قضای حاجت
قصه ای از
صلاح الدین احمد لواسانی
میگن ریاستم عالمی داره ها .......... مشد نقدعلی لولهنگ دار توالت مسجد شاه بود قبل از انقلاب . یه خورده مخش تاب داشت اما لولهنگش حسابی آب میداد.
می پرسید حالا این لولهنگ چی هست که هی تکرارش میکنی؟
جونم بگه برای عزیزان خودم . لولهنگ همون آفتابه خودمونه. اون قدیما که تهرانهم هنوزآب لوله کشی نداشت توی مساجد و امازاده ها و بقاع متبرکه یک نفررو مسئول پرکردن آفتابه ها از حوض وسط مستراح می کردن، که بهش می گفتن لولهنگدار .
مشدی نقدعلی هم مسئول لولهنگ های مسجد شاه تهران بود. البته از حق نگذریم برعکس خیلی ازمسئولین که اصلا معنی کلمه وظیفه شناسی رو نمیدونن و یا می دونن و به رومبارکشون نمی آرن بسیار وظیفه شناس ومنضبط بود تا جایی که هیچکس ...... تاکید می کنم هیچکس حتی اعلیحضرت هم حق نداشت در وظایف اون دخالت بکنه.
قضای حاجت
قصه ای از
صلاح الدین احمد لواسانی
میگن ریاستم عالمی داره ها .......... مشد نقدعلی لولهنگ دار توالت مسجد شاه بود قبل از انقلاب . یه خورده مخش تاب داشت اما لولهنگش حسابی آب میداد.
می پرسید حالا این لولهنگ چی هست که هی تکرارش میکنی؟
جونم بگه برای عزیزان خودم . لولهنگ همون آفتابه خودمونه. اون قدیما که تهرانهم هنوزآب لوله کشی نداشت توی مساجد و امازاده ها و بقاع متبرکه یک نفررو مسئول پرکردن آفتابه ها از حوض وسط مستراح می کردن، که بهش می گفتن لولهنگدار .
مشدی نقدعلی هم مسئول لولهنگ های مسجد شاه تهران بود. البته از حق نگذریم برعکس خیلی ازمسئولین که اصلا معنی کلمه وظیفه شناسی رو نمیدونن و یا می دونن و به رومبارکشون نمی آرن بسیار وظیفه شناس ومنضبط بود تا جایی که هیچکس ...... تاکید می کنم هیچکس حتی اعلیحضرت هم حق نداشت در وظایف اون دخالت بکنه.
البته اون مثل همه رئیس، روسا کمی تنبل بود و حاضر نبود از روی چهارپایه مدیریتیش تکون بخوره یا شایدم فکر میکرد براش افت داره بلند شه. به همین دلیل یک میله بلند فلزی قرص و محکم درست کرده بود که سرشو نعلی کرده بود تا قشنگ بیافته بیخ حلقوم لولهنگ های خالی . بعد اونها رو به سرپنجه تدبیر در حوض آب می کرد و وقتی مطمئن می شد از پر شدنش . توی ردیف آفتابه های پر میذاشت. جالب ماجرا اینجاست که این میله سر گرد آفتابه پر کن یک وظیفه خطیر دیگر رو هم بر عهده داشت و اون وظیفه این بود که به مراجعه کننده ها نشان بدهد کدام آفتابه را می تواند بردارد. یه روز یه آدم جاهل به علوم مدیریتی و بیخبر از همه جا مثل من ، با شتاب وارد حوزه مدیریتی مشد نقدعلی شد و یک راست رفت و یک آفتابه را برداشت...... اما هنوز اونو بلند نکرده بود که میله لولهنگ پرکن خورد روی دستش ......... سرش رو که بلند کرد نگاش توی چشمان خشمگین مشدی افتاد که ازغضب سرخ شده بود. با ترس و عجله گفت :مگه فرقی میکنه مشدی.......
مشهدی در حالیکه بادی به غبغب می انداخت ، با غرور جواب داد : اگر فرق نمی کرد منو اینجا نمی نشوندن ........ جوان که از زور فشار مثانه به خودش می پیچید ، برای نجات از اون مهلکه و با گرفتن این درس عبرت آفتابه ای را که مشدی نشانش می داد برداشت و رفت تا نفسی راحت بکشد بعد از قضای حاجت.