmadlavasani

 

برای شنیدن ترانه این  شعر 

اینجا

را کلیک کنید

 

  

مادر مي بافه از پشم عالي با نقشي زيبا يك تخته قالي يك جفت پرنده در حال پرواز خوشحال وخندون مي خوننــد آواز جنگل سر سبز آبـي دريــا ما را مي بره به دشتِ رويا مثل فرشته اس خوب و مهربون بوســه ميـزنـم بـر دستــان او

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 04 بهمن 1390 :: 20:18 :: توسط : ahmadlavasani

صفحه قبل1صفحه بعد

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران