رمانی از
صلاح الدین احمد لواسانی
مات و مبهوت به دختری که بین در و چارچوب ایستاده و بود قابلمه ای را به دست شاگرد سید می داد. نگاه میکردم. اختیار هر عملی ازم سلب شده بود.سید که متوجه ماجرا شده بود. با نوک پا ضربه آرومی از زیر میز به من زد و آهسته گفت: چشمات رو درویش کن ارباب......به خودم اومدم و فوری دست و پام رو جم وجور کردم. البته نمی تونستم نگاهم رو که هی دزدکی روی صورت زیبای دختر می نشست کنترل کنم.
خوشبختانه هیچکس حتی دختره متوجه این ماجرا نشدن و فقط سید بود که فوری دوزاریش افتاد. اون فرشته زیبا با گرفتن قابلمه پر شده از کله پاچه از مغازه خارج شد و رفت . اون من رو با دنیایی از خیالات شیرین جا گذاشت.
سید گفت :چی شده ارباب ؟ چراعرق کردی؟....ببین چه خونی توی سرو صورتش دویده.......
گفتم:ماله چربی کله پاچه است.....
با خنده و طعنه گفت : نه.... بر عکس من فکر می کنم. مربوط به اون دوتا چشم آخریست ......... بی خود گردن دست پخت ما ننداز .......
حس می کردم از عرق خیس شدم و نیاز به هوای خنک و تازه دارم. .... به همین دلیل از روی صندلی بلند شدم . سید گفت: کجا ....؟ مگه می زارم تنها بری ..... رو به شاگردش کرد وادامه داد : من با رفیقم میرم. اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن .....
ادامه مطلب...