صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

نمایشگاه کتاب- قصه یازدهم : کباب ماهی تابه ای

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

همه چیزایی رو که خریده  بودیم  جابجا کردیم  و از  فریده پرسیدم وسایل آشپز خونه هرکدوم جاش کجاست و دست بکار شدم.

 مقداری  ازگوشت رو پیاز زدم و ورز دادم......

فریده گفت : من چیکارکنم .............

گفتم : تماشا .......گفت  نه ، میخوام کمک کنم.  مثل قدیما ..........

گفتم :  پس  گوجه  بشور و خورد کن .....



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 01 آبان 1392 :: 18:02 :: توسط : ahmadlavasani

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه دهم : نگاه های متعجب فروشندگان

*****************************

این اروپایی ها ، غذا خوردنشون که مثه آدم نیست ..... فکر کنم . با  یه وعده  غذای ما  ایرانیها سه تاشون می ترکن .......... همه  فروشنده ها هاج و واج  منو نیگا می کردن ..... پیاز ده کیلو، بادمجان  سه  کیلو ،  گل  کلم  سه عدد  بزرگ ، هویج  یک  کیلو ، سرکه  سه تا دبه ، گوجه فرنگی سه کیلو ،  خیار سه  کیلو ، گوشت چرخ کرده  سه کیلو، گوشت لخم  راسته سه  کیلو ، مرغ سه  عدد  خلاصه  همه بازار رو بهم  ریختم ..... حسن دوید اومد سراغم  گفت  :  احمد  چیکار می کنی ؟

گفتم  این  چند روز  که من اینجا  هستم  آشپز  منم ..... مثل  قدیما....

حسن گفت :  ولی..... کفتم ولی و  اما نداره ........  

فریده هم همین  زمان رسید و گفت :   احمد ......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 مهر 1392 :: 07:04 :: توسط : ahmadlavasani

 

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

در منچستر همه کارها  بخوبی پیش رفت  و  با  چانه  زنی های من موفق شدیم ماشین  الات را  با ده  در صد تخفیف  برای مجید  بخریم........ بعد  از  اتمام  معامله  با  مجید  گذاشتیم سه هفته بعد  در تهران همدیگر رو ببینیم. و  به  این ترتیب از او  جدا شده و با  یک  پرواز دوباره  به  آلمان  و البته این بار به شهر بن  بر گشتیم.

وقتی علی در خونه رو با کلیدش  باز کرد . حسن ، فریده و بچه ها که منتظر ما بودند ، خودشون رو به  در رسوندن و همانجا بازار  جیق و بغل وبوس داغ  شد.

بعد ازاحوالپرسی های پر هیجان به  اتاق نشیمن رفتیم و فریده قهوه وشیرینی  آورد . و ضمن  مرور خاطرات جوانی از اوضاع  واحوال امروز حرف زدیم. فریده خیلی از مریم و بچه ها  می پرسید و  متاسف بود چرا مریم را با خودم نیاوردم ....... منم  توضیح  دادم به  خاطر فشرده بودن برنامه ها درصورت آمدنش خیلی اذیت می شد. فریده قول گرفت در سفر بعدی  حتما"  باید مریم هم  دنبالم باشه..... منم قول  دادم



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 23 مهر 1392 :: 06:19 :: توسط : ahmadlavasani

(توجه :  عکس ارتباطی با موضوع  داستان  ندارد ، صرفا  جهت فضاسازی مناسب به  متن اضافه گردیده است .)

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

*****************************

روز آخر  نمایشگاه بود و  من آخرین  جلسات و مذاکرات رو به انجام می سوندم. علی و مجید ازصبح اول وقت رقته بودند دنبال  پیگیری کارای سفر به منچستر ........ ، حدود ساعت  دو نیم بود  که به  نمایشگاه  اومدند ....... ،همونجور که  انتظار داشتم کاربه  خوبیبرنامه ریزی شده بود  ............ شب ساعت نه پرواز داشتیم  به لندن و از اونجا به منچستر  روز بعد  ساعت یازه  صبح هم  با  فروشنده  ماشین  آلات چاپ قرارتنظیم  شده بود .......

با  توجه به اینکه چیزی برایباز گشت  به ایران در  غرفه نداشتیم ..... همون بعد از ظهر تجهیزات امانت گرفته شده را  به مسئول مربوطه تحویل  دادیم  و راس  ساعت  چهار به اتفاق یمنا  و وانیا از نمایشگاه  زدیم بیرون ..... بسراغ  احمد  توی ایستگاه  مرکزی مترو رفتیم و پنج تا  کباب ترکی مش  تیخوردیم ..... بعد به لابی هتل دخترا رفتیم و یه  نیم ساعتی درمورد برنامه ها ودیدارهای آینده گپ زدیم  و بعد از رد و بدل کردن آدرس وتلفن ...... هتل  اونارو به سمت هتل  خودمون ترک  کردیم. مجید  یک کمی تو هم بود ........ با  لحنی شوخی گفتم : چطوری داش مجید .....



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 20 مهر 1392 :: 11:48 :: توسط : ahmadlavasani

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

 قرار بود  دوستم .........  پائول  پِپین که یه  ناشر فرانسوی بود ، رو در نمایشگاه ملاقات کنم. اما بدلایلی او نتوانست به  فرانکفورت بیاد ..... ولی بشدت  اصرار  داشت  حتما" دراسرع وقت همدیگر  رو ملاقات کنیم ، با توجه  به برنامه های فشرده خودم  بعد از نمایشگاه  و قول همراهی مجید درمنچستر برای کمک به خرید تجهیزات و ماشین آلات  چاپ . تنها چاره ای که داشتم ، این  بود که غرفه را به مجید  بسپارم و یک سفره یک روزه به پاریس داشته باشم بود ....... بعد ازگفتگو با مجید و هماهنگیهای لازم ساعت نه صبح به طرف پاریس پرواز کردیم . ده بود  که هواپیما  در فرودگاه  اورلی به زمین  نشست  ........ به اتفاق علی پیاده شدیم وخودمون رو به خروجی رسوندیم ..... بعد از انجام  تشرفیات  ازگیت خروجی  به سالن اصلی فرودگاه وارد  شده که  از دور پائول رو دیدم ، درحالیکه    دست  تکان می داد ،  بطرف ما می اومد..... بعد ازخوشامد گویی  ، بسرعت ما را به سمت ماشینش راهنمایی کرد ............. خیلی زود  افتادیم  توی اتوبان **  آ صد وشیش  **  و بعد پیچید توی اتوبان ** آ هشتاد و شیش  **   و پنج دقیقه بعد  توی جاده کنارۀ رود دانوب به  سمت جنوب شرقی پاریس در  حرکت بودیم. خوشبختانه مسیرخلوتی بود و خیلی زود به منطقه لاواسور که  دفترش قرار داشت رسیدیم ............ تمام مسیرحدود یک ربع طی شد وما توی دفتر کارش روی مبل های راحتی لم داده وگپ می زدیم ....... پائول  ضمن تشکر ازاینکه دعوتش روقبول کرده  و به  پاریس اومده بودیم تشکرکرد و گفت : من بسیارعلاقمند بودم که حتما" این ملاقات و گفتگو  انجام بشه ، و الان خیلی خوشحالم  که شما اینجا هستین .



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 :: 20:33 :: توسط : ahmadlavasani

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

واسه  بعد از ظهر ازطرف شبکه  ضد دی اف  دعوت شده بودم ، تا در یک گفتگو درمورد  ادبیات ایران  شرکت کنم  .........  ما توی  سالن پنج مستقربودیم و غرفه  ضد دی اف درسالن شش قرارداشت . همه سالنهای نمایشگاه بوسیله تونل های هوایی بهم وصل  بودن  به این ترتیب لازم نبود ازمحوطه سالن خارج و  وارد محوطۀ سالن شش بشیم ........ با توجه به اینکه چند مهمان قراربود از غرفه بازدید کنند ، ...... ازعلی خواستم درغرفه و بماند و این بارمجید را با خودم بردم ...... توی کریدور های هوایی  چشم مجید به غرفه چند شرکت که کارشون تولید مجلات ، کتب وفیلم های پورنو بود خورد ، گفت حاجی .......

بلافاصله گفتم :  حاجی خودتی و......

حرفش  روعوض کرد گفت: آقا بزارمن یه چند تا فحش آبدار به این بی پدرو مادرا بدم . بعد بریم ...... گفتم : دست بردارمجید ..... چیکار به کار مردم داری..... ضمنا" من الان دیرم شده ، کشیدمش وبردمش ...... درست زمانی رسیدیم که نفر  قبلی که آقای کویئلو بود مصاحبه اش تمام شده وداشتن میکروفون را ازیقه اش بازمی کردند .......... با  لبخند و ازدور سلامی کردم ودستی تکان دادم  اون هم جواب داد . وارد پلاتو شدم و دست دادیم...... یکی دوبار باهم ملاقات های کوتاهی درنمایشگاه های مختلف داشتیم ، توی یکی ازهمین ملاقاتها بود. که ایشون ارادت فراوان خودش به ادبیات و فرهنگ ایران بویژه  حضرت مولانا اعلام و اشاره کرده بود ، واشاره کرده بود  که اساس رمان کیمیاگر را از مثنوی مولوی الهام گرفته ومدیون فضاسازی های دراماتیک مثنوی هست ..... مجید توی حال وهوای پلاتو گیج می زد.....

