صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

 

دم در ، با اولين كسي كه برخورد كردم . مش كريم بود . سلام كردم ، عليكي داد و بطرفم اومد .خيلي جدي بود ، هيچكس جرات نميكرد سمتش بره ،سريدار مدرسه و اين همه جذبه....... وقتي به من رسيد . بغلم كرد و دو طرف صورتم رو بوسيد و گفت: خوشت باشه پدر.......مراقب عروست باش ..............مرد اونه كه نذاره آب تو دل ناموسش تكون بخوره ............. ميفهمي پدر ؟گفتم : بله مش كريم........جعبه شيرينيهايي كه گرفته بودم دادم دستش و گفتم يكيش مال دفتر و چهارتاي ديگه رو هم بين بچه ها تقسيم كن.......گفت: خوب كاري كردي پدر.......پدر تكيه كلامش بود ..........و ادامه داد : بچه ها همه چشم انتظار اومدنت بودن....جز به جز گزارشات رو از داريوش گرفتن......گفتم : معلومه ديگه ........منم چون ميدونستم ، به اندازه همه شيريني گرفتم.خب روز اولي بود كه بعد ازتعطيلات نوروزي به مدرسه ميرفتم . از طرفي موضوع ازدواجم ، خبر روز مدرسه هم بودم .پس پي دويست ، سيصدتا روبوسي رو به تنم ماليده بودم.وارد حياط كه شدم بچه ها دوره ام كردند ..............
شروع كردن ضمن ماچ و بوسه ، سر بسرم گذاشتن .......... منم فقط ميخنديدم ......................... با يه حساب سر انگشتي هر كسي ميفهميد ، من يه تنه پس يه دبيرستان دانش آموز شيطون كه موضوعي براي سر بسر گذاشتن پيدا كردن برنميام. پس بهترين كار سكوت و خنديدن بود .بالاخره نزديك در ورودي ساختمان مدرسه رسيدم .............در اين زمان آقاي ديو سالار مدير دبيرستان از در ساختمان بيرون اومد.......دو متر ده قد............يكصد و سي كيلو وزن................ و يك سبيل پرپشت و سياه اون رو شايسته اين نام فاميلي نشون ميداد...........بچه ها درعين حال كه ازش حساب ميبردن ، اما عاشقش بودن ...............پشت ظاهر خشن و پرصلابتش قلبي بزرگ ومهربان قرار داشت............همه چيز رو براي بچه ها مهيا كرده بود...........تو مدرسه هيچ چيز كم وكسر نبود.............امكانات كلاسي........وسايل و تجهيزات ورزشي ................امكانات و وسايل هنري.........همه چيز و در حد بهترين ها ................ بين بچه ها شايع بود كه يواشكي به بچه هايي كه بضاعت خوبي ندارند كمك ميكنه..........لباس و لوازم التحريرو مواد غذايي به صورت ناشناس دم در خونه ها شون ميبره..............بهر صورت با نمايان شدن آقاي ديوسالار بچه ها پخش و پلا شدن و من دورم خالي شد.........منرو صدا زد و به شوخي گفت : خب شنيدم ........قاطي خروس ها شدي.........آقاي ضرغامي پشت سرش بيرون اومد گفت : شنيدن كي بود مانند ديدن.........به به شاه دوماد بزار يه روبوسي درست و حسابي بكنم با تو.............جلو اومد و شروع كرد صورت منوچلپ و چلوپ ماچ كردن...بعد گفت : به جان تو نباشه ، به جان خودم نباشه....به مرگ اين رفيعي .........در همين زمان آقاي رفيعي دبير ورزشم ون داشت از در ساختمان بيرون ميومد........بيا خودش هم پيداش شد رفيعي رو با دستاي خودم كفن كنم.......وقتي تو رو ميبينم . خوشحال ميشم.رفيعي معترضانه گفت :ف...ا.....ت....حه ....تو كه مارو نه ماه رودل نكشيدي كه به همين راحتي ميكشي........................گفت چرا ناراحت ميشي رفيعي جان .......اصلا بادمجون بم كه آفت نداره........من فكر ميكنم.....با اين اخلاقي كه تو داري عزراييل هم حال و حوصله قبض روح تو بد اخلاق رو نداره.........آقاي مدير كه تااين لحظه سكوت كرده بود به شوخي گفت :.......حالا به جاي اينكه اين همه واسه هم تعارف تيكه پاره كنين برين بچه ها رو آماده رفتن سر كلاس كنين...........آقاي ضرغامي گفت : اونم به چشم آقاي مدير به خاطر گل روي شما حالشو نميگيرم..........بعد در حاليكه ميخنديد به طرف بچه ها رفت.آقاي رفيعي اومد چيزي بگه كه پشيمون شد وزير لب يه استغفر الهي گفت و رفت تا كمك ضرغامي كنه هميشه ايتجوري سر بسر هم ميذاشتن گاهي اين حال اون رو ميگرفت گاهي بر عكس.اقاي مدير خطاب به من گفت : دبيرها منتظر ورودت هستند.........الان هم تو دفتر نشستند.چشمي گفتم و به طرف دفتررفتم...............توي مدرسه هم مثل اداره بين همه محبوبيت داشتم..............هم به خاطر اينكه جزو شاگردان ممتاز بودم و هم اينكه سرزبوندار بودم .

 



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 07 خرداد 1391 :: 20:00 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران