فصل اول ====== با خودم فکر می کردم چی مون شبیه آدمیزاده که عاشق شدن مون باشه. برخلاف همه داستان های عاشقانه ، شروع داستان من نه توی یه غروب سرد زمستونی بود و نه نیمروز دل انگیز بهاری .... بلکه یه روز بود مثل همه روز های که میومدن و قصد رفتن نداشتن . کلافه از روند خسته کننده وتکراری زندگی ؛ تصمیم گرفتم اون روز ، خروس خون .... سری بزنم کله پزی سید و حداقل توی این چرخه کسالت بار روزگار، زمان رو بکشم و دلی از عزا در بیارم. خیلی وقت بود شاید سه سالی می شد ، سید محسن رو ندیده بودم . همسن و سال خودم بود.مغازه از پدر خدا بیامرزش بهش رسیده بود . راستش رفیق بودیم ، از دوره ابتدایی تا آخر دبیرستان . درست تا زمانی که پدر تحت تاثیر غر ولندای مامان قانع شد . خونه آبا و اجدادی خودش رو توی باغچه بیدی رو بفروشه و بساط زندگی مون رو جمع کنه و ببره توی یه منطقه خوش آب و هوا و با کلاس توی خیابون پاسداران . منو نفیسه خواهر کوچیکم هم تحت تاثیر القائات مامان از این مسئله خیلی راضی بودیم. ما به این نتیجه رسیده بودیم ، که جامون اینجا نیست. سرتون رو درد نیارم ، بابا یه خونه خیلی قشنگ و بزرگ توی پاسداران خرید و خیلی زود ما خونه قدیمی پدری رو با همه خاطرات ریز و درشتش پشت سرگذاشتیم و شدیم بالا شهر نشین . تنها کسی که آخرین لحظه اشک توی چشماش حلقه زد پدرم بود. راستش منم غمگین شدم از اندوهی که توی چشماش موج می زد. پدر تا زمانی که از کوچه خارج می شدیم از توی آیینه چشمش به در خونه بود. خیلی زود حزن ناشی از غم و اندوه درونی پدر جای خودش رو به هیجان ناشی از سکونت در خونه و محله جدید داد. من و مادر و نفیسه سر از پا نمی شناختیم . مادر دائم اینطرف و اونطرف می رفت و به کار گر ها که مشغول چیدن اسباب و اثاثیه بودن دستور می داد که هر چیز رو کجا بذارن. البته این سر خوشی خیلی طول نکشید .
ادامه مطلب...