اقای کویئلوخداحافظی  کرد  و رفت ، منهم آماده شروع مصاحبه شدم .......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 :: 19:09 :: توسط : ahmadlavasani

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

 

نه علی و نه مجید لباس مناسب ضیافت شام نداشتند ..... پس بعد از کمی استراحت و استحمام به یک فروشگاه لباس رفته و دو دست کت شلوار و پیراهن و کفش براشون تهیه کردیم و  به هتل برگشتیم ....... و اماده رفتن شدیم.

راس ساعت نه و نیم توی لابی هتل دخترا بودیم . زیاد طول نکشید ؛اونا با لباسهایی بسیار شیک و جذاب از آسانسور خارج شده و بطرف ما اومدن ........  پس ازسلام وعلیک مختصربلافاصله با دو ماشین به طرف سالن محل میهمانی حرکت کردیم.

به موقع و بدون تاخیر رسیدیم و با راهنمایی مهمانداران دوستم را پیدا کردیم . بعد ازمعرفی همراهانم .... ضمن خوشامد ......... ما را به میزی هدایت کرد و به علت مشغله زیاد و با عذرخواهی به استقبال میهمانان دیگر رفت ......... زمان زیادی نگذشته بود که پشت میکرفون قرار گرفت و ازهمه حضار به جهت شرکت دراین مراسم تشکر کرد ؛  سپس درمورد انجمن ناشران فرانکفورت و تاریخچه اش تاسیس آن توضیحاتی داد و اضافه کرد که امشب سالگرد تاسیس انجمن هست وهمه به همین دلیل دورهم جمع شدیم . و درپایان این سالگرد رو به همۀ اعضا تبریک گفت و میکرفون را به مجری برنامه سپرد .

مجری برنامه اعلام کرد که برنامه های متنوعی برای امشب تدارک دیده شده ؛ که شامل اجرای موزیک زنده توسط چند گروه ، یک نمایش کوتاه ، برش کیک سالگرد انجمن و بالاخره شام بود..... البته سه آنتراک هم دربین برنامه ها در نظر گرفته شده بود برای گفتگوهای دوستانه و کاری غیر رسمی .

بلافاصله برنامه با اجرای موزیک زنده توسط سه نفر خانم که ضمن نواختن ویلون سل ، ویلون و آکئردئون ترانه های شادی رو اجرامی کردند شروع شد .

 شور و حرارتی که دراجرای این گروه وجود داشت  همه رو به وجد اورده بود .   مجید صفر کیلومترماهم که تا بحال به عمرش چنین چیزهایی ندیده بود...... درحالیکه یک لبخند روی لباش نقش بسته بود ، مات ومبهوت گروه موسیقی رو تماشا می کرد ......... البته ناگفته نماند این مسئله باعث غافل شدنش از وانیا نبود.

 بعد از اجرای چند ترانه توسط گروه سه نفره خانمها که با تشویق شدید و در خواست ادامه آن توسط حضار روبرو شد ، مجری ازمسئول اون گروه خواهش کرد اگر امکان دارد، بمانند و یک باردیگر بعد از شام برای حضار برنامه اجرا کنند ... بعد ازمشورتی کوتاه با سایر اعضای گروه ، قبول کرد و این با تشویق شدید حضار از جمله مجید رویرو شد ؛  برنامه بعدی شعبده بازی بود ، که اون هم به نوبه خود جالب بود .



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 11 مهر 1392 :: 20:20 :: توسط : ahmadlavasani

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه سوم : صبحانه، نهار و حتی شاید شام  

*****************************

روز  پرکاری در  پیش  داشتیم ، خوشبختانه  هم  علی و هم مجید خیلی اهل خواب نبودن ........... پس ساعت هفت لباس پوشیده توی غذاخوری  مشغول  انتخاب صبحانه بودیم ،

روی  میز صبحانه  واریته ای ازمواد غذایی خوشمزه ومقوی  با چیدمانی زیبا دیده می شد شامل:

انواع  قهوه : اسپرسو ماچیاتو، کاپوچینو، اسپرسو، کافه اسپرسو

نوشیدنی های دیگر: چای های ، انواع آب میوه، آب معدنی و وگا

محصولات ارگانیک : انواع کره و پنیر، خامه ، انواع مربای خانگی ، بهترین انواع عسل ارگانیک ، تخم مرغ، نیمرو، سوسیس سرخ شده ، انواع کالباس ، ماهی و پنیر، شیرینی و کیک و انواع نان ها

درهمین زمان مدیره رستوران که خانمی حدود چهل و پنج ساله بود با قدی بلند و اندامی متناسب به من نزدیک شد و آرام و مودب گفت:  ببخشید اقا....

با لبخند  گفتم : بفرمایید

ادامه داد : شما ایرانی هستید؟

پاسخ دادم : بله،چطور مگه ؟.......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 19 شهریور 1392 :: 21:57 :: توسط : ahmadlavasani

صفحه قبل1صفحه بعد

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران