صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

رمان__باغچه_بیدی.pdf

 

 

فصل  اول  ====== با خودم فکر می  کردم چی مون شبیه آدمیزاده که  عاشق شدن مون باشه. برخلاف همه داستان های عاشقانه ، شروع داستان من نه توی یه غروب سرد زمستونی بود و نه نیمروز دل انگیز بهاری .... بلکه یه روز بود مثل همه  روز های که میومدن  و قصد رفتن نداشتن . کلافه از روند خسته کننده وتکراری زندگی ؛  تصمیم گرفتم اون روز ، خروس خون .... سری بزنم کله پزی سید و حداقل توی این چرخه کسالت بار روزگار، زمان رو بکشم و دلی از عزا در بیارم. خیلی  وقت بود شاید  سه سالی     می شد ، سید محسن رو ندیده بودم . همسن و سال خودم بود.مغازه از  پدر خدا بیامرزش بهش رسیده بود . راستش رفیق بودیم ، از دوره ابتدایی تا آخر دبیرستان . درست تا زمانی که پدر  تحت تاثیر غر ولندای مامان  قانع شد . خونه آبا و اجدادی خودش رو توی باغچه بیدی رو بفروشه و بساط  زندگی  مون رو جمع کنه و ببره توی یه منطقه خوش آب و هوا و با کلاس توی خیابون پاسداران . منو نفیسه خواهر کوچیکم هم تحت تاثیر القائات مامان از  این مسئله  خیلی راضی  بودیم. ما به این نتیجه رسیده بودیم ،  که جامون اینجا نیست. سرتون رو درد نیارم ، بابا  یه خونه خیلی  قشنگ و بزرگ  توی پاسداران خرید و خیلی زود ما خونه قدیمی پدری رو با همه خاطرات ریز و درشتش پشت سرگذاشتیم و شدیم بالا شهر نشین  . تنها کسی که آخرین لحظه اشک توی چشماش حلقه زد  پدرم  بود. راستش منم غمگین شدم از  اندوهی که توی  چشماش موج می زد. پدر تا زمانی که از  کوچه خارج می شدیم از توی آیینه چشمش به در خونه بود. خیلی زود حزن ناشی از غم و اندوه  درونی پدر جای خودش  رو به  هیجان ناشی از سکونت در  خونه و محله  جدید داد.  من و مادر و نفیسه  سر از پا  نمی  شناختیم . مادر دائم اینطرف و اونطرف می رفت و به کار گر ها که مشغول  چیدن  اسباب  و اثاثیه بودن  دستور می داد که هر چیز رو کجا بذارن. البته این سر خوشی  خیلی  طول نکشید .


فصل  اول ======با خودم فکر می  کردم چی مون شبیه آدمیزاده که  عاشق شدن مون باشه. برخلاف همه داستان های عاشقانه ، شروع داستان من نه توی یه غروب سرد زمستونی بود و نه نیمروز دل انگیز بهاری .... بلکه یه روز بود مثل همه  روز های که میومدن  و قصد رفتن نداشتن .کلافه از روند خسته کننده وتکراری زندگی ؛  تصمیم گرفتم اون روز ، خروس خون .... سری بزنم کله پزی سید و حداقل توی این چرخه کسالت بار روزگار، زمان رو بکشم و دلی از عزا در بیارم. خیلی  وقت بود شاید  سه سالی     می شد ، سید محسن رو ندیده بودم . همسن و سال خودم بود.مغازه از  پدر خدا بیامرزش بهش رسیده بود .راستش رفیق بودیم ، از دوره ابتدایی تا آخر دبیرستان . درست تا زمانی که پدر  تحت تاثیر غر ولندای مامان  قانع شد . خونه آبا و اجدادی خودش رو توی باغچه بیدی رو بفروشه و بساط  زندگی  مون رو جمع کنه و ببره توی یه منطقه خوش آب و هوا و با کلاس توی خیابون پاسداران .منو نفیسه خواهر کوچیکم هم تحت تاثیر القائات مامان از  این مسئله  خیلی راضی  بودیم. ما به این نتیجه رسیده بودیم ،  که جامون اینجا نیست. سرتون رو درد نیارم ، بابا  یه خونه خیلی  قشنگ و بزرگ  توی پاسداران خرید و خیلی زود ما خونه قدیمی پدری رو با همه خاطرات ریز و درشتش پشت سرگذاشتیم و شدیم بالا شهر نشین  . تنها کسی که آخرین لحظه اشک توی چشماش حلقه زد  پدرم  بود. راستش منم غمگین شدم از  اندوهی که توی  چشماش موج می زد. پدر تا زمانی که از  کوچه خارج می شدیم از توی آیینه چشمش به در خونه بود.خیلی زود حزن ناشی از غم و اندوه  درونی پدر جای خودش  رو به  هیجان ناشی از سکونت در  خونه و محله  جدید دادمن و مادر و نفیسه  سر از پا  نمی  شناختیم . مادر دائم اینطرف و اونطرف می رفت و به کار گر ها که مشغول  چیدن  اسباب  و اثاثیه بودن  دستور می داد که هر چیز رو کجا بذارن. البته این سر خوشی  خیلی  طول نکشید .کم کم  متوجه شدم ، توی این محله  یک غریبه تمام عیار هستیم. نه فقط با آدماش بلکه با فرهنگش ، با  خلقیاتش، هیچ چیش رو نمی تونستیم بفهمیم . حال و هوای اینجا من رو یاد سکوت و خلوتی قبرستون ارمنی ها  می انداخت که توی نوجوونی می رفتیم  برای زدن گنجشک هاش ، برای منصور که تنها گوشتی بود که  گیرشون می اومد برای  خوردن، به دلیل فقر بی حد واندازه خانواده اش.برعکس باغچه بیدی ....... که دائم صدای زندگی باهمه غم وشادی هاش به گوش می رسید . هیچ  صدایی از  خونه های اینجا در نمی اومد. هیچ دری باز  نبود که از لای اون کله زن خونه روبرویی بره توش و داد بزنه ،هی ....  همسایه.... زنده ای ؟ ........چرا سر و صداتون نمی آد ؟....... براتونآش رشته نذری آوردم ........هیچ بچه ای دیده نمی شد. با صورتی کثیف ازعرقِ ، بازی بی امان توی کوچه ها با یه توپ پلاستیکی .تنها چیزی که به چشم می خورد ، پرده های  ضخیم چند لایه بود که حتی جلوی عبور نور و روشنایی رو به داخل خونه می گرفت. اوایل فکر می کردم ، همه خونه های مجاور خالی هستند و  کسی توی  اونها  زندگی نمی کنه . اما کم کم علایم ضعیفی از حیات رویت شد و من متوجه حداقل نوعی زندگی نباتی در این خونه ها شدم.کم کم  افسردگی محل به ما نفوذ کرد. پدر  اولین کسی بود که دچار افسردگی  شدید شد و به سال هم نکشید که ما رو تنها گذاشت و از دنیا رفت.من و نفیسه هم که  توی خونه قدیمی  مون دائم توی سرو کله هم می زدیم.  حتی قبل از فوت پدر و با یافتن  اتاق  های مستقل ، حالا توی جزیره های خودمون محبوس شده و کاری به  کارهم نداشتیم . واین افسردگی مون رو تشدید می کرد.ظاهرا" تنها کسی که سرحال و شاداب بود مامان بود ، اون سرخوش از فتح بزرگش برای انتقال به جایی که خودش رو لایق و شایسته اون می دونست. سرگرم مهمانی های فاخر و مجلل خودش  با دوستانش بود. مرگ پدرهم ، نه تنها نتونست اون رو از این سرگرمی تازه دور کنه. که با از دست دادن آقا بالاسر، اکنون او راحت تر به این رفت و آمد هاش می پرداخت . به قول خودش من و نفیسه هم دیگر بزرگ  شدیم ومی تونیم گلیم خودمون رو از آب  بکشیم  بیرون ....اما مرگ پدر برعکس مادر ، من و نفیسه رو بدجوری غافلگیر و درونگرا کرد. کسالت باری محله جدید و مردمش هم مزید برعلت . تا جایی که تازه سال پدر رو پشت سر گذاشته بودیم که نفیسه رفتن به دانشگاه رو تعطیل کرد و  خونه نشین شد بعد به طرفه العینی مامان به یک خانواده به اصطلاح خودش اشرافی شوهرش داد و فرستادشپی زندگیش.عضو جدید خانواده گذشته از اینکه یه ذره بچه نه نه  میزد ، پسر خوبی بود و این خیال من رو از بابت نفیسه راحت می  کرد . باتموم شدن انحصار وراثت و کارهای قانونی  سهم هر یک از ما ، از املاک گسترده باقیمانده از پدر مشخص و تحویل شد. ثروت هنگفتی بود. که تا پایان عمر، ما رو از هر کس و هر چیز بی نیاز می کردمادر بلافاصله بخش عمده ای از املاک سهم الارث خودش رو فروخت و به پول تبدیل کرد و آن را دربانک گذاشت. خواهرم هم که حالا کمی حالش بهتراز گذشته بود، یک شرکت بازرگانی با همسرش تاسیس و شروع به فعالیت کردن . ماندم  من  ... و ... من........ هرروز بیشتر و بیشتر افسردهمی شدم.یه روز مامان رو به من کرد و گفت: نوید بیا توهم زمین هات رو بفروش و  یک کاری برای خودت شروع کن ....... مگه تو چیت از نفیسه و  مسعود کمترهنگاهی بهش کردم و سرم روانداختم پایین و توی دلم گفتم : من تحت هیچ شرایطی زمین های پدرم رو نمی  فروشم . این تنها چیزی هست که من رو با گذشته شیرینم پیوند میده.اون  دوباره با صدای بلندتر  گفت : نوید شنیدی چی گفتم ؟با کمی مکث جواب دادم : آره مامان شنیدم ...... و دوباره  سکوت کردمبه حرفاش ادامه داد و گفت: یه مشتری  خوب براش دارم ...... اگر بخوای  بفروشیش.برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه گفتم . چشم مامان هر وقت  تصمیم گرفتم خبرت می کنم......مادر: راضی  از پاسخ دو  پهلوی من به طرف  اتاقش رفت و منو با افکارم تنها گذاشت........ باید کاری می کردم .......... اما چیکار؟بعد از  مدتی کلنجار رفتن با خودم  تصمیم گرفتم فردا صبح کله سحر ؛ سری به  محله قدیمی وسید بزنم. واین شد که الان اینجام ..... جلوی در کله پزی آسید محسن .... اونم  بعد از سه سال و اندی ......... سید حواسش به  بیرون نبود و متوجه حضور من پشت شیشه مغازه اش نشد ، در و که باز کردم بی اختیار عطر و بوی کله پاچه که توی سینی رو یپیشخون خودنمایی می کردن دهنم رو آب انداخت . گفتم : خسته نباشی اقا سید...... خدا قوتیه مرتبه عین برق گرفته ها سرش رو به طرف در برگردوند و و با دیدن من گفت: نوید .... تویی بی معرفت ...... فوری از پشت پیشخون بیرون پرید و من رو با همون دستای چرب وچیلیش بغل کرد وشروع کرد چلپ و چلوپ ماچ کردن. بابا کجایی تا حالا نامرد. رفتی حاجی حاجی مکه ، نگفتی  دوستی .... رفیقی ...... یارغاری  .......قدیم ندیما ......در گوشش گفتم :هرچی بگی حق داری .........دست من رو گرفت و پشت یه میز نشوند و خودش هم روبروم نشست. به شاگردش و گفت : امروز باید خودت به مشتری هابرسی .شاگرد گفت : چشم اقا سید ، رو چشمم ، خیالت تخت باشه . بعد پرسید : مهمون تون ناشتایی خوردن؟سید نگاهی به من کرد و گفت : بیجا کردن اگر ناشاتایی خورده باشن  قدم توی دکون سید بزارن. بعدهم بلند شد و یه کاسه با نون تازه سنگک گذاشت جلوی منو گفت مگه نه آقا نوید؟.....خنده ای کردم و گفتم : کی جراتش رو داره با شیکم پر بیاد مغازه شما. بعد باهم زدیم زیر خنده.سید رو به شاگردش کرد و باصدای بلند. گویی داره اطلاعیه می خونه گفت : نصف مغز با خوئک و دوتا چشم ونصف گوشت صورت رو با آب روغن بساب  تا نونش رو تلیت کنه.  روبه من کرد و ادامه داد: ارباب چیزی رو که  از قلم نیانداختم؟........بازهم زدیم  زیر خنده  و  گفتم : نه هزار ماشالله  حافظه ات حرف نداره  .با خنده ای شیرین گفت : به این میگن  معجون ارباب کش ..... درست میگم ارباب .....همه توی محله ارباب صدام می  کردن  ........ یه مرتبه یاد بابام افتادم و حالت صورتم برگشت ...... سیدهم متوجه اینماجرا شد . گفت یاد بابای  خدابیامرزت افتادی ؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادم.دستش رو روی  شونه ام گذاشت و گفت : خدا بیامرزدش ، انصافا" آدم خوبی بود. توی محل  همیشه ذکر خیرشهست و هنوزم که هنوزه اهل محل هر شب جمعه براش  خیرات میکنن.حرف سید تموم شده و  نشده  کاسه تلیت ، عروس  شده و با معجون اربابی روش جلوم قرار  گرفت.سید برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت : بخور گشنه ، میدونم  الان توی دهنت سیل راه افتاده.  قاشق رو توی کاسه گذاشت و گفت تا تو صبحونه ات رو میخوری من یه زنگ بزنم و بیام. من من شروع کردم به خوردن و اون برایزدن تلفن چند  دقیقه ای از مغازه خارج شد.جاتون خالی دلی از عزا درآوردم. پشت بندش هم چشم و مغز و  گوشت لخم . سیری  من رو تا شب  تضمین  کرد.به یاد بچگی توی سروکله هم میزدیم که صدای زنگ کوچیکی که به در وصل بود و با هر بار باز و بسته شدن صدای دلنشینی از  خودش در می آورد به گوش رسید. سرم رو که بر اثر خنده روی میز خم شده بود بلند کردم ، نگاهم روی در  خشک شد .....عین  برق گرفته ها ، قدرت هر حرکتی از دست دادم.......... مات و مبهوت به دختری که بین در و چارچوب ایستاده و بود قابلمه ای را به دست  شاگرد سید می داد. نگاه می کردم. حتی پلکم نمیزدم .......... سید که متوجه ماجرا شده بود. با نوک پا ضربه آرومی از زیر میز به من زد و آهسته گفت: چشمات رو درویش کن ارباب ...... به خودم اومدم و فوری دست و پام روجمع وجور کردم. البته نمی تونستم نگاهم رو که هی دزدکی روی صورت زیبای دختر می شِست کنترل کنم. خوشبختانه هیچکس حتی دختره متوجه این ماجرا نشدن وفقط سید بود که فوری دوزاریش افتاد.اون فرشته زیبا با گرفتن قابلمه پر شده از کله پاچه از مغازه خارج شد و رفت . اون من رو با دنیایی از خیالات شیرین جا گذاشت.سید گفت : چی شده ارباب ؟ چراعرق  کردی؟.... ببین چه خونی توی سرو صورتش دوییده.......گفتم : ماله چربی کله پاچه است ..... با خنده و طعنه گفت : نه.... بر عکس من فکر می کنم. مربوط به اون دوتا چشم آخریست که داشتی نپخته می خوردیش......... بی خود گردن  دست پخت ما  ننداز .......حس می کردم ازعرق خیس شدم و نیاز به هوای خنک و تازه دارم  .... به همین دلیل  از روی صندلی  بلند شدم . سید گفت : کجا ....؟ مگه می زارم  تنها بری ..... رو به شاگردش  کرد وادامه داد : من با رفیقم میرم. هوای مغازه رو  داشته باش...... ممکنه تا غروبم نیام.... سهمیه فردا رو هم خودت بار بزار ...... خیالم تخت باشه؟.........شاگردش گفت: تخت تخت .... اوسا ........با شنیدن این جمله  بلند شد فوری دستش رو شست و  لباسش  رو عوض کرد و باهم زدیم بیرون ....... هوای تازه و خنک پاییزی نفسم رو جا آورد و حرارت ظاهریم  رو فرو نشوند. اما کوچکترین اثری روی شعله ای که تو وجودم زبونه می کشید ، نداشت......توی افکارخودم غرق بودم ؛ که سید پرسید : گیر کرد؟عین منگ ها با کمی تاخیر گفتم: ....... چی ؟.......سید با لبخنده معنا داری جواب داد: دختره......پرسیدم: کجا؟گفت: اه ه ه ه  ..... توکه اینقدر خنگ نبودی ارباب.منظورم اینه که گلوت پیش دختره گیر کرد؟بدون اینکه متوجه باشم چی دارم میگم: جواب دادم آره گیر کرد ..... اما بلافاصله متوجه شدم که سوتی دادم .... خواستم ماست مالی کنم ؛ گفتم : ..........  نه بابا چی داری میگی؟سید با دستش یکی زد پشتم و گفت : ...... ارباب  پیش قاضی و ملقبازی ........ و دوباره زد پشتم و گفت : نگران نباش هنوزم مثهبچگی ها  زبونم قرصه ......دلم کمی آروم شد ، جرات  پیدا کردم و پرسیدم : میدونی کیه؟ ....گفت : مگه می شه ندونم . مشتری دائمی ماست........ تازه خودتم باید بشناسیش ........ خونه قبلی شما رو خریدن.باتعجب پرسیدم: خونه قبلی ما؟........گفت : تعجب داره ؟ ...فکری کردم و پاسخ دادم : نه ......سید گفت : راستی سری به همسایه ها زدی؟گفتم : صبح به این زودی؟......دستم رو گرفت و منو بطرف  کوچه قدیمی مون کشید و گفت : بیا بریم تا الان دیگه همه بیدار شدن.باهم قدم زنان حرکت کردیم .......... مغازه دار ها که کم کم آماده کار می شدن، با دیدن من ، کارشونو ول می کردن و به استقبالم می اومدن .......... بدون استثناء همه شون منو بغل می کردن و .......یه خدا بیامرزی بلند بالا برای بابام می فرستادن ........  حسابی حالم عوض شده بود و کوچکترین افسردگی در خودم احساس نمی کردم. خون توی  همه وجودم به  جریان افتاده بود و دوباره زندگی رو با همه زیبایی هاش لمس می کردم....... دیدن آدماهایی که دوستشون داشتم و احساس متقابل اونها گرمم می کرد ............ تا جایی که اصلا" سوز سردی  رو که تو کوچه محله میپیچید ، حس نمی  کردم. سعید ، بهروز، جواد ، مرتضی ، ....... همه رفقای قدیمی  یکی بعد از دیگری  پیداشون می شد و حسابی جمع مون جمع شده بود. نمی دونم کی  پیشنهاد داد که اون روز روهمه بسلامتی حضور من تعطیل کنند و تا شب باهم  باشیم. این پیشنهاد تصویب شد و همه  دست بکار  شدن و خیلی  زود اعلام شد که همه چی هماهنگ شده ......... داشتیم تصمیم می گرفتیم کجا بریم و  چیکار بکنیم که سامان همسایه روبرویی سابقمون با یه جوونه کم سن و سالتر از راه رسید و من رو بغل  کرد و و گفتچطوری ارباب؟.......گفتم : خوبم پسر ، تو چطوری ؟یه دستم رو نگهداشت توی دستش و گفت: ملالی نبود جز دوری تو که اونم  حل شد. چه عجب ...... ، رفتی و پشت سرتم نیگاه نکردی بی معرفت؟ ...... بگذریم ............  راستی بذار با رفیقم آشنات کنم. مصطفی .... نوید . نوید...... مصطفیبعد  رو به من کرد و گفت : مصطفی توی خونه قبلی شما می شینن . وقتی خبردار شد اومدی اینجا خواست بیاد باهات آشنا بشه.مصطفی دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت: خوشبختم.....خیلی دوست داشتم ببینم کسیکهصحبتش سر همه زبوناست و ارباب صداش می کنن کیه؟ بخصوص اینکه فهمیدم توی همون اتاقی زندگی می کنم که قبلا اون زندگی می کردهجا خوردم. بخصوص با شنیدن کلمه ارباب ........ خب همه اونایی که توی محله قدیمی من رو می شناختن ارباب صدام می کردن. ودلیلش این بود که پدرم همیشه به شوخی وقتی می خواست من و صدا کنه با طنینی زیبا می گفت ارباب کجایی ....... این اسم از همون موقع سرزبونا افتاده بود وهمه اهل محل از کوچیک و بزرگ من رو ارباب صدا می زدن.مصطفی گفت: راستش ارباب . پدرومادرم وقتی فهمیدن شما اومدین خواهش کردن اگر ممکن  یه سری به خونه ما و خودتون بزنین. نگاهی  به سید محسن که کنار دستم واساده بود انداختم ...... اونم یه چشمک یواشکی زد و گفت : تا تو با آقا مصطفی بری و برگردی ، منم برو بچه ها رو جمع و جور می کنم. با نگاه تشکر کردم و بطرف خونه سابقمون رفتیم . جلوی در خونه که رسیدیم .......... قلبم داشت از حرکت می ایستاد ............. به دو دلیل  یک قدم می ذاشتم توی خونه ای که توش بدنیا اومده و بزرگ شده بودم . و دوم احتمال دیدن دوباره دختری که صبح قلبم رو تسخیر کرده بود.مصطفی در رو باز کرد و یاالله گفت و به زور من رو جلو انداخت. همه جا رو به خوبی بلد بودم و نیازی  به راهنما نبود. وقتی  وارد شدم  تمام خاطراتم از  جلوی چشمام بسرعت عبور کرد ...... کنار حوض که هنوز مثل قدیم آبی بود و پر از ماهی های قرمز و قشنگ ....... واسادم و نگاهم خیره شد به گلدونای شمعدانی پدرم که انگار چند دقیقه پیش با دست خودش مرتب لب حوض چیده بود.یه صدای نا متعارف من رو از خیالات خارج کرد، صدای صندلی چرخ داری که تن می کشید روی موزاییک های کف حیاط و جلو می اومد. صدا چشمام رو از روی شمعدانی ها به  صورت مردی کشوند که با همه رنجی که می برد، صبور بنظر  می رسید ....... سلام کردم .پاسخ داد : علیکم و السلام ارباب .....خجالت کشیدم  .......... حس بدی داشتم. اولین بار  بود که حس کردم  فردی از ته  وجود با این اسم صدام می کنهگفتم تو رو خدا اینجوری صدام نکنین .....حرفم رو قطع کرد و گفت : چرا ؟.... وقتی  مرد نازنینی  مثل پدرت  تو رو با این  لقب صدا می کرد ..... من این کارو نکنم ..... در همین موقع زنی همسن و سال مادرم همراه دختر جوانی که صبح توی مغازه سید دیده بودم وارد حیاط شدن . سرم رو از  خجالت پایین انداختم ، در حالیکه اصلا آدم خجالتی  نبودم.زن دائم من و پدرم را دعا می کرد .......... خیلی زود دلیل دعاهای زن واحترام پدر خانواده را فهمیدم. اون مرد حاج عباس کیوانی تاجر قدیمی بازار و رفیق شفیق پدرم بود که بدلایلی بلا تقصیر ورشکست شد وهمه داراییش رو از دست داد. عباس اقا به من گفت ؛ پدرم بدون اینکه کسی متوجه ورشکستگی من بشه ، کمکم کرد تا دوباره روی پای خودم بایستم ......... راستش خیلی متوجهمطالبی که می گفت  نبودم ، توی افکارم دست و پا میزدم  که صدایی زیبا و ظریف من رو به خودم  آورد.بفرمایید چای ..... تازه دمه.یه لحظه دیدم ، سینه به سینه ام ، ستبر و قوی ایستاده و یه سینی  چایی دستشِ . نگاهم توچشماش گره خورد . توی دلم آشوبی به پا شد که نگو و نپرس . فوری چشمم رو دزدیم و یه چایی برداشته و باصدایی که توی گلوم  خشکیده بود تشکر کردم. زیر چشمی دیدم لبخند شیرینی روی لباش نشسته و نگاهش رو با یه دنیا مهر و محبت  از رو صورتم می کشه و می بره.چایی رو خوردیم و بعد از خداحافظی با مصطفی از خانه سابق پدریم خارج شدیم ، تا بریم پیش بقیه  رفقا .........تمام  روز  رو با بچه ها بودیم . همه جا سر  زدیم . به مدرسه هایی که توش درس می خوندیم ، زمین کوچیک خاکی که توش  فوتبال بازی می کردیم ........ حتی  یه سری هم به قبرستون ارمنی ها زدیم و چند تا پسر بچه را  که می خواستند با تیرکمون کنجشک های معدودی رو که هنوز اونطرف ها پرواز می کردند .... ... بزنند.  فرستادیم شون   پی نخود سیاه ........ در  پایان روز با تمامی امید و آرزوهای تازه ای که به دلم راه یافته بود. به خونه بر گشتم. مادرم نبود ...... احتمالا به یکی از مهمونی های زنانه معمولش رفته بود. پس با خیال راحت و بدون سوال و جواب به اتاقم رفتم و شروع کردم نقشه کشیدن برای آینده ام. و توی همه این  نقشه های مهم ، ملیحه را در کنار خودم               می دیدم  ....... یه لحظه فکر ناخوشایندی به مخیله ام راه پیدا کرد ......... یه  لحظه فکر  کردم اگر ملیحه من رو دوست نداشته باشه .... یا فکر کنند من به خاطر احسانی که پدرم در حقشون کرده می خوام سوء استفاده کنم . چی؟این مسئله خیلی  اذیتم می  کرد....... به همین دلیل تصمیم  گرفتم ، هر طور شده فردا ته و توی این مسئله رو در بیارم . با اینتصمیم خودم را به رختخواب  گرم و نرم سپردمفصل دوم :  =======رسیدم دم در مغازه سید ؛ تا منو دید گفت : ف ا ت حه ......  دیگه شوخی بردار نیست. معلومه  حسابی وادادی رفته . پسر.....با نگاهی عاجزانه و بدون حتی یک کلمه حرف . ازش خواهش  کردم. کوتاه بیاد ......اونم  با ختده ای بد جنسانه دستش و روی لباش که تمام عرض صورتش رو پرکرده بود گذاشت و با صدایی کشیده گفت : چ شــــــــــــــــــ ـــم ارباب ...... چشم .....خودم رو به  کنار دستش رسوندم و در گوشش گفتم. لامسب  داشتی آبروی منو می  بردیدهانش  رو  به گوشم  نزدیک  کرد  و گفت :چه خوش صید دلت کرده بنازم چشم مستش راکه کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیردگفتم  :  سید ........گفت : ازهمون دیروز معلوم بود که ، امروز اول وقت اینجایی ...........گفتم : سید..........گفت: آ..... نه ..... ببخشید اشتباه  کردم از امروز به بعد  هر روز اینجایی ...... بد قش قش زد زیر  خنده ....... حالا  نخند و کی بخند ....... دستش رو  گرفتم و  کشون  کشون از  توی کله پزی کشیدمش بیرون .......... گفتم : آخه  سید اولاد پیغمبر  من اومدم  تو مرهم دردم بشی  ..... شدی ملک الموتم ..... میخوای سرم رو به باد  بدی ؟..........هنوز می خندید  .... گفت : مگه  چیکار کردم.  یه شعر در گوشت خوندم ........ بد  خوندم ........... میخوای یکی  دیگه بخونم برات ...... بعدهم بدون معطلی شروع کرد به  خوندن ......به کمند سر زلفت نه من افتادم و بسکه به هر حلقه زلف تو گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو  سر و کاری نیستدر و دیوار گواهی بدهد کاری هست **ملتمسانه گفتم :  سید تورو خدا .....با دستش سرش رو خاروند و گفت : خرج دارهگفتم : ای بی معرفت باج گیر ..... دستش رو  روی  گوشش گذاشت و شروع  کرد به  خوندن  : نگارمن که .........گفتم : باشه  لعنتی میدم  . هر چی بخوای میدمخنده پیروز مندانه ای کرد و گفت:  آهان  .......... حالا تو شدی ارباب  سخاوتمند خودمون ... ....... ما هم غولوم اخلاق مشتی شماگفتم : چیکار کنم ؟ گفت چیرو ؟ باج و می گی؟.......... گفتم :  اه .....  نه ....... گلوم روبازم سرش رو خواروند و  گفت: گلوت رو ...... خب معلوم  برو نشون دکتر مفید بده ببینه چی می که ......گفتم  :  سید ........سیبلش  رو دستی کشید و  گفت : خرج داره ..... کلافه جواب داد :  گفتم که میدم ........گفت :  نه این  فرق می کنه  ...... اون حق السکوت بود ........... این  بابت اینه که برات راهکار پیداکنم.گفتم : سید  قدیما اینجوری  نبودی . گفت  : جون  ارباب خرج ها رفته بالا ، درآمد ها اومده پایین ...... غروغر کنان  گفتم : باشه .پرید ماچم کرد و گفت : نه مثه اینکه راستی راستی بدجوری گلوت  گیر کرده......... خودم مخلصتم ارباب جون ....... داشتم سر بسرت میذاشتم ..... می  خواستم ببینم راستی راستی گیر کرده یا نه . دستش رو گرفتم و  گفتم : سید به جده ا ت فاطمه زهرا اسیر شدم ...... اسیر اون دو تا چشم زیباچهره اش عوض شد و گفت : نگران نباش ارباب ..... همه چیز رو بسپار به  من ...... خودم درستش می کنم ........ مگه سید مرده تو اینجوری دست و پا بزنی .....فعلا" طرفای ظهر که مدرسه شون تعطیل  میشه میریم  دور و برمدرسه  شون ........ خودت رو نشونش بده ببینیم عکس العملش چیه ؟ ..........  بعد بهت میگم چیکار می کنیم.سه  چهارساعت کشدار و سخت رو پشت سرگذاشتیم. بالاخره صدای زنگ و هیاهوی در هم پیچیده دخترا  خبراز تعطیل شدن مدرسه می داد . سید منو جای مناسبی که محل عبور ملیحه بود گذاشت و برای زیر نظرگرفتن ما خودش رو به یک نقطه که دیده نشه رسونددست و پامو گم کرده بودم . چند بار تصمیم  گرفتم به سرعت ازاونجا دور شم. اما پاهام به زمین چسبیده بود و نمیتونستم تکون بخورم. .... فشارخونم  بالا و پایین میرفت گاهی یخ می کردم و گاهی از حرارت درونی عرق از سر و صورتم جاری می شد.  یک مرتبه حس کردم  قلبم توی سینه از ضربان افتاد ...... خودش بود . ملیحه درست صورت به صورتم بودسلام کرد ... نتونستم درست جوابش رو بدم .........متوجه وضعیت اسفبارم شد ......... واسه همین بدادم رسید و گفت : آقا نوید این مال شماست ..... یک پاکت را از کیفش درآورد و داد دستم ..... توی خونه مونده بود.... براتون آوردمش .....با دست لرزون پاکت رو ازش گرفتم و تشکر کردم . فوری گذاشتمش  توی جیبم ،یکم دلم قرص شده بود.....گفتم : ببخشید شما ازکجا می دونستید که من رو امروز می بینید که برام اینو رو آوردین ........گفت: نمی دونستم ........ بلکه مطمئن بودم اینجایین امروز .....گفتم : آخه ازکجا اینقدر مطمئن بودین .گفت : یه نیگاه به چشماتون بندازین توی آینه ، ....... می فهمین .......... به امید دیدار  ........این رو گفت و رفت ...........هنوزم جفت پاهام به زمین چسبیده بود و تاب و توان حرکت نداشتم ....... انگار توی کله ام خالیه خالیه خالی بود .........درست مثل یک توپ گنده پر از هوا .....سید خودش رو به من رسوند و دست من رو گرفت و کشون کشون ازصحنه دور کرد ........ بعد ازخوردن یک لیوان شربت خاکشیر ..... تازه  یواش یواش داشتم  خودم رو پیدا می کردم .... سید هم داشت  شونه هام رو ماساژ می داد .  وقتی دید حالم جا اومده گفت : چی شد ؟ ......... چی گفتی ؟ ........ چی شنفتی .......یه چیزایی بی ربط سرهم کردم و بهش گفتم ..... که راستش نه ازسرعمد ..... بلکه ازمنگی  بود .... ولی بعدا  خدا را برای گفتن اون خذبلات شکرکردم ..... چون اون اصلا متوجه پاکتی که ملیحه به من داد نشده بود و درست هم نبود بفهمه ......  پس با  هزار زحمت سوار آزانسی که سید  خبر کرده بود شدم و خودم را به خونه رسوندم ....... بازهم از خوش  شانسی مامان خونه نبود .... جرات باز کردن نامه رو  نداشتم ........ یه راست رفتم به اتاقم و پس ازدرآوردن لباسها وارد  حموم شدم و شیر آبرو توی وان باز کردم و  ..... توش خزیدم ...... چه مدت توی وان بودم نمی دونم . اما وقتی بیرون اومدم و آسمون رو نیگاه کردم دیدم افتاب پریده و کم کم آسمون داره تاریک میشه .......سراغ لباسام رفتم وپاکت رو ازجیبم درآوردم .......  مدتها  مثل آدمای منگ نگاهش کردم . سوالات زیادی توی ذهنم می چرخید مهمترازهمه اینکه ملیحه از کجا می دونست من حتما اونروز به دیدنش می رم.تنها راه رسیدن به پاسخ همه سوالات بازکردن وخواندن نامه بود. با هیجان و استرس تمام درپاکت رو بازکردم عکسی ازمن و نامه ای که بوی یاس امین الدوله خونه قدیمی مون رو می داد توی اون بود. نفسم به شماره افتاده بود. شروع کردم به خوندن .سلام به آنکه با او بودن بزرگترین آرزویم بوده و هست ........ کسی که روزها و شبهایم را با تصویر و خیال اون سپری  کرده ام . سلام به ارباب که اگر برای دیگران نماد نیک سرشتی و محبت است برای من مظهرمجسم عشقِه ........ سه ساله که با عکست حرف می زنم . به همین دلیله که الان میتونم به همین راحتی باهات  ازعشق بگم .سه ساله دارم تمرین می کنم تا وقتی دیدمت چه  جوری ازعشق آتیشینی بگم که تمام قلب  و روحم رو تسخیر  کرده.هرگز اونروز و اون لحظه رو فراموش نمی کنم . روزی که همراه پدرت نادر خان برای بردن چند تا کارتن وسایل از انباری به خونه باغچه بیدی برگشتی . وقتی توی پاشنه در یک لحظه چشم تو چشم شدیم و تو از نجابت سرتو پایین انداختی ، اما قلب من رو با خودت بردی. هیچکس نفهمید اونروز چه آتشی در قلبم برپا شد. فقط پدرت ....... نادرخان برق عشق رو توی چشم من دید تشخیص داد. سرش رو دم گوشم آورد و گفت: باید صبر داشته باشی. صبور باش. هرچه خدا بخواهد همون میشه. یک هدیه برات توی گنجه گذاشتم . پیش خودت امانت نگهدار. همون یه نگاه و جمله پدرت کافی بود تا همه سه سال ونیم گذشته برای من تبدیل به زیباترین سالهای عمرم بشه. سال هایی که هرچند مملو از فراق بوده ، ....... اما قلب من رو سرشار از عشق و نور زندگی کرده ......... در این مدت ..... همیشه  قلبم گواهی می داد. وعده پدرت محقق میشه و تو مال  من خواهی شد ، عکست رو توی گنجه ای که پدرت گفته بود  زیر روزنامه ها پیدا کردم . که  برام کنجی بزرگ بود ...... به جرات می گم ، درهمه این مدت حتی یک بار ... یا یک لحظه ..... فکر نکردم که توممکن است مال من نباشی .دیروز وقتی توی پاشنه در مغازه اقا سید دوباره چشم توی چشم شدیم . درست مثل سه سال و نیم پیش . پرنده عشق رو ، توی نگاهت دیدم که بال زد و توی قلبت نشست. ومطمئن شدم که حق با بابات بود و تو مال منی ........ عشق من ......... منتظرت شدم. اومدی ...... نه با پا ....... با دل ........ به خونه خاطره ها........ بخونه خودت ..... به خونه ما ......... نمی خواستی بری....... این را نه فقط من ...... که همه اعضای خانواده به روشنی فهمیدند.همونطورکه من نتونستم عشق تو رو از آنها پنهان کنم .......نوید من ........ می دانم امروز به دیدنم می آیی .......... از روشنی روز برام روشنتراست ....... که می آیی ........ پس برایت این نامه را می نویسم و راز خود را با تو زمزمه می کنم. تحمل فراق فقط توی این مدا با عشق تو و امید دیدارت گذشت. اما حالا حتی طاقت لحظه ای دوریت را ندارم.                                                                                      ملیحهبدنم داغ شده بود ......... حس می کردم روی هوا دارم پروازمی کنم . اون عاشقه منه .......... می خواستم پرواز کنم و هرچه زودتر خودم رو به اون برسونم . اما امکان نداشت ........ و باید تا صبح فردا  صبرمی کردم .ساعاتی که تحمل لحظه ای از آن هم بسیار سخت بود.

 

 

 فصل سوم=======  مامان دیشب خونه نیومده بود و خیالم راحت شد ، که فعلا متوجه چیزی نشده. لباس پوشیدم وماشینم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. احتمال می دادم فرصتی بوجود بیاد با ملیحه حرف بزنم ، قدم زدن در محله قدیمیمون نه برای اون خوب بود و نه از من توقع می رفت.بالاخره رسیدم و ماشین رو یه جای مناسب پارک کردم. برای کله پاچه خوردن دیر بود ، سید با کمک شاگردش داشت سینی پیشخونش رو می شست و تمیز می کرد . از در رفتم تو و سلام کردم. سید گفت بههههههههههههههههه جناب ارباب نوید خان .میبینم سرحالی. نامرد خوب دیروز ما رو پیچوندی و گذاشتی رفتی. کلاغا خبرایی رو بگوشم رسوندن.خودم رو زدم به کوچه علی چپ و گفتم: خبرا؟ !!!!! چه خبرایی؟!!!!!یه اشاره به شاگردش کرد و با چشم ابرو حالیش کرد که بقیه کاراهای مونده رو خودش باید تموم کنه.شاگردش هم دستش رو به یک چشمش نزدیک کردو اعلام اطلاعت کرد. سید دستاش رو شست و اومد یه گوش منو گرفت و آرام از مغازه برد بیرون و گفت : که چه خبرایی؟!!!!!!  زکی سه ..... اینو باش .... تو سر تاسر باغچه بیدی برگی روی درخت نمی جنبه که من خبر دار نشم؟ ........ اون قدیما دیده بودی چه جوری پوست گوسفند و می کندم ؟.....سرم رو تکون دادم وگفتم : آرهگفت : امروز می خوام همونجور پوسِت رو بِکَنَم. ارباب مربابم حالیم نیست اِاِاِاِ منو سنگ قلاب می کنی؟با دستپاچگی گفتم : نه جون تو سید ......گفت : بفرما دیگه .......جون مام شد بادمجون ؟.... ایولل به معرفتت .........گفتم : نه سید ...... جان تو اینجوری نیست .حرفم رو قطع کرد و گفت : اینجوری نیست ؟ پس چه جوریه ؟ پاکت می گیری و  ....... ما رو می پیچونی و ......اینجوری هم نیست.لامسب ...... نمی دونم چه جوری از داستان پاکت باخبر شده بود. من با اینکه اون موقع کاملا گیج بودم. اما سریعپاکت رو قایم کردم که کسی نبینه.گفتم سید نوکرتم . من فقط می خواستم آبرو داری بکنم.سید دستی پشت دستش زدو با خروش گفت: آبرو داری؟........ یعنی ما آبرو نداری می کنیم.رسما به غلط کردم افتاده بودم. گفتم : سید جون من نوکرتم. من غلامتم. همینجور التماس می کردم . که پخی زد زیر خنده و گفت : شما ارباب مایید. این چه حرفیه که می زنی...... دمت گرم . خوشم اومد ...... حفظ اسرار و آبروداری خوب اومدی ...... نه ..... واقعا خوشم اومد.گفتم : در مورد  پاکت نامه بلوف زدی سید؟گفت : نه . من از همه چیز قبلا خبر داشتم.برق از کله ام پرید. داشتم سنکوب می کردم . گفتم منظورت چیه ؟ که از همه چی با خبر بودی؟گفت : البته با خبر که نه . اصلا نقشه خودم بود.پرسیدم : چی نقشه خودت بود سید ؟گفت : اینکه تو با ملیحه خانم روبرو بشی .منگ بودم و نمی فهمیدم منظورش دقیقا چیه؟گفت : بیا بریم یه گوشه بشنیم که سیر تا پیاز ماجرا را برات تعریف کنم . بعد دستم را گرفت و من برد طرف مسجد معمار ، خادم مسجد تا ما رو دید. سلام کرد و فاتحه ای برای بابام فرستاد.سید گفت : حاجی مسلم با اجازه ات و من و ارباب چند دقیقه ای میخوایم توی مسجد بشنیم و با هم گپ بزنیم.مسلم جواب داد. چشم ، قدم  سید اولاد پیغمبر و ارباب  روی چشم ماست. درنمازخونه رو باز کرد و در حالیکه داشتمی رفت. گفت هر وقت خواستید برید . یه خبر بهم بدید. که بیام در رو ببندم.سید گفت : دمت گرم ، دستتم درد نکنه....... خبرهم ، چشم حتما.روبروی سید نشسته بودم و چشمم به دهنش بود. شروع کرد و گفت : داستان طولانیه به قدمت سه سال و اندی. یعنی از زمانیکه شما ها از این محل رفتین و پشت سرتونو هم نگاه نکردین. خیلی چشم ها و دلها دنبال شما بود. هم پدرت وهم تو .......  خانواده ملیحه خانم که جای شما اومدن. توی این سه سال به اندازه شما تو دل مردم برای خودشون جا باز کردند. اهالی محل هم باهاشون خو گرفتن. راستش همون بوی شما را می دادند. برای همه . خواهرم نرگس با ملیحه و من با مصطفی دوستان صمیمی شدیم.مدتی از رفتن شما گذشته بود . که یه روز نرگس از من پرسید. راستی داداش از خانواده آقای راشدی خبری نداری؟گفتم نه هیچ خبری ازشون ندارم .گفت: تو که خیلی با آقا نوید رفیق بودی . چطور خبری ازشون نداری؟جواب دادم : نمی دونم چی شد. روز رفتنشون اونقدر ناراحت بودم. که حتی یادم رفت آدرس ازش بگیرم. اونم رفت و دیگه پیداش نشد.گفتم : چطور شده یاد اونا افتادی. اول طفره رفت ...... من که کنجکاو شده بود ببینم که چی شده نرگس سراغ شما را می گیره. اینور و اونور بالاخره مُقرش اوردم که ملیحه یه دل نه صد دل عاشق تو شده و روز و شب نداره. . نرگس هم تصمیم میگیره یه جوری خبری از تو برای اون بدست بیاره.از این ماجرا دو سال گذشت تا پریروز  صبح که تو سرو کله ات پیدا شد.بهت زده شد بودم ومثل برق گرفته ها با دهن باز به سید نگاه می کردم. که ادامه داد: اونروز که اومدی اگه یادت باشه گفتم باید یه تلفن بزنم .با سر تایید کردم.گفت به خواهرم زنگ زدم و گفتم که نوید اینجاست. اون هم به ملیحه خبر کرد. ملیحه به بهانه خرید کله پاچه با سرعت خودش رو به مغازه رسوند . تا حداقل تو رو یک بار دیگه ببینه........ و تو هم اونو دیدی و  ......... همون لحظه مو به تنم سیخ شد....... فهمیدیم تو هم  عاشق ملیحه شدی. از برق چشات و سرخی صورتت می شد اینو فهمید ..... پدرو مادر ملیحه هم از آمدن تو باخبر شدن و خواهش کردن به خونه خودت سر بزنی و با اونها ملاقات کنی. و بقیه ماجرا  تا روز بعد که دوباره سرو کله ات پیدا شد. همه منتظر بودیم و امیدوار بودیم که میایی. و آمدی و طبق قراری که خودمون با هم گذاشتیم . اون دیدار نزدیک مدرسه رو هماهنگ کردیم . و اون پاکت هم مدتهای درازی بود که برای همچین روزی توسط ملیحه آماده شده بود و............دستاش رو بالا و برد و گفت: حالا هر بلایی که می خواهی می تونی سرم بیاری. کاملا حق داری و آزادی چند لحظه ای مکث کردم و از بعد جام بلند شدم. اینبار سید بود که جا خورد بلند شد و روبروی من ایستاد. بلافاصله بغلش کردم وسرم رو روی شونه اش گذاشتم و کلی اشگ شوق ریختم . ازش تشکر کردم به خاطره هدیۀ ارزشمندی که به من داده ........ عشقِ ........ ملیحه ......... این زیباترین فرشته عاشق .......صدای حاج حمید ، خیاط  قدیمی محله مون ، ما رو به خودمون آورد . جلو اومد و دو طرف صورت من رو بوسید و گفت: سلام ارباب ، یادی از فقیر فقرا کردی. خدا رحمت کنه پدرت رو، خبر رفتنش رو شنیدیم اما دیر ، بعد از چله اش . یک ختم کوچیک هم اهالی محل تو همین مسجد براش گرفتن ، روحش شاد.تشکر کردم و گفتم . خدا طول عمر به شما بده . گفت بیشتر از هشتاد دو سال ؟.......  نه دیگه کم کم وقته رفتنه ،پرسیدم . راستی حاجی پرنده هات چطورند ؟ گفت به عشق همونا زنده ام و هر روز صبح مغازه رو باز می کنم. این آخر عمری همه کس و کارم همین زبون بسته هان.کم کم مسجد داشت شلوغ می شد به این معنی که نماز ظهر نزدیک می شد. رو به سید کردم و خواستم چیزی بگم که نگذاشت. گفت بریم الان مدرسه تعطیل می شه و بچه ها می آن ......... چشم انتظاری داری ارباب .......... بلافاصله از جاش بلند شد و دست من گرفت و از مسجد زدیم بیرون.بموقع رسیدیم ، هنوز دبیرستان تعطیل نشده بود. گفتم سید چی بهش بگم . گفت راستش من توی این زمینه ها از تو ناشی ترم. اما فکر می کنم امروز باید بیشتر بشنوی تا بگی ، البته حتما در مورد احساست بهش بگو . هرچند خودش دیروز از تو چشات خونده تموم ماجرا رو......... یهو حرفش رو قطع کرد و گفت اومدن ....... بعد دستی برای نرگس خواهرش تکون داد. اول کمی خودم رو جمع کردم آخه از نرگس خجالت می کشیدم . هردو جلواومدن و سلام کردن. سرم و پایین انداختم و جوابشون رو دادمسید به دادم رسید و گفت :آبجی مادر رفته بازار برای خرید ، گفت خودتون یه فکری برای نهار بکنین. می گم اگه ملیحه خانم موافق باشند و مشکلی نباشه......... نهار مهمون من هستین چلوکبابی افتخاری سر چهارراه کوکا کلا.ملیحه گفت : باید به مادرم اطلاع بدم و اجازه بگیرمسید جواب داد : بله حتما .نرگس گفت: پس ما میریم اجازه ملیحه رو بگیریم و بیاییم.سید گفت: خوبه ، من برم ماشین رو بیارموسط حرفش دویدم و گفتم : ماشین من هست. اوایل خیابون محبی پارکش کردم.نرگس دست ملیحه رو که زیر چشمی منو نیگاه می کرد ، گرفت و به طرف خونشون کشید و گفت : تا یک ربع دیگه میاییم.با سید به طرف مغازه کله پزی رفتیم و منتظر دخترها شدیم. شوق و شوری که در دلم به پا بود با دیدن دوباره ملیحه صد برابر شد. تصمیم را گرفته بودم . می خواستم با اون ازدواج کنمفقط یک نکته ناراحتم می کرد. تردید نداشتم مشکلات بزرگی در این مسیر وجود خواهد داشت و مهمترینش مامان بود. اون با هرچه که ما رو به گذشته مان و بخصوص خونه قدیمی باغچه بیدی مرتبط می کرد ، مخالف بود و بی تردید با چنین وصلتی موافقت نمی کرد. البته من هم تصمیم خودم رو گرفته بودم و قطعا اون رو عملی می کردم. اما یه نگرانی دیگرهم داشتم و اون این بود که خانواده ملیحه به دلیل مخالفت مامان ، این وصلت رو قبول نکنند.تو افکار خودم غرق و بودم و متوجه اومدن دخترا نشدم . سید زد رو شونه ام و پرسید. ارباب ماشین کجاست؟ .... ارباب ماشین ..... گفتم آهان ..... بریم ، همین بغله ...... تو خیابون محبی و بطرف ماشین حرکت کردم.سوار ماشین که شدیم. نرگس که از بچه گیش هم زبر و زرنگ و دست و پا دار بود گفت: تا غروب اجازه ملیحه جون رو گرفتم.خیلی تو دلم ذوق کردم ، سید گفت : پس فعلا بریم رستوران افتخاری و نهار رو بزنیم همونجا برنامه رو می چینیم که چه بکنیم.سر نهار ملیحه روبروی من نشسته و بود و مرتب چشمامون تو هم گره می خورد.سید که با صاحب رستوران رفیق بود. رفت و سفارش نهار رو داد. بعد سر میز برگشت و گفت خب. با دربند موافقید یا درکه ؟ملیحه و نرگس درگوشی مشورتی کردند و نرگس گفت. با توجه به اینکه خیلی زود آفتاب پایین میره و خورشید زود غروب می کنه بهتر جایی نزدیکتر بریم . چون زمان زیادی نداریم و بلافاصله پیشنهاد  داد به پارک لاله بریم.رفتن به درکه و دربند رو موکول کردیم به آینده و مقصد بعد از نهارمون شد همون پارک لاله .ساعت یک و نیم بود که از رستوران زدیم بیرون و رفتیم به سمت پارک لاله ، خوشبختانه مسیر خلوت و بود. چند دقیقه ای از ساعت دو  نگذشته بود. که روبرو پارک توی خیابان حجاب یه جای خالی پیدا کردیم و ماشین رو همونجا گذاشتیم و وارد پارک شدیم.یه خُرده قدم زدیم و یه نیمکت چهار نفره زیر سایه درختان کهنسال پارک پیدا کردیم و نشستیم . هنوز خوب روی نیمکت جا نیافتاده بودیم که نرگس گفت: داداش من یه کاری دارم میشه همراه من بیایی.سید گفت: آبجی بزار عرقمون خشگ شه بعد . هنوز با نیمکت هم تماس هم برقرار نشده.نرگس نگاه معنی داری به اون کرد و گفت: دادااااش ....... عجله دارم.سید تازه دوزاریش افتاد و گفت : آهاان آهاااان ، عجله داری بله ....... بله بریم . چشم چشم.بلند شد و دنبال نرگس راه افتاد و از اونجا دور شدن.ملیحه سرش پایین بود و هیچی نمی گفت. من هم کاملا زبونم بند اومده بود. نمی دونستم از کجا شروع کنم. یه نهیبی به خودم زدم و گفتم: ملیحه خانم من ...... من ..... من .......سرش و بالا آورد و با چشماش پرسید : من چی؟ و دوباره سرش رو پایین انداخت.ادامه دادم: من عاشق تو شدم . دوستت دارم ، ........ بیشتر از هرچیزی که توی دنیا وجود داره ....... بیشتر از جونم ...... نمی دونم چی شد . ولی در همون نگاه اول وقتی وارد مغازه سید شدی دلم فرو ریخت و تموم بدنم لرزید .دوباره سرش رو بالا آورد. چشمای سیاهش پر از اشگ شد. آروم دستاش رو ، روی میز جلو آورد و دستای من رو که یخ کرده بود و می لرزید توی دستای گرمش گرفت . دستای اونم میلرزید. انگشتامو توی انگشتاش محکم گره کردم. جوری که  هیچ نیرویی نمیتونست اونها را از هم جدا کنه.یک لحظه سوالی به ذهنم رسید . به ملیحه گفتم ، یه سوال میتونم بپرسم؟ملیحه با خوشرویی پاسخ داد : هزار تا سوال بپرس ،با کمی تردید ، گفتم پدر و مادر و مصطفی در مورد احساست به من خبر دارن؟داستانش مفصله ، اما سعی می کنم ، خلاصه ای از اون رو برات بگم. اما قبل از اون میخوام کمی در مورد خانواده ام و اتفاقاتی که ما رو به خونه شما توی باغچه بیدی کشوند برات حرف بزنم.حرفش رو بریدم گفتم : اتفاقا خیلی دلم میخواد ، بیشتر و بهتر اونا رو بشناسم. و بخصوص ارتباطشون با پدرم رو.ملیحه دستم رو که توی دستش بود فشار مهربانانه ای داد و گفت: پدرت مرد بسیار بزرگ و انسانی مهربان و بخشنده بود. که تاثیر زیادی رو سرنوشت من و خانواده ام گذاشتهپدرم حاج عباس  کیوانی کارخانه دار بود ، کفشهای  چکمه های لاستیکی و انواع دمپایی های پلاستیکی رو  تولید می کرد. حجره ای هم تقریبا روبروی در جنوبی مسجد سید عزیزالله بازار تهران داشت. جنگ بود و کالای چندانی وارد نمی شد. پدرم می گفت : باید تلاش کنیم و مملکت رو سر پا نگه داریم. اونروزا پدر برای رزمنده هایی که تو جبهه ها می جنگیدند ، چکمه های بلند لاستیکی و دمپاییهای پلاستیکی تولید می کرد . خونه ای بزرگ توی کوچه شتردالون داشتیم که از پدر بزرگ خدا بیامرزم به بابا ارث رسیده بود. زندگی بدی نداشتیم ، به اصطلاح تهروونی های قدیمی  دستمون به دهنمون می رسید. پدرم دست بخیر بود و به خانواده هایی که توی اوضاع جنگی گرفتار مشکلات مالی بودن کمک می کرد. پدرم دوستی داشت که بعدها فهمیدم پدر مرحومت نادرخان راشدی بود. اون و پدر توی رسیدگی به اوضاع زندگی مردم از پا افتاده کمک و همراهی می کردند.شش سال از پایان جنگ گذشته بود که فردی به پدرم پیشنهاد سرمایه گذاری و مشارکت در راه اندازی تولید کفشهای ورزشی را داد و با هزار ترفند او را متقاعد کرد با اون همکاری و مشارکت کنند. اما آن آدم بظاهر شریف ، متقلب از آب در آمد . وظرف سه سال دارو ندار پدر را برداشت و به آلمان فرار کرد و  بابا موند و کلی بدهی و تعهد. تا اونجا که  ناچار شد خونه پدری رو هم به طلبکارها بده و به خونه کوچکی توشهرری نقل مکان کنیم . در حالیکه حتی قادر به پرداخت اجاره اونجا هم نبودیم. صابخونه  پس از چهار ماه پرداخت نشدن اجاره خونه یک هفته مهلت داد یا اجاره  های عقب افتاده رو بپردازیم  یا  ظرف یک هفته اسباب و اثاثیه مون را میریزه بیرون استیصال و درماندگی در چهره پدرم کاملا پیدا بود. تمام درها بسته شده بود . روز موعود رسید ، زنگ خونه بصدا در اومد ، بابا که رنگ به صورت نداشت. خودش رفت تا در روز باز کنه....... با چشمانی نگران همه از پشت پنجره بابا رو دنبال می کردیم ، پدر پس از باز کردن در، لحظاتی خشکش زده بود. بعد دستایی رو دیدیم که اونو در آغوش کشیده بود و سپس باهم وارد شدند. نادر خان پدرت بود که با بابا وارد خونه شد. چندنفر هم پشت سرش اومدن تو.همه ما بهت زده این صحنه رو تماشا می کردیم . پدرت و کارگرا مانده وسایل زندگی ما رو بار وانت کردن و توی روزی که فکر می کردیم روز آوارگیمون هست یعنی دو شنبه دوازدهم  تیر ماه ۱۳۷۴ با اتومبیل بابت به خونه  باغچه بیدی نقل مکان کردیم. مامان لیلا تو راه همه اش اشگ میریخت و به جون نادر خان دعا می کرد. من و مصطفی داداشم در سکوت کامل ناظر اتفافاتی بودیم که آرامش رو به به جمع خانواده و عشق ور به قلب من وارد می کرد.نادرخان به محض ورود خونه باغچه بیدی به مامان گفت. خانم کیوانی سری به آشپزخونه بزنید ببینین چیزی اگر کم و کسر هست بگم تهیه کنند. سعی کردیم همه چیز رو  مهیا کنیم. اما ممکنه چیزی از قلم افتاده باشه .مامان گفت راضی به زحمت نبودیم نادر خان .نادر خان اضافه کرد : فقط امروز من و کارگرها مهمان دستپخت شما هستیم. حاج عباس خیلی تعریف دست پخت شما رو کرده.لبخند رضایتی به لبش نشست و گفت: البته قابل شمارو نداره ولی چشم ،اما با افتخار این کار رو می کنم. بلافاصله دست من و گرفت و رفتیم توی آشپزخونه ، همه چیز مهیا بود ، یخچال فریزر پر از مرغ و گوشت بود.  یک گوشه ۱۵ کیسه بیست کیلویی برنج ایرانی  که مصرف بیش از یکسال مارو تامین می کرد ؛ روی هم چیده شده بود .سبد پیاز و سیب زمینی پر بود. قوطی های خوشگل حبوبات همه پر بود. همه چیز ، واقعا همه چیز از قبل تهیه و توی آشپزخونه گذاشته بود . مامان دست بکار شد و دو بسته گوشت چرخ کرده بیرون آورد و بساط کباب ماهیتابه ای رو راه انداخت .بعد از نهار بابا اینا رفتند توی حیاط و ده دقیقه ای باهم حرف زدند و در پایان با همدیگه دست دادن و پدرت با کارگرا خونه رو ترک کردند. بعد از رفتن نادرخان می شد آرامش و امنیت رو توی چهره بابا دید. همه منتظر بودیم ، تا بابا تمامماجرا رو برامون تعریف کنه .بابا وارد نشیمن شده و روی کاناپه نشست  و به مامان گفت : لیلا خانم یه چای به من میدی؟مامان چشمی گفت و بلافاصله یه استکان چای تازه دم برای بابا ریخت و آورد .بابا استکان رو برداشت و یک مقداری از چای رو سر کشید و بعد شروع به حرف زدن کرد و گفت: زمانی که مشکلات ما اوج گرفت. نادرخان خارج از ایران بوده و وقتی بر میگرده . متوجه میشه که من کارم به مشکل برخورده. میاد سراغ ما . می بینه خونه رو هم از دست دادیم.  بدلیل جابجایی ما هر چه این در و اون در میزنه نمی تونه نشونی از ما پیدا کنه. با  اینحال و با توجه به اینکه از این خونه نقل مکان کرده بوده و  این خونه خالی بوده. فوری اون رو مبله می کنه . به  همه می سپره خبری ، نشونه ای چیزی از ما پیدا کنن  . تا دیروز بالاخره و کاملا تصادفی راننده وانتی رو که اسبابهای ما رو به اون خونه  منتقل کرده بود پیدا می کنه و آدرس رو ازش می گیره ، بقیه اش را هم که خودتون در جریان هستین.با تموم شدن حرفای بابا  بابا مصطفی ازش پرسید: بابا  نادر خان موقع رفتن یه چیزی در گوشت گفت ، میشه بگین چی گفت:بابا جواب داد : بله چرا که نه؟ گفت فردا حدود ساعت ده صبح بیا دفتر کارت دارم.مامان گفت: منم یه سوال بپرسم؟بابا جواب داد : شما هم بپرس .مامان گفت: نادر خان نگفت که چیکار باید بکنیم . در قبال این محبتی که کرده بهمون ؟ ..... میدونه که وضعیت فعلی ما چیه؟بابا گفت: نه هیچی نگفت ، هرچی گفتم بالاخره اینجوری که نمیشه  .... گفت فردا صبح که اومدی دفتر در موردش حرف میزنیم. فعلا مهمترین چیز جبران  ناراحتی هایی است که توی این مدت خانواده ات متحمل شدن . خیالشون رو راحت کن که همه مشکلات تموم شده. انشالله همه چیز درست میشه.با این حرفای بابا که از قول نادرخان پدرت  گفت. همه نفس راحتی کشیدیم.روز بعد بابا خداحافظی کرد و خونه رو به قصد  دفتر نادرخان توی بازار ترک کرد. دم در و موقع خروج به مامان گفت: اگر تا عصر نیومدم. نگران نشین . چون ممکن نادرخان ازم بخواد کاری براش انجام بدم. بعد بسم الله الرحمن الرحیمی گفت و در رو پشت سرش بست.خونه کاملا تمیز شده بود و مامان و من کاری پیدا نکردیم که انجام بدیم. من مصطفی رو بکار گرفتم و یه دستی به سرو صورت باغچه و گلدون های توی حیاط کشیدیم. مامان  هم رفت سراغ درست کردن نهار .حدود ساعت پنج بود که در خونه باز شد و بابا سرحال و خوشحال با یک هندونه بزرگ و مقداری میوه وارد شد. مصطفی کیسه های میوه رو گرفت و بابا هم هندونه رو انداخت وسط حوض تو آب. همونجا دستاش روئ لب حوض آبی زد و و اومد روی فرشی که مامان توی ایوون پهن کرده بود ، نشست.مامان گفت: همیشه خوشحال وخوش خبر باشی.بابا گفت : انشاللهمامان با لبخندی سرشاراز آرامش ادامه داد. خب بگو ببینیم چه خبر؟قبل از اینکه بابا چیزی بگه یه چایی تازه دم گذاشتم جلوش ، بابا دستم رو گرفت و بغل خودش نشوند و مصطفی رو هم صدا کرد.اومد کنار فرش نشست. یه لحظه سرش و انداخت پایین و یه نفس بلند کشید و سرش رو آورد بالا گفت : همونطور که میدونین  امروز رفتم بازار دفتر نادرخان ، بمحض رسیدن من هرکدوم از کارمنداش رو دنبال یک کاری فرستاد که تا یکی دوساعت مزاحم نداشته باشیم. بعد در حجره و بست و نشست روبرم و شروع کرد به صحبت وگفت : از کلیه اتفاقات بوجود اومده با خبره و کلی دنبالم گشته  تا پیدام کرده.ازم خواست همه این ماجرا ها رو فراموش کنم . و به اونچه که میگه عمل کنم.ابتدا در مورد خونه گفت تا زمانی که دوباره خونه نخریدی. فکررفتن از اونجا رو از سرت دور کن. هیچ اجاره ای پرداخت نخواهی کرد تا خونه بخری و از اونجا بلندشی.از فردا این حجره بصورت کامل در اختیار توهست ، بعنوان شریک پنجاه پنجاه. حجره هر میزان سرمایه که لازم هست از من و کار و کسب و تجارت از تو. من این حجره رو برای پسرم نوید گذاشتم کنار . اون فعلا سرش توی درس و دانشگاهش هست و به این چیزا نمی رسه. پنجاه درصد سهم این تجارت مال اون هست و هر وقت آمادگیش رو پیدا کرد میاد کنار دستت و کار رو یاد می گیره. خونۀ باغچه بیدی رو هم برای اون گذاشتم کنار و مادامی که شما توش هستید مال شماست. و هیچ دینی نسبت به هیچکس هم ندارید و نخواهید  داشت. صبح که اومدم توی بازار به همه دوستان حضوری و تلفنی اعلام کردم حاج عباس کیوانی از امروز شریک تجاری من است و سندش سند منه ، اعتبارش اعتبار منه بعد پرسید: حرفی هست؟گفتم : چرا نادر خان؟گفت : برگشت کارای خیری است که با هم کردیم. از هر دستی بدی از همون دست میگری. این چند وقته هم انشالله امتحان بوده برای هر دوتامون ....... امیدوارم جفتمون قبول شده باشیم. یا علی.دستش رو بطرف دراز کرد . دستش رو گرفتم گفتم :خدای خیر و برکت بهت بده ... یا علی. کارمندا و کارگرها که اومدن نادر خان رسما اعلام کرد. از فردا حجره متعلق به من هست و از این به بعد حقوق بگیر من هستند. و خودش دیگه مسئولیتی در اونجا نداره. نهار رو با هم خوردیم و رفتیم یک حساب باز کردیم که پنج میلیون تومن انتقال داد و گفت. این مبلغ تو حسابت باشه برای امور زندگیت و مخارج جاری حجره . هر وقت و هر میزان پول برای معاملات لازم بود. بگو واریز کنم. بعد اشاره کرد یه مقدار خرت و پرت توی انبار دارن که یه روز با خبر قبلی میاین و اونا رو میبرن. بعد از خداحافظی از هم جداشدیم و من اومدم خونه و الان هم  خدمت شما هستم.همه چهره ها باز شد. به روشنی و  وضوح میشد آرامش عمیق رو توی صورت هامون دید. و همه اینا از لطف پدرت بود.کاملا گیج شده بودم ؛ به ملیحه گفتم :از هیچکدوم این مطالب که گفتی خبر نداشتم . البته یادم اومد که یه روز با بابااومدیم اونجا و چند تا کارتن را به خانه بردیم........ اما اصلا نمیدونستم که اون خانواده ای که اونجا زندگی میکردنشما هستین. یادمه که مرد خونه کمکون کرد تا کارتون ها را جابجا کردیم. اما پدرت تو روی صندلی چرخداره.ملیحه گفت. بابا یک سال پیش بر اثر تصادف پاهاش آسیب دید و روی ویلچر نشست. البته با عصا  میتونه کمی راه بره. اما دکتر گفته بهترهر وقت ضروری نبست راه بره از صندلی چرخدار استفاده کنه تا فشار زیادی بهش وارد نشه. چون دو تا عمل ظرف همین سال انجام داده  امید زیادی داریم که سرپا بشه. بابا می خواست روزی که اومدی خونمون همه ماجرا را برات بگه ، اما تو عجله داشتی . و بابا ترجیح داد. در یک فرصت مناسب دعوتت کنه خونه که همه آنچه متعلق به تو هست بهت تحویل بده البته چند تا مطلب دیگه هم هست . که باید بدونی. اما فکر می کنم. به اندازه کافی امروز شوکه شدی .گفتم: راستش درست می گی. من مبهوت عشق تو بودم. الان این ماجرا ها گیج ترم کرد. فقط بهم بگو پدرت از عشقمون با خبره؟سرش رو انداخت پایین و گفت : آره. پدرم ، مادرم و مصطفی همه از همه چیز خبر دارند. حتی پدرت هم میدونست که من نه یه دل بلکه صد  دل عاشقتم.اما از همه مون خواست تا زمانی که تو هم عین همین احساس رو به من پیدا نکردی چیزی بهت نگیم. راستش پدرت قبلا از من برای تو خواستگاری هم کرده و جواب مثبت رو گرفته. اون مطمئن بود صد در صد یه روز تو با پای خودت و از ته دلت به خواستگاری من خواهی اومد. به همین دلیل اصرار داشت. خودت به این انتخاب برسی. داستان مفصلی داره که بزودی برات تعریف می کنم.همین موقع بود که سید و نرگس بستنی بدست اومدن و اعلام کردند. حدود دو ساعت و نیم که داریم حرف میزنیم. و باید امروز رضایت بدید.بچه ها رو رسوندم و موقع حداحافظی به ملیحه گفتم: اگر میشه فردا مدرسه نرو من میخوام حدود ساعت  ده بیام خونتون ؛ بابا و مامانت صحبت کنم.ملیحه گفت : باشه بهشون میگم .......رو زمین بند نبودم. پرواز میکردم. اما تصمیم گرفتم به  هیچ عنوان مامان از این ماجرا  با خبر نشه.  

فصل چهارم======= بچه ها رو رسوندم باغچه بیدی و با اینکه اصلا دلم نمی خواست خودم رفتم خونه . ظاهرم آروم بود ، همراه با کمی منگی و گیجی و اما درونم سرشار از این هیجان که فردا دوباره  قرار بود برم خونه قدیمیمون دیدن پدر و مادر ملیحه یه جورایی باعث سردرگمی ام شده بود.بازهم مامان نبود..........میخواستم زنگ بزنم ببینم کجاست که چشمم افتاد به چراغ چشمک زن پیامگیر تلفن خونه. دکمه اش رو زدم مامان شروع کرد به صحبت.سلام نوید جان ، من و دوستانم اومدیم لواسون و تا آخر هفته اینجا هستیم. اگر دوست داری تو هم بلند شو بیا اینجا .خیالم راحت شد که چند روزی از سوال و جواب راحتم. دوشی گرفتم و یه راست رفتم توی رختخواب . یه ساعتی طول کشید تا خوابم ببرم . تمام این یک ساعت تک تک کلمات ملیحه توی سرم چرخ میزد. بابا میدونسته که ملیحه عاشقه من ........ حتی ااونو برام خواستگاری کرده ....... من ........ فردا ...... خو.........، ........نسیم خنک بامداد پاییزی در حالیکه از کناره پرده های تور اتاق وارد میشد . رو صورتم نشست و بیدارم کرد. ...... لای چشمام رو باز کردم ........ احساس خیلی خوبی داشتم. ساعت رو نگاه کردم. دیدم ساعت هفت و نیم صبح هست. تصمیم گرفتم یکم توی رختخواب بمونم و تمرکز کنم. دستام رو به دو طرف باز کردم و طاقباز خوابیدم و نگاهم روی سقف اتاق متمرکز کردم ......... ده دقیقه ای توی همین حالت موندم . بعد بلند شدم و رفتم تا بعد از نظافت و خوردن صبحانه حرکت کنم به سمت سرنوشتی که برام رقم زده شده بود.ساعت هشت و نیم از خونه راه افتادم . سر راه یک دسته گل و یک جعبه شیرینی خریدم . حدود ساعت نه و بیست دقیقه بود که رسیدم جلوی خونه ملیحه اینا . ماشین رو پارک کردم و دسته گل و جعبه شیرینی رو برداشتم و بسمت در رفتم و زنگ رو زدم ....... چند لحظه بعد صدای پایی شنیدم که به در نزدیک میشه. در که وا شد. ملیحه رو پشت در دیدم.سلام کرد : جواب دادم.گفت: بیا تو عزیزم  ..... گل و شیرینی رو دادم بهش ...... لبخند شیرینی روی لباش نشست......... خودش رو کنار کشید تا وارد خونه بشمیااللهی گفتم و رفتم تو .... وارد حیاط که شدم دیدم ،عباس آقا رو دیدم که با دو تا عصا زیر بغل بطرفم می اومد........... سلامکردم ....... بطرفش رفتم و بغلش کردم ؛ دو طرف صورتش را ماچ کردم. اون هم سر و صورت من رو بوسید. پشت سرش لیلا خانم مادر ملیحه و مصطفی به سمتم آمدند. بعد از سلام و احوالپرسی های معمول من را به اتاق بزرگ پذیرایی بردند. با تغییر دکوراسیون کمی تغییر کرده بود. اما هنوز همون بوی خوش قدیم رو می داد.ملیحه به طرف آشپز خونه رفت و بعد از چند  دقیقه با پنج تا لیوان شربت برگشت. شربت رو خوردیم و کم کم سر صحبت باز شد.لیلا خانم گفت : آقا نوید قورمه سبزی که دوست دارید. برای نهار قورمه سبزی گذاشتم . اگر دوست ندارید می تونم چیز دیگه ای درست کنم.گفتم: راضی به زحمت نیستم.گفت : تعارف نکردم. نهار باید بمونین پیشمون حالا اگر قورمه سبزی دوست ندارین چیز دیگه ای درست می کنم.عباس آقا دنبال حرف لیلا خانم رو گرفت و گفـت: کلی حرف داریم که باید با شما بزنیم ........ ضمن اینکه اینجا خونه خودت هست. پس تعارف رو بذار کنار.گفتم : چشم ، منم خیلی حرفا برای گفتن دارم و خیلی چیز ها رو هم میخوام بدونم........... راستش من عاشق قورمه سبزی هستم.  بنابراین ، همون خیلی عالیهلیلا خانم خیلی نا محسوس ملیحه و مصطفی را به بهانه مختلف با خودش برد و در رو پشت سرشون بست. توی اتاق من موندم و عباس آقا.قبل از اینکه عباس آقا شروع کنه گفتم ببخشید میتونم قبل ازهر حرفی یه سوال بپرسم. البته اگر فضولی محسوب نشه؟گفت : البته پسرم .... این چه حرفیه بپرس .گفتم : کمرتون مشکل داره یا پاهاتون ؟گفت : تصادف که کردم از کمر به پایین فلج موقت شدم. دکترا گفتند ؛ ششماهی طول میکشه تا بتونی دوباره راحت راهبری. از یک ماه پیش دستور دادن . گاهی با عصا راه برم.تا عضله هام کاراییشون بر گرده.گفتم: اگر کمکی از من بر می آید. در خدمت هستم. رو منم مثل آقا مصطفی بعنوان پسرتون حساب کنین.جواب داد: از لطفت ممنونم. خدا رحمت کن پدرت رو خلق و خوی تو هم به اون رفته . به این ترتیب سر صحبت باز شد.از میز کنار دستش پاکتی رو برداشت و از توی اون یک پاکت در بسته در آورد و داد دست من و گفت : اینو بازش کن.پاکت رو گرفتم و روی پاکت خط پدرم رو دیدم ..... دست خط خودش بود که با قلم نوشته بود. آرام در پاکت رو که چسبونده شدهبود باز کردم و سه برگ کاغذ تا شده درونش رو در آوردم . وقتی تا کاغذ ها را باز کردم بالای نامه که بازهم به خط پدرم بود خواندم . بسم الله الرحمن الرحیموصیت من به پسرم نویدسلام پسرم . اکنون که مشغول خوندن  این وصیت نامه هستی حتما چند سالی است که من از دنیا رفته ام . دلیلش اینه که من از دوست عزیزم حاج عباس کیوانی خواسته ام . تا تو به به اینجا یعنی خانه قدیمی مان بر نگشتی این وصیتنامه را به تو نده .......... برگشتن نه فقط برای سر زدن . بلکه بازگشت به ذات درونی خودت . من مطمئن هستم تو خیلی راضی به رفتن از این خانه نبودی. تو توی این خونه ریشه داری......... روح و جان تو با بند بند آحرهای این خونه گره خورده . من میدونم که تو حتما به اینجا باز خواهی گشت. پس دیدن این وصیتنامه را به چنین روزی و به صلاح دید حاج عباس عزیز قرار دادم.اما بعد.حاج عباس از دوستان عزیز منه که بدلیل مسائل بازار دچار مشکل شده . لذا این خونه را به حاج عباس آقا سپردم جهت اسکان تا زمانی که اوضاع مجددا مناسب بشه و خونه ای مناسب برای خودش تهیه کنه .روزی که با هم برای بردن آخرین مانده های وسائل به اینجا آمدیم. با فرشته ای زیبایی و مهربونی  روبرو شدم که عشقی عمیق را نه فقط در چشماش بلکه تو عمق جونش بتو دیدم. پس اون  رو برای تو از پدرش خواستگاری کردم. که پذیرفته شد. اما خواستگاری نهایی را به خواست تو واگذار کردم. که اکنون که این نامه رو میبینی یعنی تو هم خواستار این فرشته زیبا هستی . پس وصیت اول ابقا می شود با ذکر این بند تکمیلی که ششدانگ این خانه را به تو و ملیحه جان بعنوان پیشکش عروسی هدیه میدهم. سندش را نیز در محضر تنظیم نمودم . که نزد حاج عباس امانت است ........ مبارکتان باشد.و بعد آنکه .شرکتی تاسیس شده که عباس عزیز . مسئولیت اداره و راهبری آن را در طول چند سال گذشته بعهده داشته است. که پنجاه درصد سهام آن متعلق بتو هست و پنجاه درصد دیگر متعلق به خود حاج عباس. با درایت و هوشمندی و تجارب او تاکنون باید شرکت قوی و بزرگی شده باشد.لیست املاکی که بنام تو شده واسنادش بعد از اتمام قرائت این وصیتنامه به تو تحویل خواهد شد. املاکیه که فقط برای تو گذاشته ام ، برایم ارزش معنوی بسیاری دارند به همین دلیل بتو واگذار کردم . چون میدانم اگر چنین نکنم مادرت به طرفه العینی همه آنها را از دست خواهد داد . امیدوارم تو آنها را حفظ کنی. مراقب خواهرت نفیسه باش ، نگذار روزگار به اون سخت بگذرد. جای خالیمن رو هم براش پر کن.پسرم بدان از انسان فقط نام نیک باقی می موند . پس تا میتوانی به دیگران نیکی کن. خانواده کیوانی ، خانواده ای مهربان ، دلسوز و محترمند. آبروی اونا روآبروی خودت بدون.                                                                                         والسلام و علیکم.                                                                                               پدرت                                                                                           نادر راشدی حاج عباس آقا  پاکت بزرگی رو روی میز عسلی جلوم گذاشت و گفت :این کلیه اسناد و مدارکی است که متعلق به شماست.تشکر کردم . اما به پاکت دست نزدم ..... در حالیکه سرم رو پایین انداخته بودم. گفتم آقای کیوانی راستش من امروز بر عرض دیگه ای خدمت رسیدم .......قیافه ام خیلی جدی شده بود. به همین دلیل حاج عباس کمی جا خورد و بعد از کمی جابجایی به پشتی مبل تکیه داد و گفت : بگو پسرم. من میشنوم.ادامه دادم. راستش من  نمی دونستم چنین مطالبی پیش میاد.میخ وام قبل از اونکه مطالب دیگه مطرح بشه. به شما عرض کنم.من امروز خدمت رسیدم تا از شما ملیحه خانم رو خواستگاری کنم. امروز این تنها دلیل من برای حضور تو خونه شماست و نمی خواهم تصور کنید ، این خواستگاری ذره ای به مطالب مطرح شده در وصیتنامه پدرم ارتباط داره  ...... میخوام بدونید من با قلبم و نه پام به منزل شما اومدم. برای من خوشحالی ملیحه و بودنش در کنارم ارزشمند ترین ارث پدری است. واگر شما من رو به کوچکی و فرزندی خودتون بپذیرید. بزرگترین ثروت را به من بخشیدین .اشگ توی چشام  جمع شده بود ...... اما از پشت پرده اشگ می دیدم . که حاج عباس هم داره گریه می کنه. سخت می تونست تکون بخوره ..... اما تلاش می کرد به طرف من بیاد و بغلم کنه. واسه همین به سمتش رفتم و اون رو بغل کردم.در گوشم گفت : تو هم مثل پدرت آدم بزرگی هستی و.......  این باعث افتخار که دخترم با مردی مثل تو ازدواج کنه. میدونم که اون هم عاشق تو هست. پس من کی باشم که جلوی عظمت این عشق سر خم نکنم.بعد با صدای بلند لیلا خانم و ملیحعه رو صدا کرد. ملیحه و مامانش دستپاچه وارد شدند و شوکه گفتند چی شده؟بابا گفت : مبارک دخترم. انشالله به پای هم پیرشین. ملیحه یک لحظه گیج شد و سرخ شد ..... فریادی کشید و به سرعت به طرف اتاقش رفت.باران در چشمان لیلا خانم هم باریدن گرفت. مصطفی ها که پشت سر آنها وارد شده بود به طرف من دوید و من را بغل کرد و گفت: داداش نوید ، مبارک باشه. ایشالله خوشبخت بشین. و شروع کرد روبوسی با من.همه چیز ناگهانی شد. اما اینکه چرا ملیحه به طرف اتاقش دوید را متوجه نشدم.بعد از چند دقیقه در حالیکه چشماش سرخ شده بود وارد اتاق شد. باباش پرسید. چرا دخترم با شنیدن این اتفاق خوب که سه سال منتظرش بودی، فرار کردی؟ملیحه گفت: در حالیکه از شرم دخترانه سرش رو پایین انداخته بود پاسخ داد: سجده شکر نذر داشتم رفتم بجا بیارم.عباس آقا گفت : بیا اینجا عزیزم.ملیحه به طرف پدر رفت و کنار او نشست. پدر سر او را تو بغلش گرفت و بوسید و گفت: انتظار بسر اومد. با این حال میخواهم ازت سوال کنم. نوید عزیزم پسر بهترین دوستم و مرد ترین مردی که می شناسم. تو رو با رضای قلبی و با عشق از من خواستگاری کرده ، آیا تو هنوزم مایلی با او ازدواج کنی برای همه عمر در کنارش باشی و شادی و غمش شادی و غم تو باشد؟ملیحه در حالیکه گریه می کرد، آرام گفت: باباجون .......!!!!! ؟؟؟؟حاج عباس گفت : خودم جواب رو میدونم اما می خوام از زبون خودت بشنوه.ملیحه که هنوز سرش پایین بود آرام جواب داد : بلهلیلا خانم در حالیکه از خوشحالی هق هق میزد. شروع کرد به دست زدن و هورا کشیدن . مصطفی هم با  او به هلهله و شادی پرداخت.پدر ملیحه رو به من کرد و پرسید. پسرم از نظر ما همه چیز روشن است. فقط می ماند خانواده شما.......گفتم. در این زمینه باید بگم ، تصمیم من نهایی با خودمه . بعدا اونها رو در جریان خواهم گذاشت. من فردی کاملا مستقل هستم و در امور شخصی ام کسی اجازه دخالت نداره. فقط جهت احترام مطلعشان خواهم کرد.پدر گفت : چون قبلا سنت خانوادگی از سوی مرحوم پدرتان انجام شده . از نظر ما هم همه چیز کامل است. از اینجا به بعد ریش وقیچی دست خودتان است.تشکر کردم و گفتم. اگر موافق باشین ، صیغه محرمیت بخوانیم تا هم مقدمات رو فراهم کنیم و هم تا پایان سال تحصیلی  که ملیحه خانم دیپلمش رو میگیره. رفت و آمد ما مشکلی نداشته باشه.حاج عباس گفت: با این کار کاملا موافقم. اگر صلاح میدونی زنگ بزنم. روحانی مسجد رو زحمت بدیم. بیاد خونه ، اینصیغه رو بخونه.گفتم : حتما ..... عالیهبلافاصله شماره ای گرفت و بعد از چند  دقیقه گفتگو گوشی رو قطع کرد و گفت: حاج آقا گفت ساعت چهار آماده هستم . فقط یک نفر باید بره دنبالش. گفتم اون رو من حل میکنم.بلافاصله با سید سیر تا پیاز ماجرا را خیلی خلاصه گفتم و ازش خواهش کردم دوتا کار برام انجام بده.اول و سریعا پنج تا سکه طلای بهارآزادی تهیه کنه و همراه نرگس ساعت چهارهم بره دنیال حاج آقا و بیاین خونه عباس آقا اینا . سید که از خوشحالی پشت تلفن سر و صدا راه انداخته بود. گفت : چاکریم ارباب ، مخلصیم ارباب.گفتم : آهان داشت یادم میرفت. شیرینی هم یادت نره.گفت : روچشمم ارباب ، رفتم تا همه چیزو ردیف کنم ...... ایول  پسر ایول .........رو به عباس آقا کردم و گفتم :همه چیز هماهنگ شد. فقط ........ ملیحه خانم ........گفت: ملیحه  هم حاضره. لباس مخصوص امروزش رو یک سال که خودش دوخته و آماده کرده ....... خیالتون از این جهت راحت راحت باشه .....مصطفی با صدای بلند گفت: پس تنها چیزی که مونده . خوردن قورمه سبزی فرد اعلای مامان لیلاست........ من برم بساط  نهار رو بیارم.مامان لیلا هم به  همراه ملیحه با تایید حرف مصطفی بطرف آشپزخونه رفتند.

 

 

 فصل پنجم======   راس ساعت چهار زنگ خونه بصدا در اومد. مصطفی بسرعت بسمت در رفت و اونو باز کرد. ابتدا و پس از تعارفات معمول حاج آقا محمدی وارد شد. و بعد از اون نرگس و آخر سر هم سید محسن . بعد از عبور از حیاط وارد اتاق پذیرایی که حالا  بمناسبت اتفاق در حال وقوع کمی تزیین شده بود ....... وارد شدند . بعد از سلام و احوالپرسی های معمول حاج عباس آقا ماجرا را برای حاج آقا محمدی  شرح داد و در این لحظه ملیحه با لباسی زیبا که چادر سفید خوشگلی روش سر کرده بود وارد شد . حاج آقا با گرفتن  وکالت از ملیحه و من و اذن پدر ملیحه . صیغه عقد موقت را برای هفت ماه جاری کرد. پنج تا سکه رو هم که گفته بودم  سید بخره ، گرفتم و بعنوان مهریه به ملیحه دادم . محسن عقلش رسیده بود و یک کیک خوشگل هم گرفته بود و بعد از جاری شدن عقد موقت اون رو هم بریدیم و خوردیم. که البته بعدا فهمیدیم عقل اون نرسیده بلکه نرگس گفته کیک بگیرن.حاج آقا محمدی با توجه به اینکه کار داشت . بعد از تبریک و خدا بیامرزی برای پدرم ؛ رفت ......... ولی سید و نرگس رو نگه داشتیم . کمی بچه  ها بالا پایین پریدند و با اجازه پدر و مادر ملیحه قرار شد بریم بیرون و جوانانه جشن بگیریم.لیلا خانم قول گرفت شب برگردم اونجا و پیش اونها بمونم. حاج عباس هم گفت. حرفای مردونه مون هم  نیمه کاره مونده. انشالله فردا صبح با هم گپ می زنیم و بعد میریم بازار تا تو رو در جریان وضعیت شرکت قرار بدم. با اصرار ملیحه قبول کردم و بعد از خوردن کیک و چایی . آماده رفتن شدیم.پنج نفری سوار شدیم و بسمت غرب تهران به نیت رستوران اریکه ایرانیان حرکت کردیم.رستوران بسیار شیک با شیشلیک محشر و موسیقی زنده . ترافیک سنگین داشتیم تو مسیر و حدودا" ساعت هشت بود که رسیدیم. با هدایت یکی از سر مهمان داران و خواهش من دور میزی نزدیک  گروه موسیقی نشستیم .  گفتم اگر اجازه بدین من بگم چی بخوریم؟همه موافقت کردند. پس همون راهنمای اول را صدا کردم و گفتم : پنج پرس شیشلیک مخصوص. بلند شدم دست ملیحه رو گرفتم و به سمت میز اردو حرکت کردم به سید و مصطفی و نرگس هم گفتم بیایند.رفتم و پیش غذاهای مورد نظرم رو همراه با چاشنی های لازم برداشتم . بچه ها هر کاری من انجام میدادم اونا هم تکرار می کردند. گروه موسیقی هم که برای استراحت رفته بودند برگشتند و شروع کردند به نواختن . بچه ها حسابی خوششون اومده بود و سرگرم خوردن غذا و لذت از موسیقی و فضا بودند. یکی از مهماندارها رو صدا کردم و چیزی در گوشش گفتم : بلافاصله رفت و یک قلم و کاغذ آورد. روش مطلبی رو نوشتم دادم بهشملیحه پرسید. چی شد؟گفتم : کمی صبر کنی ؛متوجه می شی .چند  دقیقه بعد خواننده گروه صداش رو صاف کرد و گفت. میهمانانی داریم که امروز و اینجا هستند تا پیوندشون رو جشن بگیرند. دوستان براشون دست بزنید لطفا؟ همه دست زدند. این هدیه است از آقا نوید داماد به ملیحه خانم عروس شون . و همینجا براشون آرزوی زندگی سرشار از محبت و سلامت و خوشبختی می کنیم. و شروع کرد به خوندن ترانه عروس و داماد ویگن.ملیحه و نرگس و مصطفی حسابی هیجان زده شده بودن.سید گفت : از این کارا هم بلد بودی رو نمی کردی؟گفتم : کجاش رودیدی؟تیکه ای شیشلیک رو برد نزدیک دهنش و گفت : با این حساب هیچ جاش رو .....همه زدیم زیر خنده.گفتم : ملیحه جان تو هم یه چیزی بگو.دستم رو توی دستش گرفت و محکم فشارش داد. تو رویام هم اینجورشبی رو نمی دیدم. اونم با این سرعت و به این قشنگی.گفتم : تو لایق بیشتر از اینایی.ساعت ده از رستوران زدیم بیرون و بطرف خونه حرکت کردیم. خوشبختانه بر عکس عصری . مسیر خلوت بود .خیلی زود رسیدیم. میدون باغچه بیدی سید و نرگس رو رسوندیم و بسمت خونه رفتیم . مصطفی کلید انداخت و در روباز کرد. متوجه شدیم . حاج عباس و لیلا خانم هنوز بیدار بودند. وارد شدیم وعذر خواهی کردم به خاطر دیر اومدن مون .لیلا خانم گفت:  امشب شب قشنگی هست برای شما. ما هم بیدارموندیم تا کیف این شب رو توی چشماتون ببینیم. بعد ادامه داد. اتاق بالا رو براتون آماده کردم . برید استراحت کنید . تا فردا.........به حاج عباس نگاه کردم ، لبخندی زدو گفت: پسرم ملیحه از امروز به بعد همسرتهِ ، حلالته .گفتم ممنون پدر جون. اما ما صبر خواهیم کرد. تا عروسی . خیالتون راحت باشه.....لبخندی زد و  دستش رو بطرفم دراز کرد ، دستش رو گرفتم و من رو بسمت خودش کشید و پیشونیم و بوسید. شیر مادرت حلالت باشه ....ملیحه دست من رو گرفت و به طرف اتاق طبقه بالا برد .وارد اتاق که شدیم . پشت در رو انداخت و بعد از تعویض لباس روی رختخواب کنارم نشست و گفت:حالا دیگه من و تو هستیم ، تنهای تنها....... کلی حرف دارم که باید برات بگم.  اونقدر حرف دارم که نمی تونی تصورش رو هم بکنی.گفتم : ولی ظاهرا من فردا صبح باید با بابات برم بازار ، تو هم باید بری مدرسه . گفت من این حرفا حالیم نیست. عزیزم ..... اون با من .بلند شد در رو باز کرد. چند دقیقه رفت  پایین و برگشت ، دوباره در رو از پشت بست و گفت. فردا بازار کنسل شد. مدرسه  هم از قبل هماهنگ شده ، دیگه چه حرفی داری؟دستام و رو بردم بالا و گفتم : تسلیم...........بهم نزدیک شد و من رو بوسید. خیلی گرم و طولانی.گفتم : من به پدرت قولی دادم.گفت : حتما به قولت که قول منم هست عمل می کنیم. اما این مانع از این نمیشه که من و بغل کنی و ببوسی. میشه؟گفتم : چی بگم ؟ من تسلیمم.با شنیدن این جمله دوباره من رو بوسید و بعد از چند لحظه شروع کرد به تعریف ماجراهای چند سال گذشته. حدود چهار صبح خودش از نفس افتاد و گفت : بقیه اش رو میزاریم برای شبهای بعد.کنار هم دراز کشیدم و هر دو خیلی زود خوابمون بردحدود ساعت ده بود که از خواب بیدار شدم. ملیحه کنارم نبود. حدس زدم باید زودتر بیدارشده باشه . خمیازه ای کشیدم از جام  بلند شدم و نشستم توی رختخواب......... یه خرده در جا نرمش کردم تا حالم جا اومد.........  بلند شدم و بعد از جمع کردن رختخواب ها یالله گویان پله ها رو رفتم پایین. وسطای راه بودم که ملیحه خودش رو رسوند و گفت: سلام عزیزم ، صبح  بخیر. ساعت خواب ........ ضمنا اینجا دیگه کسی نا محرم نیست که یا الله می گی. مامان حتی از منم ...... بتو محرم تره  مادر زنته ..... مامانتهگفتم : درست می گی ببخشین ، سراغ بابا رو گرفتم.گفت : رفته بازار، آدرس حجره  رو نوشته برات گذاشته. تا هروقت بیدار شدی بری پیشش. صبحونه تون حاضره عشقم.پایین پله ها که رسیدم دست انداخت گردنم و شروع کرد ماچم کردنمگفتم : عزیزم ..... نگذاشت ادامه بدم. گفت هیچکی خونه  نیست. مصطفی رفته مدرسه و مامان هم برای خرید رفته بیرون.دستم رو گرفت و تا دم درسرویس بهداشتی همراهیم کرد و گفت: تا دست و صورتت رو بشوری سفره رو پهن می کنم.صبحونه مون تموم شده بود که لیلا خانم رسید، نرگس دوید و چیزایی رو که خریده بود از دستش گرفت و برد توی آشپزخونه ، وقتی وارد اتاق شد بلند شدم و گفتم : سلام مامان لیلا.از شنیدن کلمه مامان برقی توی چشماش درخشیدن گرفت و گفت : سلام عزیزم. سلام پسرم ، سلام نور چشمم بطرف اومد ، بلند شدم جلو پاش وایسادم ، گونه هام رو ماچ کرد و گفت :خیبر ببینی از جوونی ات ..... انشالله خوشبخت و سعادتمند باشید. بعد گفت بشین نوید جان صبحونت رو تموم کن.گفتم : راستش سیر شدم . باید آماده بشم. برم بازار پیش بابا ، ظاهرا باهام کار داره.با سر تایید کرد وادامه داد: آره آدرس گذاشت . گفت هر وقت تونستی بری پیشش.گفتم : پس با اجازتون من برم آماده بشم. تا زودتر عازم بازار بشم.دستی پشتم زد و گفت : برو پسرم.همین زمان ملیحه هم برگشت توی اتاق، پرسید چرا بلند شدی ؟گفتم سیر شدم دیگه باید برم بازار پیش بابات.دولا شدم سفره رو جمع کنم که لیلا خانم گفت شما برید . من سفره رو جمع می کنم. بعد هم شروع کرد به بر چیدن بساط صبحونه . ملیحه دستم رو گرفت و با هم رفتیم اتاق بالا . لباس هام رو پوشیدم و مرتب کردم و عازم رفتن شدم .یازده گذشته بود که رسیدم چهار راه سیروس . بازار خیلی شلوغ بود بهر شکل خودم رو به پله  های نوروز خان رسوندم و سرای حاجیها و بعد هم دفتر ........ وارد شدم . دفتر از چند تا اتاق بزرگ تو در توی بغل هم تشکیل شده بود ، که یک دیوار و دراتاق آخر رو  از بقیه جدا می کرد . به جوانی که پشت میز نشسته بود. سلام کردم .جواب داد و گفت : بفرماییدگفتم : با حاج آقا کیوانی کار قرار دارم.گفت : امرتون؟گفتم راشدی هستم . حاج آقا منتظرم هستند.گوشی رو برداشت و گفت: ببخشید حاج آقا ، آقای راشدی اومدن ، می گن با شما قرار دارند ...... بله ، چشم ...... چشم..... گوشی رو قطع کرد و گفت: الان حاج آقا تشریف میارن. چیزی نگذشته بود که در اتاق آخری باز شد و  حاج عباس با آغوش باز بطرفم اومد. بغلم کرد و روبوسی کرد. دستم رو گرفت و به سمت اتاق آخر حرکت کردیم.در همین حال رو به جوان پشت میز کرد و گفت  نه تلفن وصل کن. نه کسی بیاد تو اتاقم.جوان که با اومدن حاج عباس از جاش بلند شده بود. گفت: چشم حاج آقا.حاجی یک مکثی کرد و گفت . دو تا چایی تازه دم هم برامون بفرست توی اتاق ، همه پرسنل رو خبرکن ساعت یک ونیم دفتر باشند. بچه  های دفتر بالا هم بیایند؛با همه کار دارم. کسی غایب نباشه . به چلو کبابی شرف الاسلامی هم زنگ بزن بگو برای همه بچه ها و ما ساعت دو غذا بفرستند .جوان گفت : اطاعت میشه  حاج آقا . رو چشمم....... چشم.بطرف اتاق رفتیم و حاجی در رو پشتمون بست .اتاق قشنگی و شیکی بود. اصلا هیچ تناسبی با ساختمان قدیمی سرا نداشت . دو تا میز کار و یک میز کنفرانس هشت نفره و یه دست مبل راحتی شیک . اتاق رو که خودش سه تا اتاق محسوب میشد پر کرده بود.بهم گفت : بفرما بشین پسرم ......... روی مبل نشستیم ..... یه راست رفت سر اصل مطلب و گفت: به دفتر خودت خوش اومدی. همونطور که قبلا گفتم بودم ، پنجاه درصد این شرکت متعلق بتو هست. اینجا دفتر مرکزی ماست. من بسیار به این محل علاقه دارم. واسه همین اینجارو بعنوان دفتر مرکزی انتخاب کردم . اما دفتر بازرگانی بین المللی مون توی خیابون ولیعصر روبرو پارک ساعی هست. دستور دادم تمام حساب های سه سال گذشته روآماده کردند. که گزارشش رو مدیر مالی شرکت بعد از نهار بهت خواهد داد . سهم سود سالیانه این مدت تو، در حسابی که پدر خدا بیامرزت بنامت همون روز اول باز کرده بود. هر سال به سال واریز شده. بخشی هم طبق قانون تجارت به سرمایه شرکت اضافه شده که اسناد و مدارک حسابداریش همه موجوده .دستم رو بالا بردم و گفتم : ببخشید حاج عباس آقا حرفتون رو قطع می کنم ......بلافاصله سکوت کرد و گفت : چی نوید جان؟گفتم: اولا میخوام اجاز بگیرم از این به بعد شما رو پدر صدا بزنم. دوما لازم به اینکار ها نیست شما مورد اعتماد پدربودید. من هم به صداقت عمل شما مومن هستم.اینبار اون حرفم رو قطع کرد. اولا برام افتخار که که پدر صدام کنی. دوما. اینها به جهت اعتماد و یا عدم اون نیست. به این میگن رد مال. میخوام امانت سنگینی رو که پدرت بر دوشم گذاشت بهت تحویل بدم. هیچ تعارف بردار هم نیست. همونطور که تو من رو پدر خودت دونستی . من هم تو رور مثل مصطفی پسرم  میدونم. اما  اینجا یک شرکت  تجاری هست و من و تو شریکیم  تا الان من اداره کردم سهم هر دو نفرمون رو از امروز تو خودت باید اینکار رو بکنیالبته این به آن معنی نیست که من میخوام از زیر کار شونه خالی کنم .......... نه . بلکه میخوام از زیر بار شونه ام در بیارم. صد البته از این به بعد تو حق داری با من شراکتت رو ادامه بدی ، وهم حق داری حساب و کتابت رو جدا کنی و خودت کاری رو آغاز کنی.جواب دادم نه پدر جان . بی تردید من کنار شما خواهم ماند و هر کاری از دستم بر بیاد زیر سایه شما انجام  خواهم داد. بفرمایید چه باید بکنم.گفت : اول باید با کل فعالیت شرکت آشنا بشی. که من طی دو ساعتی که تا اومدن پرسنل وقت هست. توضیحات کافی رو بهت خواهم داد. بعد از نهار هم حساب و کتاب ها رو با حسابدار تحویلت خواهم داد. از فردا صبح هم اگر صلاح بدونی . کارت رو شروع کن.با انگشت به یکی از میزهای کار توی اتاق اشاره کرد و گفت : اون میزکار رو از سه سال پیش برات اونجا گذاشتم. از فردا توی همین دفتر کارت رو با هم شروع می کنیم.البته اگر محیط بازار رو دوست نداری . میتونی توی دفتر ساعی مستقر بشیگفتم ترجیح میدم. پیش خود شما باشم ...... تصمیم گرفتم توی باغچه بیدی یه خونه تهیه کنم و اسباب کشی کنم بیام پایین. دیگه تحمل خونه پاسداران و محیط اونجا رو ندارم.گفت : مادرت ؛ گفتم هیچ ارتباطی با هم نداریم. هفته ای هفت روز با دوستاش مسافرته . شاید ماهی یکی دوبار همدیگه رو می بینیم.میخوام به شما و ملیحه نزدیک باشم .گفت : خب خونه خودت هست. گفتم  نه پدر اگر اجازه بدهید که خونه ای همون دور و بر بگیرم. اینجوری هم  مستقلم و  هم خیلی به شما نزدیک ....گفت: هر جور صلاح میدونی ......... پس اگر صلاح بدونی با یکی دوتا رفیق بنگاهی که دارم تماس بگیرم و ترتیبش رو بدم.جواب دادم: اگر زحمتی نیست محبت کنید و تماس بگیرید.گفت: باشه بعد از نهار وقتی شما سرگرم حساب و کتاب با حسابدار شرکت هستین من ترتیب این کار رو میدم.گفتم: یه زحت دیگه  هم دارم.گفت: بگو پسرم.گفتم : میخوام حتما خونه حیاط دار باشه. مثل خونه پدریم.گفت: باشه حتما ........ و بعد شروع کرد به توضیح در مورد فعالیت های شرکت.نفهیمدم ساعت چه جوری گذشت. تلفن روی میز زنگ خورد. حاج عباس نگاهی به ساعتش کرد و گفت: احتمالا همه پرسنل جمع شدند. گوشی را برداشت و گفت: بسیار خب ...... دفتر رو هم ببنید و کرکره ها رو بکشید. به کربلایی هم بگو یک سینی چایی بریزه و با اون جعبه شیرینی که صبح آوردم بیاره  تو .چند لحظه بعد ضربه یا به در خورد و حاجی گفت: بفرمایید.جمعا شونزده  نفر وارد شدند. صندلی ها پر شد و چند نفری هم سرپا  ایستادند.. پیرمردی هم با یک سینی چایی و یک جعبه شیرنی به جمع اضاف شد.حاج عباس رو کرد به اونو گفت: کربلایی چایی ها و شیرینی رو بذار رو میز و یه جا پیدا کن بشین.گفت : حاج عباس آقا اجازه بدی . من بیرون بالا سر سماور باشمحاجی گفت: نه .......همینجا بمون ؛ سماور نیم ساعته چیزیش نمیشهکربلایی گفت: چشم .بچه هایی که دور میز کنفرانس نشسته بودند . هر جور بود جایی برای پیر مرد باز کردند و نشست.حاج عباس بسم ا لله الرحمن الرحیمی گفت و شروع کرد به حرف زدن : خب حتما همه تعجب کردین. امروز چه  خبره که همتون رو اینجا جمع کردم. برای اینکه وقتتون رو نگیرم یه راست میرم سر اصل مطلب . چون  نهارهم در راههِ زود جمع می کنم مطلب رو ........از ابتدای آغاز بکار شرکت. همه شما می دونستید که این شرکت دارای دو سهامدار عمده  هست. یکی من و دیگری فردی بنام نوید راشدی. همه میدونستید که نوید راشدی فرزند مرحوم نادر خان راشدی بزرگ هست. اما تا امروز هیچکدوم از شما ، این شریک عزیز من را ندیده بودید.......... امروز نوید راشدی به اصرار من اینجاست ..... اومده تا از این به بعد کنارمون باشه و ختیاراموالش رو بدست خودش بگیره . بعد با دست به طرف من اشاره کرد .ظاهرا هیچکس از قرار امروز خبر نداشت. چون غافلگیری رو می شد تو صورت همه دید. خیلی زود همه به خوشون اومدن و در هم بر هم شروع کردن حضورم رو تبریک گفتند..حاج عباس به میز دوم اتاق اشاره کرد و گفت این میز هم بعد از سه سال صاحبش رو می بینه . نوید از فردا کنار من در همین اتاق حضور خواهد  داشت.لازم نیست اشاره کنم . شما به همون اندازه که به دستورات من عمل می کنید. ملزم هستید دستورات نوید رو هم انجام بدین. و خبر خوش آخر هم. اینه که آقا نوید از روز گذشته بعنوان دامادم به جمع خانواده ما پیوسته و با دردونه و تنها دخترم ازدواج کردن . شیرینی و نهار هم امروز هم به همین مناسبته .تا جمله حاج عباس تموم شد. همه کار کنان با هم شروع کردند به دست زدن و سوت کشیدن ..... که به فاصله چند ثانیه حاجی با دست اشاره کرد اینجا محله کار و توی بازار جای این کارها نیست . از همه تشکر کردم. اولین نفر کربلایی به سمت اومد . بلند شدم جلو پاش . بغلم کرد و گونه ام رو بوسید و تبریک گفت. دیگران هم پشت سر کربلایی بسراغم اومدن و تبریک گفتن.حاج عباس رو به من کرد و گفت: چیزی نمی خواهی بگی پسرم؟گفتم : با اجازه تون چرا ، میخوام از همه و بخصوص شما که این چند سال با کمال امانت داری این شرکت رو به اینجایی که امروز هست ، رسوندین تشکر کنم. میخوام به این نکته اشاره کنی. کما فی السابق مسئولیت کار با حاج آقا کیوانی هست و من هم زیر سایه ایشون کارها رو یاد خواهم گرفت و به تجارب نداشته ام اضافه می کنم. این یعنی  که هیچ چیز تغییر نکرده و به امید خدا نخواهد کرد. تغییرات فقط رشد روز افزون و موفقیت های تازه و روز افزون خواهد بود. همین ........ صدای زنگ دفتر خبر رسیدن نهار رو داد.همه اتاق رو ترک کردن و رفتن تا بعد از نهار کار رو از سر بگیرند

 

 

فصل ششم======  بعد از نهار حاج عباس برای انجام یه سری کارها از دفتر رفت. حسابدار با دفتر و دستک خودش داخل اومد و شروع کرد به دادنتوضیحاتی در زمینه فعالیت های شرکت.اون گفت: شرکت از زمان تاسیس در سه سر فصل فعالیت داشته که شامل اول تولید ، دوم واردات و صادرات و  سوم حق العمل الکاری. تمام این فعالیت ها و گردش مالی هریک از این سرفصل های اشاره شده به تفکیک انجام و در پایان سال جمع و برایند آن پس از پرداخت کلیه کسورات و مالیات وغیره در یک صورتجلسه به امضای من و حاج آقا کیوانی رسیده . در پایان هر سال سی درصد از سوئ هر یک از شرکا بعنوان افزایش سرمایه به صندوق شرکت برگشت  داده شده و مابقی به حساب شخصی شرکا واریز شده. که اینها اسناد مربو ط به این موضوع است. این نسخه رو برای شما تهیه کردم تا سر فرصت مطالعه کنید و اگر پرسشی داشتید بفرمایید تا پاسخ بدم.بعد یک دفترچه سپرده بلند مدت بهم داد و اضافه کرد. این دفترچه بانکی متعلق به شماست. که مربوط به بانک ملت روبروی بازار آهنگراست . شما با ارائه شناسنامه می توانید به بانک مراجعه کنید و صورت حساب  کامل را بگیرید.پرونده و دفترچه حساب رو گرفتم و تشکر کردم . بعد از خروج مسئول امور مالی از اتاق بیرون رفتم و از جوانی که در بدو ورود باهاش روبرو شده بودم ، پرسیدم. اسمت شما چیه؟ گفت کوچیک شما رضا . گفتم اقا رضا من میرم یه گشتی توی بازار بزنم و تا قبل از ساعت چهار بر می گردم. اگر حاج آقا کیوانی اومدن بهشون اطلاع بدین .گفت : چشم ....... حتمااز در خارج شدم و بعد از عبور از حیاط  سرا ، وارد بازار شدم و بسمت بین الحرمین و بعد چهارسو بزرگ رفتم. خیلی وقت بود به بازار نیومده بودم. با اینکه بیش از یک ماه از مهر و تب و تاب باز شدن مدارس گذشته . اما در بازار بین الحرمین هنوز جمعیت موج میزنه. انواع لوازم التحریر با مدلها و طرح های مختلف سرشار از رنگ و نقش و نگار . خریداران رو به سمت خودشون جلب می کنن .از سه راهی بین الحرمین عبور کردم و بطرف چهار سو میرفتم. اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب می کنه. بوی ادویه ها گوناگونیه که در فروشگاهی به قدمت حداقل هفتاد سال پابرجا بوده .از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هر نوع گیاهی و ادویه ای که فکرش را بکنی ؛ دارن. قبلا با بابا خیلی به اینجا اومدم. نزدیکتر رفتم و سلام کردم.مرد حدودا پنجاه ساله ای که پشت میز وایساده بود گفت: سلام آقای راشدی. جا خوردم ..... گفتم ببخشید شما منو می شناسید.خنده ای کرد و گفت: مگه میشه پسر نادرخان رو نشناسم ، اونم با  این همه شباهت ، چهار پنج سالی هست این طرف ها نیومدی. خیلی تغییر کردی. اما این تغییرات تو رو خیلی بیشتر به بابات شبیه کرده. گفتم ببخشید به جا نیاوردم.گفت : من از دوستان قدیمی پدرت هستم. اسمم رضا قریشیه  .......... سری از هم سوا بودیم.  بعد پرسید حاج عباس کیوانی رو میشناسی ؟گفتم : بله الان دارم از دفتر حاج عباس آقا میام.گفت : چه خوب ...... و ادامه داد : ما سه تا خیلی جیک و پیک داشتیم باهم. خدا رحمت کنه پدرت  رو، زنده نگهدار حاج عباس رو. خیلی دلمون سوخت وقتی بابات رفت ........همینجور که حرف میزد اشک توی چشماش جمع شد. با نوک انگشت اشکش رو پاک کرد و گفت : مثل برادرمون بود. خیلی مشتی بود. خیلی مرد بود. دست بخیر و مردم دار. منم بغض کردم. اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم.پرسید : حالا کجا داری میری پسرم؟جواب دادم . راستش قرار از فردا توی دفتر با حاج عباس آقا کار کنم.گفت: پس بالاخره بار سنگین رو دوش حاج عباس برداشته شد؟ .....گفتم : ایشون بزرگی کردن . امروز همه چیز رو با من در میون گذاشتن و ........نذاشت حرفم تموم بشه ؛ گفت : احست حاج عباس . آفرین به این مرامت مرد.گفتم : پس شما هم در جریان هستید؟جواب داد: بعد از فوت پدرت حاج عباس برای سبک شدن با من در میون گذاشت. تا اگر خدای نکرده مشکلی براش پیش اومد ، یکی از ماجرا با خبر باشه و حق به حق دار برسه، نامه ای نوشت و داد بهم که همه چی روشن باشه.داشتم فکرمی کردم عجب روزیه امروز . بگم تصادفِ؟ ...... قسمته ..... سرنوشته  ........ چیه ؟ ....... نمی دونم.گفتم : ایشون در حقم پدری کردن و من رو به دامادی پذیرفتن ........چشماش برقی زد و گفت: راست می گی؟ .......... از پشت پیشخون بیرون پرید و من رو بغل کرد و بوسید و تبریک گفت؛ دستش رو گرفت طرف آسمون و گفت : خدا رو شکر...... با شنیدن این خبر انگار الان خدا  دنیا رو بهم داده ...... خیلی خوشحالم.پرسید کی ؟گفتم دیروز خواستگاری کردم و عصرش صیغه محرمیت خوندیم و تابستون بد از تموم شدن درس ملیحه خانم عقد و عروسی رو برگزار می کنیم.دو باره محکم  بغلم کرد و گونه هام رو بوسید. داد زد و  یکی از شاگرداش رو صدا زد و گفت : پسر بدو بستنی بگیر و بیار بین همسایه ها پخش کن.شاگردش در حالیکه از مغازه خارج میشد. پرسید: اوسا خبریه؟حاج رضا گفت : اگر خبری نبود . بستنی میدادم . مونگل ........؟ بدو ببینم بستنی ها آب شد .شاگردش گفت: اوسا هنوز که نخریدم........حاج رضا با تغییراما مذاح دوباره داد زدو گفت: اوسا هر چی می گه شاگرد می گه چیییییییییییییییییی؟شاگرد گفت : حاج آقا ...... چشم.حرفش رو تایید کرد و گفت : آبباریکلا بدوببینم  ......بزور دست من گرفت و برد توی مغازه . فضای مغازه  پر بود از عطر و بوی سنبلتیو، فلفل ، شوید و نعناع خشک، زیره وعناب  و ........ من نشوند پشت میز و خودش هم نشست بغل دستم . شروع کرد تعریف خاطرات خوش گذشته ، از زمانی که شاگرد بود و وقتی که با کمک بابا صاحب مغازه شده بود.با شوق و شوری از روزهای گذشته می گفت. من هم همه رو با گوش دل میشنیدم و توی ذهنم ثبت و ضبط شون میکردم. بستنی رسید و و بعد از تشکر و خوردن اون اجازه گرفتم . مرخص بشم .پرسید: پس از فردا بازار هستی دیگه .جواب دادم : بله ، از فردا دفتر حاج عباس آقا مستقر میشم.گفت : خیلی عالیه ، فردا حتما یه سر میام تا حاج عباس رو هم ببینم و بهش تبریک بگم.گفتم : در خدمت هستیم. تشکر کردم و از مغازه زدم بیرون ، با نگاه کردن به ساعت متوجه شدم وقت گشت و گذار گذشته پس راهم رو به طرف دفتر کج کردم. وقتی رسید. حاج عباس هم تازه رسیده بود.بمحض دیدنم گفت: دو سه تا خونه هماهنگ کردم . توی محله خودمون بریم ببینم . اگر موافقی هستی راه بیافتیم .گفتم : هر جور شما صلاح میدونید.البته اگر از نظر شما اشکال نداره سر راه سید محسن رو هم خبر کنیم.جواب : نه چه اشکالی میتونه داشته باشه.بلند شدیم و دفتر رو بسمت خونه ترک کردیم.  

 

 

 فصل هفتم=======  به خونه که رسیدیم. برای دقایقی رفتم اتاق بالا و جریان تصمیم برای خرید  خانه رو برای ملیحه گفتم .گفت : نوید ........ من میخوام بیام ببینم.گفتم : مگه میشه من خونه ای برای زندگی مشترکمون بخرم و تو نیایی بپسندی؟پرید و ماچم کرد و گفت : مرسی عزیزم اییییییییییج.بعد به اتفاق رفتیم پایین ؛  از تلفن توی اتاق نشیمن زنگ زدم سید رو هم با خبر کردم.پدر که آبی به سر و صورتش زده بود. از دستشویی اومد بیرون و گفت : من حاضرم.ملیحه فورا گفت : ما هم حاضریم .......پدر گفت : کی شمار و دعوت کرده ، که اعلام حاضری میکنِی؟ ..... و خندید .....ملیحه گفت : بابا ........ اذیت می کنی .پدر گفت : شوخی کردم دخترم .  بریم. تا هوا تاریک نشده چند تا خونه  هست باید ببینیم. بعد رو به من کرد و پرسید. سید رو خبر کردی؟جواب دادم : بله پدر جان سر کوچه منتظر ماست.رفتیم و توی راه سید هم به ما اضافه شد.به اتفاق رفتیم دم در بنگاه قرار شد دیگه نریم تو بشینیم آدرس ها رو بگیریم و سریع بریم بازدید.پدر داخل رفت و با یک کاغذ که نشونی چهار تا خونه توش نوشته شده بود اومد بیرون ، اولی خیلی کوچیک بود. پس بلافاصله خط خورد از دومین نشونی شروع کردیم. توی یکی از فرعی های نزدیک  خونه خودمون بود. رفتیم و در زدیم. صاحبخونه تا چشمش به پدر افتاد با گشاده رویی ما رو برد توی خونه و همه جا رو دیدیم. یکی از چیزایی که من میخواستم حتما توی خونه باشه حیاط بزرگ و حوض آب وسطش بود . که این خونه نداشت. اما خونه نسبتا خوبی بود. بنابراین پاسخ رو به بعد دیدن مورد های بعدی موکول کردیم .ضمن تشکر خداحافظی کردیم و خارج شدیم . رفتیم سراغ نشونی دوم . که توی کوچه بغلی که نون لواشی سرش بود . خونه دوم هم بد نبوداما حیاطی کوچک و دلگیر داشت . نا امیدانه اون خونه رو برای دیدن منزل بعدی ترک کردیم . وقتی رسیدم جلوی در خونه . کاملا احساس یاس بهم دست داد ؛ گفتم خداجون امروز این هم شانس نصیبم کردی . بیا و لطفت رو تموم کن.ملیحه گفت : مثل اینکه ........ این یکی که از همه درب و داغون تره.پدر نذاشت حرفش رو تموم کنه. گفت: زمین این خونه بزرگه ؛ از دیدن داخلش چیزی رو از دست نمی دیم..قبول کردیم و در زدیم : کمی طول کشید تا صاحبخونه در رو باز کنه. پیرزنی که بالای هشتاد سال سن داشت توی چهارچوب در ظاهر شد. گفت: بفرمایید ، امرتون ؟پدر گفت : برای بازدید خونه اومدیم.پیرزن گفت خوش اومدین . بفرمایین تو . بعد کنار رفت و ما رو به داخل دعوت کرد. از همون دم در شروع کرد به توضیح و در واقع درد و دل ....... پیر شدم و تنهام ، خونه بزرگ و نمیرسم نگهداریش کنم. جونم این خونه. از روز عروسیم اینجا زندگیم رو شروع کردم. آقامون ده سال پیش عمرش رو داد به شما ؛ تا بود باهم میرسیدم بهش. باغچمون همیشه سبز بود. درختای سیب و هلو  و انگور هر سال کلی میوه میدادن. ولی از روزی که رفت و من رو تنها گذاشت ، این خونه شد پاییزی، ........ نه ....... زمستونیخونه رنگ خاکستری به خودش گرفته بود. اما می شد رنگهای روشن فراوانی که زیر غبار گم شده بودن رو حس کرد. حیاط بزرگ با یک حوض خوشگل که وسطش قرار گرفته بود و دو تا باغچه دوطرف و دو تا راهرو  بین حوض و باغچه که آدم رو تا دل خونه پیش می برد.ملیحه رو نگاه کردم ، متوجه شدم عاشق خونه  شده ، درست مثل خودم. نگاهی به پدر کردم دیدم لبخند میزنه . تنها کسیکه قیافه شو جمع کرد بود سید بود.گفتم : حاج خانم من این خونه رو میخوام . اما یه سوال دارم. شما چرا می خواهید این خونه زیبا رو بفروشید. چشمش برقی زد و گفت: پسرم این خونه خیلی قدیمی و داغونه ......... تو چه جوری زیبایی رو توش میبینی؟گفتم : عشق جاری و ساری توی این خونه زیباش کرده . ظاهرش مهم نیست فقط  نیاز به خون تازه و عشق تازه داره .پیرزن نفس راحتی کشید و گفت : خیلیا اومدن اینجا رو بخرن قیمت خیلی خوبی هم می دادند. اما ندادم.پرسیم :چرا مادر ؟گفت میخواستند . خونه عشقم رو خراب کنند و تبدیلش به زندانهای کوچولوی بی روحش کنند. بعد ادامه داد اما بتو و عروست میفروشم.قیمتش مهم نیست. من یک خونه نقلی شصت ، هفتاد متری بستم هست. عمر زیادی هم باقی نمونده. خونه مال شماست. سید می خواست چیزی بگه جلوش رو گرفتم.گفتم : پدر زحمتش با شما .حاج عباس با پیرزن صحبت های لازم رو کرد و با قیمتی مناسب که حق پیرزن کاملا رعایت بشه توافق شد. بعد قرار شد خودمون یه خونه کوچولوی حیاط دار براش پیدا کنیم تا با خیال راحت جابجا بشه.قرار شد برای نوشتن قول نامه بریم بنگاه . در قولنامه هم ذکر شد پس از پیدا شدن خونه مناسب برای پیرزن خانه تحویل خواهد شد. طرفین امضا کردند و قرار مدارها گذاشته شد. داشتیم از در میرفتیم بیرون که یه مرتبه یاده او خونه کوچیکۀ ......  بالای لیست افتادم.رو به پیرزن عاشق مهربون گفتم : راستی مادر جون . ما امروز قبل از اومدن پیش شما چند تا خونه رو دیدم که نپسندیدیم. یکی هم چون خیلی کوچیک بود نرفتیم سراغش ؟گفت: خب ..........گفتم : میخواین ببرمتون اون رو ببینین ............با ماشین میبرمتون و برتون میگردونم خونه.گفت: نمی خوام باعث زحمتتون بشم.گفتم : این چه حرفیه از این به بعد شما مادر جون من هستین و هر کاری که داشته باشین من براتون انجام  میدم.گفت : واقعا زحمتی نیست؟گفتم : واقعا رحمته ...........گفت باشه ، بریم مادر جون .......... بریم .پدر گفت . پس من همین جا  توی بنگاه می شینم شما برید و بیایید .گفتم : چشم ، پیرزن رو آرام و با احترام زیاد سوار کردیم و رفتیم به سمت نشونی که داشتیم. . وقتی رسیدم مادر رو پیاده کردیم و زنگ خونه رو زدیم.از پشت اف اف صدای مردانه ای گفت : بفرمایید.سلام کردم و گفتم : برای دیدن خونه اومدیم.در و باز کرد و گفت بفرمایید تو. دست مادر رو گرفتیم و آروم و آهسته وارد خونه شدیم. خونه قشنگی بود. تر و تمیز و مرتب ..... مردی حدود چهل ساله که معلوم بود صاحب خونه است. وارد حیاط شد و خوش آمد گفت .از چشمای پیرزن می شد فهمید که از خونه خوشش اومده .در مورد قیمت ازصاحبخونه پرسیدم. گفت: راستش این خونه برای من و همسرم خیلی مهمه. خونه ای که زندگیمون رو توش شروع کردیم ........ دل کندن ازش سخته .......... اما بچه ها بزرگ شدن و جامون تنگه . واسه همین ناچار شدیم بفروشیمش تا خونه بزرگتری بخریم ........ چند لحظه سکوت کرد و گفت: من هم سوالی بپرسم ؟گفتم: بفرمایید.........پرسید 36 خونه رو برای کی می خواهید ؟حاج خانم رو نشون دادم و گفتم:  برای مادرمون .... ایشونرو به پیرزن کرد و گفت: حاج خانم شما قدیمی هستین و بهتر این مطلبی رو که میگم میفهمین. این خونه زنده است. ضربان داره. این خونه قلب ماست .پیرزن اشک از چشمش جاری شد. رو به من کرد و گفت : همینه ..... دنبال این خونه بودم.رو به صاحبخونه کردم و گفتم: خب چیکار باید بکنیم.گفت : من خونه مورد نظرم رو قبلا پیدا کردم و منتظر خریدار مناسب بودم. من  از همین الان در خدمت شما هستم.گفتم : پس اگر ممکنه سند و شناسنامه تون رو بردارین بریم بنگاه. گفت : شما برین من پنج دقیقه دیگه با اسناد در خدمت میرسمگفتم : راستی قیمت رو نگفتید.گفت : گرون نمی گیم.ما به طرف بنگاه رفتیم و به پدر خبر دادیم که خونه حاج خانم پیدا شد. صاحبخونه تا پنج دقیقه دیگه بنگاهه. صاحبخانه به قولش عملکرد و سریع خودش رو به بنگاه رسوند. خیلی زود سر قیمت توافق شد و قولنامه دوم هم امضا شد. بعد از خروج از بنگاه با سید مشورت کردم و قرار شد بچه ها  روجمع کنیم و اثاثیه اون خانواده رو به خانه جدیدشان و اثاثیه پیرزن رو که کسی رو نداشت به خانه  تازه منتقل کنیم.ظرف یک هفته من و ملیحه وسط خونه عشقمون وایساده بودیم و داشتیم به زنده کردن اون که داشت از طپش می افتاد ، فکر می کردیم و آماده میشدیم تا بازسازیش کنیم.شوکت خانم پیرزن عاشق و مهربونی که خونۀ عشقش رو به ما واگذار کرد، شد مادر بزرگ من و ملیحه و سید محسن و نرگس ........ مدت زیادی از آشنایی ما نمی گذشت ، اما این زن اونقدر قلب بزرگی داشت که همه ما رو شیفته خودش کرده بود. صبح سید بعد از تموم شدن کارش می رفت بهش سر میزد و کمک می کرد تا حیاط خونه قشنگ و نقلی شوکت خانم رومرتب کنه. نرگس بعد از مدرسه سر راه سری به شوکت خانم میزد پیش اش می موند تا حتما نهارش رو بخوره . من هم بعد از برگشتن از بازار و یه استراحت کوتاه ، به همراه ملیحه طرفای غروب یه چیزایی که باب میل این پیرزن دوست داشتنی بود می گرفتیم ومی رفتیم خونه اش . دو سه ساعتی می نشستیم و اون از روزگار جوونی و عشق اساطیریش  برامون می گفت. پدر و مامان و مصطفی هم مرتب بهش سر میزدند. شوکت خانم شد بود مامان بزرگ همه ما. برعکس روزی اولی که بسیار تنها و غمگین بود . الان کاملا سرحال و شاداب بنظر می رسید .یه غروب که خونه مامان شوکت بودیم. ملیحه از اون پرسید. مامانی جونی یک سوال دارم ..... اجازه میدین بپرسم.شوکت خانم گفت : بپرس عزیزم.ملیحه گفت : مامانی ؟!!!! بچه هاتون کجا هستن؟ چرا نمیان به شما سر بزنن؟یک لحظه چهره شوکت خانم رو غم بزرگی گرفت. ملیحه دستپاچه گفت: ببخشید مامانی مثل اینکه سوال خوبی نپرسیدم.چشمان پیرزن پر از اشک شده بود. ملیحه رفت کنارش نشست و با دستمالی که داشت اشکای اونو پاک کرد . شوکت خانم دست ملیحه رو گرفت و اونو بوسید. گفت بشین اینجا  تا برات بگم.گفت : اون زمون ها من و همسرم آقا حبیب ساکن اصفهان بودیم و زندگی سعادتمند و خوبی داشتم. واقعا عاشق هم بودیم. اون توی زندگی هیچی برام کم نمیذاشت ...... چند سالی از ازدواج ما  می گذشت و ما صاحب فرزند نمی شدیم. به هرجا که گفتند طبیی هست فلان و بیسار ، مراجعه می کردیم. هر چه امام و امامزاده بود رفتیم و دخیل بستیم و دعا کردیم . هر نذری که فکرش روبکنیم انجام دادیم .......... اما افاغه نکرد و ...... نشد که نشد.دیگه صدای مادر شوهر و اطرافیانمون در اومده بود. شوهرم رو تحت فشار گذاشته بودن تا یا منو طلاق بده ، یا یه زنگ دیگه بگیره و هوو سرم بیاره .حبیب آقا خیلی مقاومت کرد. خیلی  حرف و زخم زبون شنید. اما هرچه به او می گفتن ؛ صد برابر نه ........ هزار برابر من رو مورد خطاب قرار می دادند.یه روز حبیب آقا اومد کنار من نشست و گفت. شوکت جان ، عزیزم. من دیگه نمی تونم در برابر این همه حرف و سخن مقاومت کنم. رنگ از صورتم پرید.سرم و پایین انداختم و با اشک و ناله گفتم : میدونم عزیزم  من عاشقت هستم و نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم. . هر کاری لازمه میدونی انجام بده . من بدون هیچ اعتراضی قبول می کنم ..گفت : بسیار خب ........ پس من هر تصمیمی بگیرم تو حرفی نداری ؟با اندوه و غصه زیاد در حالیکه بغض گلوم رو بشدت فشار میداد ، گفتم : نه ...... برای من آسودگی و راحتی تو ، توی زندگی از همه چی مهمتره.حبیب سکوت کرد و به فکر فرو رفت، ظاهرا عشقمون هم نتونست مانع وقوع  فاجعه ای که ازش میترسیدم بشه و عشق من زیر این فشار ها شکسته بود.چند روزی از این گفتگو گذشت و من هر لحظه منتظر ورود زنی بودم که به اون هوو می گفتند. ، کسی که می آید تا آرزوی خانواده ای را در جهت تامین فرزند برای استمرار نام  فامیل محقق کنه.روز ششم بود. که حبیب آقا با چمدانی به خانه آمد و گفت. اسباب اثاثیه ات را جمع کن و توی این چمدان بگذار. همه بدنم از غصه می لرزید. با دستای لرزون و قلبی نا امید و شکسته هر آنچه داشتم توی اون چمدان گذاشتم و آماده ترک خونه که قرار بود آشیانه سعادت وعشق باشه؛ شدم.از خونه که خارج شدیم. دیدم یک ماشین دم در خونه منتظر ماست. هر دو سوار شدیم. سر کوچه حبیب آقا دم در مغازه یکی از دوستاش به راننده گفت: چند لحظه اینجا منتظر باش.پیاده شد و رفت تو . و زمان زیادی طول نکشید که برگشت و سوار شد و به راننده دستور داد حرکت کنه .ماشین راه افتاد توقع داشتم بسمت خونه پدر و مادرم بره . اما با کمال تعجب متوجه شدم  مسیر دیگری را در پیش گرفت و چنددقیقه بعد دیدم. اول جاده تهران هستیم.نگاهی به حبیب آقا کردم . آرام بود و لبخندی بر لب داشت. گفتم: کجا داریم می ریم.گفت : میریم خونه خودمون.گفتم : خونه خودمون کجاست؟جواب داد : اونجایی که فقط عشق باشه و من و تو.گفتم : ولی ......نگذاشت ادامه بدم؛ گفت: همه دنیا را حاضر نیستم با تو عوض کنم. بچه  که جزیی کوچکی از این دنیاست ..... من تو رو دارم و تو من رو. همین برامون کافیه ...... اینطور نیست؟اشگم سرازیر شد ، گفتم : حبیب آقا ....... من و ببخش ، فکر کردم ...... باز هم حرفم را برید و دعوتم کرد ، به سکوت و آرامش . نیمه شب بود رسیدیم تهران . گفتم حالا کجا باید بریم . اینجا که کسی را نمی شناسیم..گفت نگران نباش فکر همه چیز رو کردم. ما میریم خونه خودمون خونه ای که خونه عشق ما دوتا خواهد بود و به هیچکس اجازه آسیب رسوند بهش رو نخواهیم داد....... و همون شب من رو به این خونه آورد که شصت سال توش زندگی کردم.جیک مون در نمیومد . نه من و نه ملیحه. عجب مردی و عجب زنی ...... عجب عشقی ..... شوکت خانوم سکوت سنگین رو شکست و گفت: الان بستنی می چسبه که کام همه مون رو شیرین کنه.من زودتر خودم رو پیدا کردم . رفتم سر فریزر و بستنی رو در آوردم. ملیحه هم دوید و ظرف بستنی خوری و آورد و گذاشتیم جلوی مامان شوکت. ملیحه گفت : شما باید قسمت کنید ...... شوکت خانم چشمی گفت وبرای همه بستنی کشید. همه در سوکت و آرامش بستنی خودمون رو خوردیم   

 

 

فصل هشتم :=========   با مشورت با پدر و ملیحه تصمیم گرفتیم نمای دیوار خارجی و بنای داخلی به اضافه حیاط رو به همون شکل قدیمی باز سازی کنیم. تا شکل کلی اون حفظ بشه. اما با توجه به نیاز های جدید و با کمک یک مهندس جوان خوشفکر و یک معمار کهنسال با تجربه . در حد نیاز تغییر کرد و با با ساختار امروزی هماهنگ بشه.  این کار نزدیک دو تا سه ماه کار داشت. لذا حاج عباس گفت فعلا  اون اتاق بالا در اختیار شماست. تا زمانی که خونه حاضر بشه و به سلامتی برین توش ساکن بشی. ابتدا نمی خواستم قبول کنم . اما بالاخره با استدلال هایی که پدر آورد پذیرفتم.یه روز تصمیم گرفتم برم خونه پاسداران و ضمن جمع و جوردن اسباب اثاثیه ام خبر جدا شدنم از اون رو بهش بدم. با این نیت. شب قبل به حاج عباس گفتم فردا جهت انجام اینکار نمی تونم برم بازار . که گفت اختیار با خودت هست. هر جور صلاح میدونی ....... اما پرسید در مورد ملیحه  و ........گفتم : نه فعلا ضرورتی نمی بینم. البته اگر شما اجازه بدهید فعلا چنین کنم.جواب داد: هر جور صلاح میدونی ...... از نظر ما مشکلی نیست. شما  الان عضوی از خانواده ما  هستی و به تصمیمات تو احترام میذاریم.صبح روز بعد بعد از رسوند ملیحه و نرگس تا مدرسه ..... بطرف پاسدران حرکت کردم. خیابون ها شلوغ بوده و توی ترافیک شدید بخصوص سه را ضرابخونه حدود ده و ربع رسیدم بالا. مامان تازه از خواب بلند شده بود و سرگرم درست کردن صبحانه برای خودش بود.وقتی وارد شدم . گفت : به به .......  نوید خان بالاخره شما رو دیدیم.گفتم : مگه شما خونه هستی که منو ببینی ..... همه هفته گذشته و هفته قبلش رو لواسون بودی ..... مگه نه ........ کمی سکوت کرد و گلایه وار گفت : خوب توی این خونه لعنتی حوصله ام سر میره  ........جواب دادم : مگه همین خونه لعنتی یه روز کعبه آمال و آرزوهات نبود ؟ .......حرف رو عوض کرد و گفت: ولش کن بگذریم ........... چه خبر ؟ ......گفتم : خبر خاصی ندارم. یه خونه ای گرفتم  و اومدم رخت و لباسم رو ببرم ...... میخوام مدتی سرم توی کار خودم باشه.بشدت تعجب کرد و گفت : خونه گرفتی؟ ...... واسه چی ؟جواب دادم :واسه اینکه از این قبرستون برم. دیگه تحمل اینجا رو ندارم ...... درست مثل خودت .چیزی نگفت . ادامه دادم : به شما هم توصیه می کنم. اینجا رو بفروشی و یه جای کمی پر جنب و جوش تر خونه بگیری ، شاید حالت بهتر بشهمن و من کرد و گفت : راستش یه خبر برات دارم. نمی خواستم در این شرایط بگم. اما فکر میکنم. چاره ای نیست.نگاهش کردم و منتظر خبر جدید شدم.سکوتم رو که دید گفت : راستش یک خواستگار دارم.گفتم : خواستگار؟!!!!!!!!! .....سرش رو انداخت پایین و گفت : خیلی تنهام ........یکم شوکه شدم ، اما خیلی زود به خودم اومد و استدلال کردم ، قطعا تصمیمش رو گرفته و فقط می خواد با پاسخ من مشروعیت لازم رو بدست بیاره ، کمی تامل کردم و گفتم : اختیار شما با خودتونه ...... نیازی به مجوز من  که نداری؟ .......گفت : با نفیسه حرف زدم. اون مخالفتی نداره ......پاسخ دادم : گفتم که اختیار شما دست خودتونه......... هر کاری دوست دارین انجام بدین ....... چون من هم مسیر زندگیم رو عوض کردم. دیگه با شما زندگی نمی کنم.پرسید : حتی نمی خواهی بدونی کیه ؟گفتم : نه ، چون قرار نیست باهاش روبرو بشم .باز کمی این پا اون پا کرد و گفت : پس اگه اشکالی نداره این خونه رو بفروشیم و هرکس سهمش رو برداره .......... نفیسه هم به پولش برای سرمایه گذاری توی شرکتشون احتیاج داره.گفتم : مشکلی با این مسئله ندارم. چون از اول هم ...... ته دلم راضی به اومدن اینجا نبودم.گفت: پس یا تو زحمتش رو بکش یا من به بنگاه بسپرم.گفتم : من فرصت ندارم ......... توی بازار مشغول کار شدم. امروز هم اجازه گرفتم برای بردن لوازمم اومدم.براحتی میتونستم رضایت رو در چهره اش بخونم. چون مطمئن بود کار سختی برای قانع کردن من در پیش خواهد  داشت.گفت : یک خبر دیگه  هم برات دارم .گفتم : دیگه چه خبر؟ یه دختر خوب برات پیدا کردم .پوز خندی زدم جواب دادم : شما همسر خوب برای خودتون پیدا کردین کافیه. بکار من کاری نداشته باشین ....... بلافاصله به طرف اتاقم  ، طبقه بالا رفتم و خیلی سریع تمام وسایلم را که توی  دوتا چمدون خلاصه میشد جمع کردم و با یه خداحافظی خشک و رسمی خونه رو ترک کردم.در حال خروج از در بودم که گفت: چه جوری خبرت کنم برای هماهنگی قیمت و محضر .جواب دادم با نفیسه هماهنگ کن. ازش خبر می گیرم. خارج شدم و چمدانها رو گذاشتم صندلی عقب و راه افتادم بسمت باغچه بیدی ....... ظاهرا اینجا هم خدا کمک کرد و با توجه به برنامه های مامان خیلی راحت و بی دردسر و سوال جواب مسئله خروج و جداییم از اون حل شد.نه بگم از کاری که میکرد خوشحال بودم......... خیلی وقت بود میدونستم دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد و آمادگی ذهنیش رو داشتم.بخونه  باغچه بیدی که رسیدم . زنگ رو زدم. مصطفی اومد و در و باز کرد. سلام کرد و با هم چمدونها رو بردیم تو خونه .....ملیحه هم   چند  دقیقه ای بود که از مدرسه اومده بود . وقتی چمدونها را دید پرسید : مشکلی پیش نیومد؟ ..... مامانت نپرسید چرا داری میری؟گفتم :عزیزم داستانش مفصل هست . اگر اجازه بدی بعدا سر فرصت برات تعریف میکنم.گفت : باشه عزیزم  ....... میزاریم برای بعد .....چمدانها رو با کمک مصطفی بردیم اتاق بالا ........ وقتی برگشتم پایین لیلا خانم داشت سفره رو میچید ...... سلام کردم .گفت : سلام پسرم خسته نباشی  ....... مجددا اومدنت رو به خونه خودت خوش اومد می گم.تشکر کردم و گفتم: حسابی توی زحمت انداختموتونجواب داد : پسرم .... تو حقیقتا رحمتی ..... دستم رو گرفت و نشوند سر سفره.بعد از نهار کمی استراحت کردیم وقتی از چرت بعد از ظهری بیدار شدم  ، دیدم ، پدر هم از بازار به خونه برگشته. سلام کردم و ماجرا را کامل براش تعریف کردم و خواهش کردم فعلا موضوع مادر رو مسکوت نگهداره.گفت : حتما پسرم ، خیالت راحت باشه ..... . تشکر کردم و اجازه گرفتم که با ملیحه بریم و سری به خونمون بزنیم. گفت شما برید . من هم یه چایی تازه دم از دست لیلا خانم بخورم ، تا یک ربع دیگه میام پیشتون .تشکر کردم و همراه ملیحه که حاضر شده بود بسمت خونمون حرکت کردیم.  

 

 

فصل نهم======   مدتی بود از نفیسه و مسعود خبری نداشتم. تصمیم گرفتم وقتی رسیدم دفتر بهشون یه زنگ بزنم و خبری ازشون بگیرم . عادت داشتم چهار راه سیروس رو تا دفتر پیاده برم. توی پیاده رو آرام و قدم زنان می رفتم و توعالم خودم بودم. که صدای نالۀ زن جوونی توجه ام رو جلب کرد .داشت التماس می کرد و زار میزد: بچه  ام ..... تو رو خدا به من رحم کنید. بچه ام داره از دستم  میره . نگاه کردم و دیدم بچه بیهوش روی دستش افتاده . یه حسی بهم گفت این زن گدا نیست و فیلم هم بازی نمی کنه .جلو رفتم و گفتم : چی شده خواهر؟گریه کنان گفت بچه ام داره از دست میره . نمیدونم ، بخدا نمی دونم چی شده . وسط اتاق غش کرد و افتاد. پولم نداشتم ببرمش دکتر. تو رو خدا خیر ببینی ....گفتم : بلند شو ، سریع برگشتم چهار راه سیروس و یه تاکسی گرفتم تا زیر پل ری. بیمارستان بازرگانان  . بلافاصله بچه رو بردیم توی اورژانس بیمارستان و به مادرش گفتم : اینجا باش تا من پول ویزیت  رو واریز کنم. سریع رفتم و کارهای لازم رو انجام دادم . بلافاصله پزشک اورژانس اومد و معاینات لازم رو انجام داد و دستور سرم و بقیه چیزها رو داد. تا دکتر این کار ها رو انجام  میداد و. از تلفن عمومی بیمارستان زنگ زدم به لیلا خانم و خواهش کردم خودش رو برسونه بیمارستان .ترسید پرسید : اتفاقی افتاده نوید جان .گفتم : نه نگران  نباشید. هیچ اتفاقی خاصی برای من نیافتاده .......... یه بچه مریضی اینجا هست که نیاز به کمک داشت. اگر بیایید سریع براتون حضوری توضیح میدم. اگر میشه یه ماشین در بست بگیرید و فوری بیایید.گفت : باشه. تا یک ربع دیگه اونجام.وقتی برگشتم. دکتر به سمت و اومد و گفت : بچه شماست .جواب دادم : نه دیدم مادرش مستاصل این بچه رو، رو دستش گرفته و با گریه و التماس کمک میخواد آوردمشوناینجا....... پرسیدم :  مسئله خاصی هست ؟گفت: بله خیلی هم خاصهِ .سوال کردم: خب چیه؟ چی شده ؟ بچه چشه؟ .......گفت: علاوه بر سوئ تغذیه شدید . بدجوری کتکش زدن ، الان رفته تو کما .........پرسیدم : به مادرش گفتین ؟با سر اشاره کرد نه ؟ خیلی بی تابه ....... گفتم : مادر زنم رو خبر کردم برای کمک بیاد اینجا ، تا چند دقیقه دیگه میرسه. شما هر کاری لازمه انجام بدید. من همه هزینه ها اون رو تقبل میکنم.گفت : باید ببریمش سی سی یو.گفتم چیکار باید بکنیم. رضایت والدینش رو میخواهیم.زن رو صدا کردم و گفتم : برای انجام  درمان های لازم باید اجازه نامه رو امضا کنی.گفت هر کاری بگین می کنم . فقط بچه ام رو به نجات بدین.سپردمش دست دکتر و رفتم برای انجام کارهای بستری .کارها رو که انجام دادم. همزمان مامان لیلا هم از راه رسید. جریان رو براش تعریف کردم و زن بیچاره رو به اون سپردم تا جریان رو آروم براش بگه و بررسی کنه ببینه کی این بچه رو با این شدت زده.در همین زمان مامور تحقیق نیروی انتظامی هم که در جریان ضرب و شتم کودک قرار گرفته بود . اومد . ابتدا از من سوالاتی پرسید . بعد بسراغ مادر بچه رفت . نهایتا مشخص شد. همسر این مرد. ضمن اینکه معتاده و در تامین زندگی اونها  کوتاهی می کنه. مرتب اونهارو  مورد ضرب و شتم قرار میداده. پرونده تکمیل شد.مامور گفت : میتونین شکایت کنین . با توجه به آثار بجا مونده از ضرب شتم و گزارش بیمارستان . دادگاه فورا رسیدگی میکنه.زن بیچاره ابتدا میترسید که شکایت کنه . اما من و مامان لیلا قانعش کردیم . شکایت کنه و قول دادیم که کمکش کنیم تا از این وضعیت نجات پیدا کنه.مامان لیلا ازش پرسید . اهل کجایی دخترم.گفت : اصفهان .دوباره پرسید: کسی رو تهران داری؟زن سرش رو انداخت پایین و آروم گفت : اگر داشتم که این حیوون پست فطرت نمی تونست این بلا ها رو سرم بیاره مامان لیلا گفت: اسمت چیه دخترمپاسخ داد : نسیممامان گفت: نسیم جان دیگه نگران نباش با هم میریم خونه ما .....نسیم گفت: نه نمیخوام مزاحمتون بشم.مامان پرسید: مگه جای دیگه ای داری بری؟گفت : تو بیمارستان میمونم.مامان جواب داد . امشب رو موندی فردا که بچه ات مرخص شد کجا میخوای بری ؟ نه همین که گفتم میریم خونه ما و ادامه داد : تو همین جا استراحت کن تا من و نوید بریم هماهنگی های لازم رو انجام بدیم.وقتی دور شدیم گفتم : مامامن لیلا . ما که این رو نمیشناسیم.مامان گفت: چرا میشناسیمگفتم : می شناسیم؟قاطع جواب داد : بله میشناسیم . حداقلش می دونیم یه مادر درمونده است که به کمک ما نیاز داره . هر جورمیتونیم باید ازش حمایت کنیم.و ادامه داد:  اون یک مادر جوون مستاصل هست که گرفتار یه آدم پست فطرت شده ....... نمی تونیم کنار خیابان وسط یه مشت گرگ درنده رهاش کنیم  ...... شما نگران نباش . احساس من اشتباه نمی کنه . همونجور که شما هم باورش کردی و آوردیش اینجا .........منطق درستی بود . پس سکوت کردم.مادر گفت : شما برو به کارت برس من اینجا هستم .جواب دادم : نه من کاری خاصی ندارم  ..... شما مراقب این بنده خدا باش . من کارای بچه رو پیگیری می کنم.حرفم تموم نشده بود. که نسیم غش کرد و روی زمین افتاد. پرستارا  و دکتر اورژانس دویدن و اون رو روی تخت خوابوندن. بلافاصله مشخص شد زن بیچاره ، هم از سوء تغذیه و هم کتک هایی که خورده. دسته کمی از بچه اش نداره و از حال رفته.خوشبحتانه اون مقاوم تر بود و به کما نرفت. با وصل سرم  و تعدادی آمپول ویتامین یه ساعت بعد کمی حالش جا اومد. در همین حین من رفتم مقداری ابمیوه و دل و جیگر تهیه کردم و لیلا خانم بزور بهش خورند. همه اش سراغ بچه  اش رو میگرفت . بالاخره پزشک خبر داد خوشبختانه بچه هم بهوش اومده ، خطر بر طرف شده. اما امشب حتما باید سی سی یو بمونه تا وضعیتش تثبیت بشه .پس مامان لیلا و نسیم خانم رو سوار تاکسی در بستی کردم و فرستادمشون خونه رفتم دفترحاج عباس آقا که از حالم  متوجه شد اتفاقی افتاده پرسید : چی شده؟ داستان را گفتم .گفت : کار خوبی کردی. به این بنده خدا کمک کردین .گفتم : باید ازشون حمایت کنیم.دستی به پشتم زد و گفت: دائم  منو یاد پدرت  میندازی ....... خدا رحمتش کنه . درست مثل اون دلرحم و خیر خواهی. خدا عزتت رو زیاد کنه.عصری که رفتیم خونه. دیدم مادر و ملیحه نسیم  رو بردن حمام و زخم های بدنش رو مرحم گذاشتن و لباس های تازه تنش کردند.پدر سلام و علیک کرد و احوالش رو پرسید و بهش اطمینان داد که همه ما تصمیم داریم حمایتش کنیم و اگر بخواد دیگه پیش شوهرش بر نگرده هر کاری لازم باشه برای نجات اون و بچه اش انجام خواهیم داد.نسیم  که فقط  یک  سال از ملیحه بزرگتر بود و زخم های عمیق جسمی  و روحی زیادی رو تحمل می کرد. با نومیدی گفت : واقعا اینکار رو می کنین.مامان لیلا گفت: حتما  این کار رو می کنیماون نومیدانه و با ترس گفت : بچه ام.پدر جواب داد : با گزارشی که امروز توی بیمارستان تهیه شده حتما بچه را به تو خواهند سپرد...... بهت قول میدم. اگر لازم باشه برای اینکار وکیلمون کمکت خواهد کرد.نسیم نفس راحتی کشید و آرام شروع کرد به گریه ، البته این بار این گریه اش از خوشحالی بود.قرار بود همه به دیدن شوکت خانم بریم .......ملیحه ، نسیم رو هم آماده کرد و همگی به اونجا رفتیم. وقتی رسیدم مامان شوکت استقبال گرمی از همه ما کرد.شوکت خانم گفت : این خوشگل خانم کی هست که افتخار داده مهمون خونه عشق شده .......بعد از شنیدن این حرف تازه متوجه شدیم حق با مامان شوکت هست و زن جوان قیافه محجوب و بسیار زیبایی داره. مامان لیلا مختصر و مفید داستان رو تعریف کرد.شوکت خانم بی مقدمه گفت: خب چقدر عالی ، خداجون قربونت برم. تو چه قدر مهربونی . یه دختر و یه نوه به من دادی که این آخر عمری از تنهایی در بیام. دولا شد و رو به قبله سجده . کرد . با این کار معلوم شد. که نسیم و پسرش رضا خانه و کاشانه امنی پیدا کردند.پدر گفت : مبارکه مامان شوکت . دختر دار شدی ،  این شیرینی داره بی برو بر گرد.مامانی شوکت گفت. کوچیک همه شما هم هستم ......... ملیحه جون ، جای ظرف شیرینی  رو که بلدی بلند شو خودت زحمتش رو  بکش .منم گفتم : اگر موافق باشین برم دو دست دل و جیگر تازه بگیرم و بیارم که همه نیاز به تقویت اساسی داریمهمه گفتند موافقیم.بابا هم گفت : پس تا بری و برگردی منم منقل رو آماده می کنم.وقتی برگشتم دیدم نسیم چادر نمازی رو که از مامان شوکت گرفته . سرش کرده و مشغول نمازه. هنوز اذان نگفته بودند.با اشاره از ملیحه پرسیدم : گفت نماز شکر میخونه........ توی مدت که رفتی و برگشتی همه اش تو و مامان و مارو دعا میکنه. می گه امروز حتی فکر نمی کردم تا ظهر خودم و بچه ام  دوام بیاریم . اما  الان کنار خانوده ای مهربون آروم گرفتم. ...... 

 

 

فصل دهم ======   صبح که بیدار شدم و سر سفره صبحانه پدر گفت : نوید جان شما برو دفتر و به کارها برس . من و مامان لیلا میریم نسیم خانم رو از خونه مامان شوکت بر میداریم و میریم بیمارستان و بعد کلانتری برای پیگری شکایت .احتمالا باید پزشگی قانونی هم بریم. دیشب زنگ زدنم به دکتر بابایی، گفتم ساعت هشت بیمارستان باشه. تا بقیه ماجرا رو دنبال کنه.گفتم : مطمئن هستید نیازی به حضور من ندارید؟جواب داد : آره پسرم.با این حساب بعد از صبحانه من ملیحه رو بردم رسوندم مدرسه و خودم هم به طرف بازار حرکت کردم.توی راه یادم افتاد دیروز میخواستم رسیدم دفتر به نفیسه زنگ بزنم.. واسه همین . تا رسیدم دفتر و مستقر شدمتلفن خونه نفیسه رو گرفتم . چون میدونستم زن و شوهر زودتر از هشت و نه از رختخواب بیرون نمیان .حدسم درست بود. صدای خمیازه نفیسه نشون میداد . که با زنگ تلفن از خواب بیدار شدن. خواب آلوده و کمی عصبانی گفت : بفرمایید .....گفتم : سلام آبجی خوشگله.تا متوجه شد منم . خواب از سرش پرید و گفت: سلام دادشی جونی .... خوبی ؟ کجایی؟ خبری ازت نیست ....... مامان گفت خونه گرفتی و جدا شدی. .... چه بی خبر و یهوییمدام حرف میزد و اجازه نمیداد چیزی بگمبالاخره نفسش تموم شد و گفت: اهههههههههخگفتم : تموم شد؟گفت : فعلا آره دااداشی جونیگفتم : آره همه اینا درسته ....... از زندگی کسالت بار اون خونه خسته شده بودم. مامان هم که داِئم دنبال خوشگذرونی های چندش آور خودشه .... تصمیم گرفتم و عمل کردم.پرسیدم : شنیدی میخواد شوهر کنه؟گفت : آره متاسفانه ، آدم عوضیی هم هست و دنبال پول مامانه.گفتم : میشناسیش.گفت: من نه .... اما مسعود خوب میشناسش ...... خیلی هم ناراحته .....پرسیدم به مامان گفتین : جواب داد آره بهش برخورد و گفت ؛ من بیشتر از همه شما عقلم  میرسه .... شما تو کار من فضولی نکنین.پرسید: تو چیزی نگفتی؟جواب دادم : نه میدونستم حرف زدن هیچ تاثیری نداره. .... ادامه دادم؛ تصمیم گرفته ، خونه پاسداران رو بفروشه و سهم هرکس رو بده ....نفیسه گفت : آره ، به منم گفت. قطعا کار یاروهست. مسعود میگه مرتیکه بدهی سنگینی داره و می خواد پول رو بگیره بده دست طلبکارا . بنظرت چیکار کنیم .پاسخ دادم : هیچ کاری نمی تونیم بکنیم. قطعا حرف بخرجش نخواهد رفت. میخواستم از مسعود خواهش کنم. برای فروش اقدام کنه و بسپره . چون اگر مامان بخواد این کار رو بکنه با وضع موجود قطعا به قیمت نازل خواهد فروخت. با این مطالب که گفتی اگر صحیح باشه ؛ حتی ممکنه همین آقا زد و بند کنه و  بصورت صوری مشتری بیاره و با  قیمت پایین خونه رو از چنگ مامان در بیاره........نفیسه گفت : اتفاقا مسعود هم همین رو گفت.خواهش کردم اگه مسعود بیداره گوشی رو بهش بدهگفت آره اونم بیدار شد و داره حرفامون رو گوش میکنه.مسعود گوشی رو گرفت و سلام کرد. جواب دادم و صحبت مفصلی کردیم و قول داد پشت قضیه رو بگیره و ضمنا اگر میتونه ی؛ سابقه این مردِ رو دربیاره. شاید تونستیم بدون خبر دار شدن مامام کاری بکنیم.گفت : چشم ، خیالت راحت باشه ...... دنبال کار رو خواهم گرفت.بعد موضوع خودم رو بهش گفتم و اشاره کردم فعلا نمی خوام حتی نفیسه با خبر بشه  ..... خودم بموقع بهش می گم. و اضافه کردم یکی دوتا کار تجاری رو می خوام استارت بزنم و میخوام اون و نفیسه هم توی ماجرا باشند. پرسیدم شرکت خودتون وضعش چطوره ؟گفت : داداش نوید ، راستش افتضاح .......گفتم : اشکالی نداره و اضافه کردم ؛ اون کارایی رو که گفتم امروز انجام بده و فردا صبح ساعت هشت بیا به این آدرسی که می گم. . اضافه کردم . کار کردن با من مستلزم سحر خیزیی هست.گفت : داداش ، شما هرچی بگی ما گوش بفرمونیم . هم  من و هم نفیسه خواهرت.تشکر کردم و آدرس دفتر بازار رو بهش دادم. بعد از اتمام مکالمه به رتق و فتق امور دفتر پرداختم.......  ظهر بود که از دفتر زدم بیرون تا چند مورد را بررسی و سازمان دهی کنم . تا فردا مسعود اومد . همه چیز آماده باشه برای شروع کار.برنامه ام تاسیس بنیاد خیریه ای با نام و یاد پدر بود. ( بنیاد خیریه نادر راشدی) مدتی بود تصمیم برای ایجاد این بنیاد رو  گرفته بود. وضعیت پیش آمده برای نسیم مصمم ترم کرد تا هر چه زودتر شروع کنم.رقتم یکی دوتا ساختمان مناسب را بازدید کردم و بالاخره محل مناسب مورد نظر رو  پیدا کردم. قرار های اولیه رو گذاشتم اما تصمیم نهایی رو به بازدید مجدد فردا یا پس فردا بهمراه پدر و مسعود موکول کردم.اینکار  که انجام شد تقریبا ساعت نزدیک چهار بود . به همین جهت به سمت خونه رفتم .....رسیدم خونه ، پدر، مامان لیلا ، نسیم و رضا کوچولو از خستگیه دوندگی های طول روز همه خواب بودند. با ملحیه رفتیم طبقه بالا تا مزاحم خواب اونها نشیم.ملیحه گفت. معلومه که تو هم خیلی خسته ای. یه استراحتی بکن . اتفاقات جالبی افتاده ، که از تعجب شاخ در میاری ؟گفتم : چی شده. من که با این حرفت اصلا خوابم نمیبره  .امشب بازم خونه مامان شوکت هستیم . به نسیم گفته خبر جالبی برامون داره. اما نگفته این خبر جالب چیه؟گفتم : می خواستم یه چرت بزنم. اما با این مطلب خواب از سرم پرید.ملیحه : گفت پس من برم یه چایی تازه دم برات بیارم بخوری.بعد از خوردن چایی گفتم : منم خبرهایی دارم ...... بیا بشین تا برات بگم.ملیحه گفت : انشالله خیرهگفتم : بی تردید خیره .گفت : پس سراپا گوشم . گفتم بهش میخوام خواهرم و شوهر خواهرم رو در جریان مسائل بزارم. گفتم قبلش از تو اجازه بگیرم .بعد در مورد بنیاد خیریه به نام بابام گفتم که خیلی خوشحال شد. و مفصل اهداف و برنامه هام رو در این زمینه براش شرح دادم و گفتم تو ، نفیسه و مسعود کارهای اجرایی اون رو باید بعهده بگیرید. . البته تو بعد از امتحانات نهایی  و گرفتن دیپلم به تیم اضافه میشی.

 

 

 فصل یازدهم========  مامان شوکت ،همه رو به خونه اش دعوت کرده بود ، برای دادن یک خبر بسیار مهم . بعد از استراحت ؛ کم کم همه توی اتاق نشیمن جمع شدن. مامان لیلا رفت کمی میوه و یه تعداد چایی بریزه و بیاره. ملیحه هم رفت کمک کنه.من کنار دست پدر نشستم و سر حرف رو باز کردم و برنامه ام را تمام و کمال براش گفتم. ماجرای مامان خودم را هم شرح دادم ........ بسیار از این موضوع متاثر شد. اما تایید کرد فعلا کاری از دستت بر نمی آد و تو تصمیم درستی گرفتی و در مورد  بنیاد راشدی هم گفت : همه جوره مادی،معنوی وکاری روی من حساب کنین ............  و اضافه کرد : مامان لیلا هم جون میده برای این کاره.لیلا خان و ملحیه با ظرف میوه و سینی چایی وارد اتاق شدن . یعد از خوردن میوه و چای  بابا گفت : خب بهتر کم کم بلندشیم بریم سراغ مامان شوکت. و ادامه داد: مثل اینکه هیچکس کنجکاو نیست و عجله نداره برای فهمیدن موضوع سورپرایز مامان شوکت.با شنیدن این حرف ازبابا عباس ، تازه هم یادشون افتاد باید بریم و ببینیم و چه اتفاق افتاده که شوکت خانم همه رو دعوت کرده برای شنیدنش ...... بلافاصله آماده حرکت شدیم .حدود شش و چهل دقیقه بود ، که رسیدیم به خونه شوکت جوون .........  زنگ و زدیم ........ به استقبال همه اومد ؛ در رو باز کرد و کنار در واساد تا همه داخل حیاط نقلی خونه شدیم. بعد از ورود به  اتاق نشیمن و نشستن . بابا گفت: مامان شوکت حسب الامر خدمت رسیدیم. تا خبر مهمی رو که گفته بودین. بشنویم. امیدوارم خیر باشه .مامان شوکت گفت : خیر؟........... از خیرم خیر تره.......... مطمئنم باورتون نمیشه و از تعجب شاخ در میارید. از دیشب که متوجه این ماجرا شدم. هزار بار این ماجرا رو مرور کردم. سبک سنگین کردم........ شک کردم ، به یقین رسیدم دوباره شک کردمو مطمئن شدم.همه بشدت مشتاق شده بودیم ببینیم . این اتفاق چیه  که مامانی شوکت رو این همه ظرف یک روز ، اینجوری هیجان زده کرده.بلند شد: که شیرینی و چای بیاره که مامان لیلا گفت همه چی الان قبل از اومدن خوردیم ...... دستش گرفت و نشوند .همه نیگاش می کردیم ........ و منتظر بودیم تا شروع بکنه . رو به من کرد و گفت : نوید جان تو ظرف چند هفته گذشته واز اولین لحظه ای که دیدمت . زندگی کسالت بار و غمگین من رو تغییر دادی و نور و رنگ و عشق و شور رو برام به ارمغان آوردی. تا دیشب خیلی از این بایات ازت ممنون بودم .......... اما از دیشب این وضعیت تغییر کرد ......... از دیشب و اومدن نسیم جا ن و رضا کوچولو به من قدرتی دادی که حداقل ده سال دیگه از خدا عمر میخوام. و تا زنده هستم از دعا کردنت دست نمی کشم ........ از خدا خواستم هر آرزویی داری بر آورده کنه ....گفتم : مامانی شوکت جوون اولا من کاری نکرده ام . اما نمیدونم چه کردم که شما چنین محبتی من می کنید؟!سری تکون داد و گفت : آره نمی دونی . اما بزودی خواهی فهمید.رو به نسیم کرد و گفت: نسیم جان ، دیشب خیلی با هم حرف زدیم وقتی همه رفتند یادته؟نسیم گفت: بله مامان شوکت جوون. خیلی آروم شدم از حرف زدن باشم.گفت: ولی بر عکس ،من هر چه بیشتر باتو حرف زدم. بیشتر توی وجودم آشوب به پا شدتا صبح خوابم نبرد. تا الاهم که اومدیدن هنوز دلم آروم نگرفته.چهره همه از این انقلاب درونی مامان شوکت در هم رفت و نگران شدیم ......... و بیشتر از همه نسیم.تو دلش فکر می کرد. چه کرده و چه گفته که این پیر زن مهربون رو اینجوری منقلب کرده ؛ گفت: من چی گفتم که باعث این شده شوکت جون .همه چشمها و گوشها تقسیم شده بود روی مامان شوکت و نسیم.شوکت جون ، کمی روی تشکچه خودش جابجا شد و گفت :چند تا سوال ازت میپرسم ، خواهش می کنم با دقت جواب بده ، بعدش بهت میگم. چی شده.نسیم گفت: چشم .......مامان شوکت پرسید: محله زندگیت پدر مادر و پدر بزرگ مادریت  ، کدوم محله اصفهان بوده.نسیم گفت : پدر و مادرم کوچه های اطراف چهار باغ و پدربزرگ مادر بزرگ مادریم. محله جلفاگفت : اسم پدر بزرگ . مادر بزرگت چی بود. یادت هست.نسیم گفت : بله ........ پدر بزرگم جلال و مادر بزرگم حشمتشوکت پرسید: فامیلیشون رو میدونیگفت : بله ......عظیم زادهمادر بزرگ دست کرد و از زیر تشکچه خودش چند تا عکس خیلی قدیم در آورد و به طرف نسیم دراز کرد و گفت. این عکس ها رو نگاه کن  .......... ببین تصویرآشنایی توش میبینی؟نسیم در حالیکه نمی دونست باید منتظر چی باشه نگاهی به عکس ها انداخت ....... چند لحظه خشکش زد ....... مات و مبهوت به تصاویر نگاه میکرد.مامان شوکت : دوباره سوال کرد: کسی رو توی این عکسها میشناسی؟نسیم مبهوت فقط سرش رو تکون داد. همه متعجب منتظر بودیم شوکت جون چه نتیجه ای میخواد بگیره.اون برای بار سوم سوالش از نسیم رو تکرار کرد و پرسید آیا کسی رو توی این عکسها میشناسی؟نسیم گفت : مامان بزرگمه ...... ولی این عکسا پیش شما چیکار می کنه ، از کجا آوردینشون. کی بهتون داده .شوکت گفت : هیشکی بهم نداده....... این عکسا مال خودمه ....... کسی که بغل حشمت مامان بزرگت واساده منم.همه یکه خوردیم. به هیچ عنوان باورمون نمیشد .حالا ما هم بهت زده شده بودیم.ماما شوکت بازاز نسیم پرسید : آیا هیچوقت از زبان کسی در مورد خواهر گمشده مادر بزرگت چیزی نشنیدی.نسیم تازه متوجه ماجرا شده بود. چرا ..... چرا خاله شوکت. خواهر مامان بزرگه. او همیشه در مورد خواهر گمشده ای بنام شوکت حرف میزد ..... بعد به لکنت زبان  گفت : خ.... ا... له ..... شو..... کت ....... شمایین؟ آیا این حقیقت داره؟ اشگ از چشمای خاله شوکت جاری شد .... همه ضمن اینکه بهت زده شده بودیم به گریه افتادیم. من فکر می کردم ببین تقدیر چه ها می کنه. درست سر بزنگاه اتفاقی میافته که باور کردنش در شرایط عادی بسیار مشکله.نسیم خودش رو توی بغل مامان شوکت انداخت و سرش رو شونه اون گذاشت. دو تا زن تا میتونستن به گذشته های غمگین ودور شده از خانواده هاشون و اینکه دست تقدیر اونها را در مناسب ترین موقعیت کنار هم قرار داده گریه کردن. شاید یک ساعت می گریستند و ما هم آرام اشک می ریختیم و نظاره شون می کردیم.هنوز توی شوک این اتفاق بسیار عجیب و خوشایند بودیم که زنگ خونه مامان شوکت به صدا در اومد.مصطفی گفت : من میرم در رو باز می کنمگفتم : نه تو بشین من میرم. میخواستم برم توی حیاط یه کم نفس بکشم و یه مشت آب هم لب حوض بزنم به صورتم.بلند شدم و از اتاق خارج شدم. دوباره صدای زنگ شنیده شد ؛ پرسیدم : کیه اومدم.یکی داد زد : آشغالیه ..... ماهیانه یادتون نره.رفتم در باز کردم دیدم سیده ، صداش رو عوض کرده و سربسرم میزاره. سلام کرد و گفت : نامرد اینه رسمش ....... دو روز به ما سر نزدیدن ..... رفتم خونه هیشکی نبود ....... به نرگس گفتم ؛ حتما حتما حتما خونه مامان شوکت هستن. نرگس از پشت سید اومد بیرون و سلام کرد. در حالیکه از کارای داداشش لبخندی روی لب داشت.سید گفت: حالا چرا بهتت زده بکش کنار بیایم تو .......تازه هوش اومدم گفتم : بیاین تو . آره همه اینجا هستیم. مهمون هم داریم.سید گفت :  مهمون،آشناست؟گفتم : آشنا میشین. یالله گفتم و نرگس رو انداختم جلو سید پشت سرش  بعد هم خودم وارد اتاق شدم.همه بلند شدن وایسادن. نرگس خیلی سریع متوجه جو حاکم شد. با همه روبوسی کرد و به نسیم که رسید دستش رو دراز کرد و گفت. نرگس هستم دوست و هم کلاس ملیحه جون. بعد دستش رو برد طرف رضا کوچولو از نسیم گرفتش و بغلش کردو شروع کرد به ماچ کردنش . در همین حال گفت : به به  چه پسر خوشگلی . چرا خودت رو اینجوری کردی . شیطون بلا . ملیحه با یه چشم و ابرو حالیش کرد ادامه نده ، نرگسم متوجه شد و دوتا ماچ دیگه رضا رو کرد و داد بغل مامانش.اما سید حال دیگه ای داشت. مثل آدمای منگه مات و مبهوت نسیم و نیگاه میکرد. بابام زد رو شونه اش گفت: سلام آسد محسن ......... چطوری ؟سید به خودش اومد و گفت: سلام حاج عباس آقا ..... مثل همیشه خوب و دعاگو. بعد بطرف مامان شوکت رفت و گفت : مامانشوکت  ، چون هشتاد سالتون گذشته به من محرم هستید. فوری پیشونی مامان شوکت رو ماچ کرد. مامان شوکتم  صورتش رو بوسید  و گفت:  بیا سید اولاد پیغمبر به نیت جدت ماچت می کنم. خدا هم میگذره ....... لبخندی روی همه صورت ها نشست.نرگس گفت : خب نمی خواین این خانم خوشگل رو معرفی کنید.مامان شوکت پیش دستی کرد و گفت : نسیم جون نوه خواهر من.نرگس گفت: چه خبر خوبی ، ماماجون . چقدر عالی. مبارک باشه..... خیلی خوشحال شدم. نسیم جون خاله ات تو دنیا لنگه نداره. همه کره زمین رو بگردی فقط یه مامان شوکت میتونی پیدا کنی اونم همین فرشته است که کنارش نشستی.روی به مامان شکوت کرد و ادامه داد : پس نسیم جون میشه دختر خاله ما دیگه ؟ درسته؟مامان شوکت گفت بیا جلو تا بهت بگم.نرگس نشست جلوی مامان شوکت و گفت: بگو عزیز جونمامان شوکت صورت نرگس رو کشید جلو دو تا ماچ از طرفین صورتش کرد و گفت: آره عزیز دلم آره ...... نسیمخوشگلم میشه دختر خاله شماها .سید به حرف در اومد و گفت: سلام نسیم خانم .......... منم سد محسن هستم ، داداش نرگس . همه سید صدام می کنن. خوشحالم که اینجا هستید. مامان شوکت یکی از بهترین انسانهایی که من تو عمرم دیدم. مامان همه ماست و شماهم به همین دلیل رو سر ما جا دارید.نرگس گفت: دادشم ، طباخی داره ، توی همین میدونگاهی کوچیک باغچه بیدی . مال بابای مرحومم بود. از وقتی عمرش داد به شما ، محسن میگردونش.نسیم هم لبخندی زد و گفت : خوشحالم از آشنایی با شما .... و از تون ممنونم. بخاطر اینکه هوای خاله جون من رو دارید.شکوت به نسیم گفت: خاله جون اینها که میبینی . بهترین آدمای دنیا هستن که من توی هشتاد و چند سال عمرم دیدم. همه شون فرشته اند. سید که یکم حالش بهتر شده بود. به شوخی گفت: البته من و حاج عباس و آقا مصطفی ملکیم. .همه زدند زیر خنده و ما موفق شدیم اولین صدای خنده نسیم رو بشنویم.سید گفت: به مناسبت اومدن نسیم خانم پیش مامان شوکت و خوشحالی بزرگی که توی چشمای مامان شوکت جون میشه دید ......همه شام مهمون من هستید.بشوخی گفتم : من سیراب شیردون بخور نیستم .....گفت : چی میگی بچه جون ........ اگه تو شیشلیک دادی بهمون. من بهتون هشلیک میدم .......  باز هم همه خندیدیم. بابا اینا اول طفره میرفتن . که شوکت خانم گفت: اگر حاج عباس آقا اینا نیان منم نمیام.بالاخره پدر رضایت داد اما گفت : پس یه شرط داره ؟محسن پرسید : چه شرطی؟پدر گفت : بشرط اینکه مهمون من باشید.محسن گفت : هر شب دیگه ای که شما امر کنید ما با کله در خدمت شما هستیم. اما روی من بچه سید رو زمین نندازین وبزارین حالا که پیشنهاد من بوده همون مهمون من باشید.شوکت خانم باز وساطت کردو گفت: حاج آقا کیوانی روی بچه سیدا رو نباید زمین انداخت.بابا دستش رو برد بالا و گفت تسلیم هستم. روی حرف مامان شوکت کی میتونه حرف بزنه.همه حورا کشیدن و قرار شد برن آماده بشن ...........تا راه بیافتن ....... سید گفت: اگه اجازه بدین مامانم مریم رو هم بیارم. خیلی در مورد مامان شوکت شنیده و دلشمیخواد  ببینه شما رو.شوکت جون گفت: چی از این بهتر...... منم دوست دارم مامان گل تو رو که همچین دختر و پسر دسته گلی رو دنیا آورده و بزرگ کرده ببینم.محسن گفت : پس من برم ماشین رو بردارم و مامان رو هم سوار کنم و بیام. و ادامه داد نرگس تو نمی خوای بیای ، لباست رو عوض کنی.؟نرگس جواب داد نه لباسم خوبه .............. میخوام بمونم و بیشتر با نسیم جون آشنا بشم و حرف بزنم. در همین حال دست نسیم رو گرفت و به گرمی فشار داد .سید رو به من کرد و گفت : تو کاری نداری؟گفتم : چرا همرات میام ، منم باید برم ماشین رو بیارم. چون قرار نبود جایی بریم قدم زنان تا اینجا اومدیم. اجازه گرفتیم و از خونه زدیم. بیرونسید از در که خارج شدیم . رو به من کرد و گفت : ماجرا چیه . براش توضیح دادم. . خیلی ناراحت شد و کلی فحش و بد و بیار بار شوهر نسیم کرد و گفت : رو منم واسه هر کمکی که لازم باشه حساب کن.بعد پرسید این ماجرای فامیلی مامان با شوکت....... واقعا درست؟گفتم آره خود نسیم هم نمی دونست. مامان شوکت از نشونه  های اولیه متوجه شد. بعد چند تا سوال کرد و وقتی مطمئنشد. این مسئله رو اعلام کرد.................... همه و بیشتر از همه خود نسیم شوکه شدیم.سید گفت: العظمت لله ، قربون مشیتت برم خداجون. چه کارها که نمی کنی ....من متوجه نکته ای توی رفتار سید شدم . اما به زبون نیاوردم. احساس کردم اتفاقی یه گوشه دلش افتاده ....... و این اتفاق بی تردید بی ارتباط با نسیم نبود     

 

 

فصل دوازدهم =========   صبح ساعت هشت مسعود و نفیسه به دفترم اومدن . پدرهم حضور داشت.اونها رو به حاج عباس آقا معرفی کردم. قبلش به پدر گفته بودم بعد از ظهر با اجازه شما خواهرم و دامادمون رو میخوام بیارم خونه تا با ملیحه آشنا بشن همچنین به مسعود مسئله ازدواجمون رو گفتم . اما مایلم خواهرم رو سورپرایز کنم. اون هم مخالفتی نداشت و گفت . اونجا خونه خودت هست و تو مختاری.با مسعود هم  همین هماهنگی رو انجام دادم.جلسه شروع شد و در مورد برنامه  ها ، سرمایه و بودجه  لازم برای اینکار و محلی که نشانه کرده بودم . حرف زدم. و توضیح دادم که افراد محترم بسیاری در شرایط بد اقتصادی هستند . که اگر بدادشون نرسیم از پا در خواهند اومد. البته شرح دادم که منظورم کمک مالی مستقیم نیست.نفیسه حرفم رو قطع کرد و گفت : منظورت رو نمی فهمم . اگر کمک مالی مستقیم نمی کنیم. پس چگونه به دادشون میرسیم.پاسخ دادم : ما با سرمایه گذاری مناسب که منابع مالیش تامین شده . مشاغلی ساده که همه افراد تحت پوشش بتوانند انجامش بددهند طراحی می کنیم. و با ایجاد مرکزی برای فروش و ارائه تولیدات این مجموعه ها آن را بدست مصرف کنندگان می رسونیم. به عبارت روشنتر و به قول یک ضرب المثل چینی ، ابزار ماهی گیری به آنها خواهیم داد نه ماهی.و ادامه دادم : اینکار مزیت های بیشماری دار.

  • اولا اونها احساس نمی کنند در حال دریافت خدای نکرده صدقه هستن. بلکه می دونند کاری شرافتمندانه دارن که از اون طریق آبرومندانه زندگیشون رو تامین می کنند.
  • درصد مشخصی از سود این فعالیت ها به صندوق بنیاد می آد و همیشه بودجه در گردش در صندوق وجود  دارد و از ارزش آن کاسته نمی شود.
  • بعد از مدتی و پس از اطمینان از راه افتادن ، هر کارگاه به همان فرد واگذار میشه . البته حمایت های مورد نیاز قطع نخواهد شد.

اعضای هیئت امنا که شما هم جزوش هستین ، هیچ حقوق و منفعت مالی از این بنیاد دریافت نخواهیم نمود . اما به جبران  فعالیتی های که بخصوص شما دونفر انجام  می دهید. من قسمتی از سهم خودم در این تجارت خانه را به شما واگذار می کنم. البته شما پولاتون رو همین جا سرمایه گذاری می کنین  . سرمایه گذاری شما را من تضمین می کنممحل فعالیت تمام وقت شما بنیاد پدر خواهد بود. دارایی های شما محفوظ و در آمد بسیار خوبی  سالیانه خواهید  داشت. البته به میزانی مشخص و علی لاحساب از همین مجموعه دریافت ماهیانه مکفی خواهید داشت . پایان هر سال نیز سود هر کدام مشخص و به شما پرداخت میشه .خب من فعلا حرف دیگه ای برای گفتن ندارم. اگر سوالی دارین بپرسید.هر دو سکوت کردن. پرسیدم وقت می خواین فکر کنین. مسعود گفت : نه من حرفی ندارم. هر کاری که بگی آماده انجامش هستم.نفیسه گفت . داداش دستت درد نکنه . به خاطر اینکه به فکر ما هستی ، تمام مدتی که حرف میزدی احساس می کردم بابا نادر روبروم نشسته ..... دوستت دارم و خیلی خوشحالم که هستی...... هر کاری که بگی بدون چون و چرا و از جون و دل انجام  میدم.تشکر کردم و ادامه دادم حاج عباس آقااز دوستان صمیم بابا بوده و الان برای من حکم پدر رو داره. مطمئنم همین محبت رو هم به شما خواهد  داشت. ایشون بالاسر همه ما هستند و ما رو با راهنمایی هاشون در مسیر صحیح نگه میدارن .حالا اگر همه موافقید. همه با هم بریم و محلی رو که برا ی اینکار در نظر گرفتم ببینیم. و اگه موافق بودین بخریمش و کارو فورا شروع کنیم.همه اعلام آمادگی کردند. گفتم من دوتا تلفن بزنم به شما ملحق میشم و میریم . نهار هم امروز خونه ما هستین. رفتم تو اتاق بغلی یه زنگ به مامان لیلا زدم و گفتم می خوام خواهر و شوهرش رو نهار بیارم خونه . از نظر شما اشکالی نداره؟مامان گفت : نه پسرم خیلی هم خوشحال میشم نفیسه جون و مسعود خان رو ملاقات کنم.تشکر کردم و خواهش کردم ، ملیحه  هم که اومد خونه بهش خبر بده. به شوخی اضافه کردم امروز روز ملاقات با خواهر شوهر هست.خندید و گفت : باشه مادر جون. خیالات راحت باشه. دو باره تشکر کردم و تلفن رو قطع کردم.ساختمون مورد نظر توی خیابون طالقانی بود ودر چهار طبقه ، هر طبقه صد و بیست متر زیر بنا. طبقه همکفش هم یک فروشگاه تجاری بود.بعد از دیدن ساختمون و تایید پدر و بچه ها و با پول خودم خریدمش ودر بنگاه به بنیاد راشدی (در حال تاسیس)  به مبلغ هزار تومان در ماه اجاره دادم.تا برسیم خونه ، نزدیک ساعت یک و نیم شد ........وقتی رسیدیم توی محل ........... نفیسه متعجب همه جا رو نگاه میکرد .......... داشت فکر می کرد. کجا داریم  میریم ......... همه جا آشنا بود براش . توی بلوار نیکنام که وارد شدیم و چشمش دنبال در ودیوار مدرسه اش بود. وقتی رسیدیم. با هیجان به مسعود گفت : عزیزم این دبیرستان من بوده. من اینجا درس می خوندم. وقتی پیچیدیم. توی میدون باغچه بودی : گفت : وای خدای من....... اینجا ..... اینجا ......روبه من کرد و گفت : نگو که داریم میریم خونه قدمی خودمون ......... نه ....... خدای من ....... نه .......نفسم داره بند میاد ...... نوید ......گفتم : آچرا داریم میریم خونه قدیمی خودمون ........جیغی از خوشحالی کشید و گفت : داداش دوست دارم ..... خیلی دوست دارم . دلم برای اینجا یه ذره شده بود.جلوی در خونه پارک کردم و بابا عباس . درو باز کرد و جلو رفت تا یاالله بگه.  پشتسرش نفیسه و سعید رو فرستادم  داخل .....ملیحه و مامان بدو اومدن استقبال ...... روبرو هم که قرار گرفتم . معرفی کردم. مامان لیلا خانم حاج عباس آقا ..... دستش رو دراز کرد و مامان دست داد . بعد گفتم. ملیحه...... دختر حاج عباس آقا و .......نفیسه برگشت نگاهی بمن کرد و گفت: و ....... چی؟گفتم : عشق من .... دنیای من  ....... همسر من .یه لحظه منو نگاه کرد ....... یه لحظه ملیحه رو نگاه کرد. دوباره منو و باز ملیحه رو ..... دست ملیحه رو گرفت و کشیدش توی بغلش و بوسیدنش ..... صحنه ای . غیر قابل توصیف بود.اونقدر این حالتوشون طول کشید. که مسعود گفت : نفیسه جان  ....... نفیسه .........  همه این وسط معطلند.نفیسه : یه خرده عقب کشید و گفت : داداش عین فرشته هاست ........  بعد گفت امروز چه روزیه ....... اومد منو بغل کرد و تبریک گفت: مسعود هم همین کار رو کرد. بعد بسمت ملیحه رفت و دستش رو گرفت جوری که انگار نمی خواد لحظه ای ازش دور بشه.وقتی داخل خونه شدیم. نفیسه داشت پرواز میکرد. گوشه گوشه این خونه خاطرات بچگی و نوجوانی ما رو به خودش اختصاص داده بود. و این حالته اون طبیعی ترین چیزی بود که آدم انتظار داره  اتفاق بیافته .......... تمام اونروز در حالیکه نفیسه محکم دست ملیحه رو گرفته بود و ول نمی کرد. گوشه گوشه خونه رو با هم سفر کردن. تو گویی دوتا دختر بچه شیطون و شیرین دارن قصه یه عمر زندگی رو خاله بازی می کنند .   

 

 

فصل سیزدهم========   وکیلمون کارهای ثبت قانونی بنیاد رو آغاز کرد. اما گفت ممکنه ثبت نهایی چند سال طول بکشه ، اما با شروع مراحل ثبت شما میتونید فعالیت هاتون رو شروع بکنید. اما اجازه تبلیغات ندارین .ساختمان نیاز به یک باز سازی کوچک داشت ، تا شکل لازم را به خودش بگیره . از همون گروهی که داشتن ، خونه رو باز سازی می کردن. خواهش کردم یک تیم برای انجام اینکار اختصاص بدن و توضیح دادم اصلا نیاز به تجمل نیست. چون اینجا یک بنیاد خیریه است . و بهتر است سرمایه آن برای پیشبرد اهدافش  هزینه بشه. بنا براین هزینه بیشتر در جهت پاکسازی و استحکام بنا باشه. مبلمان هم و تجهیزات اداری هم همینطوره . البته حفظ زیبایی و راحتی هم مهم است و نباید نادیده گرفته شود. مورد آخر هم تسریع در اجرا و تحویل اون هست.خونه هم کم کم داشت تموم میشد. فقط تمیز کاریهای نهاییش مونده بود. هیچکس را توی این مدت نذاشتم بره خونه رو ببینه. میخواستم همه رو شگفت زده کنم.مسعود و نفیسه هم خواهش کردن اگر ممکنه یه خونه ای توی همون محله  براشون پیدا کنم  تا هم نزدیک ما باشن . تقریبا دفتر رفتن من داشت به صفر می رسید . به بابا زنگ زدم و عذرخواهی کردم و گفتم : ببخشین شما توی زحمت افتادین . ظاهرا مشغولیات فرعی من بیشتر از کارهای موظم شدهگفت : فکرشو نکن نوید جون ، من مثل گذشته کارها رو پیش می برم. بنظرم این کارهایی که می کنی بسیار مهم تر است.  بنا براین تو تا اونجا که ضرورت داره متمرکز شو روی همون مسئله . من هم قول میدم این طرف کارها به خوبی پیش خواهد رفت.تشکر کردم  و گفتم : پس عصری خونه می بینمتون . خدانگهدارگفت : خدا پشت و پناهت.نزدیک یازده بود که رفتم سراغ سد محسن و با هم رفتیم سراغ خونه تا کنترل کنیم ببینیم همه چیز درست داره پیشمیره....... یانه ؟ خوبشختانه همه امور بر وفق مراد بود........ فقط  چند تا تصحیح باید انجام  میشد و یکی دوتا مورد تازه هم به ذهنم رسید که به مهندس گفتم .مهندس گفت : تا دو روز دیگه همه کارها تموم میشه و آماده تحویل هستیم.تشکر کردم و با  محسن رفتیم توی یکی از اتاق ها که کارش تموم شده بود. گفتم بازم برات زحمت دارم.گفت : پسر همه دستورات تو رحمته و هیچ نقطه ای برای تبدیل به زحمت نداره.و ادامه بگو که گوش به فرمونم.گفتم : برای پیش ردن اهداف بنیاد به خودت ، نرگس و حتی خانم سادات نیاز دارم ............. نمی خوام اطلاعیه بزنم. نمی خوام نو بوق و کرنا کنم. نمی خوام حتی خود اون آدما متوجه بشن ، میخوام خیلی آروم و بی سرو صدا افراد واقعا نیازمند به کمک رو شناسایی کنیم و تو لیست قرارشون بدیم. بعد بررسی خواهیم کرد بنا به بودجه مون از چه کسانی و به چه ترتیب باید شروع کنیم. ....... علت اینکه نمی خوام خودشون هم متوجه  بشن اینکه چشم انتظاری بده ....... ممکن اگر بفهمن ........ امید ببندن و ماهم نتونیم اقدامی بکنیم.سید گفت : کاملا متوجه هستم داداش . خیالات تخت باشه.گفتم نمی خوام مستقیم از کسی تحقیق کنید. حتی معتمدین محلی . از طریق درد دل کردن. با دوستی و همدردی  ....گفت : توجیه شدم. گفتم مامانت و نرگس ....گفت : اونارو م توجیه می کنم.گفتم : توی مدرسه دخترا میتونن خیلی خوب بفهمن کیا مشکل دارن . مامان ها هم توی جلسات زنانه و رفت  آمد با همسایه ها. البته موقتا و آزمایشی از محدوده خودمون شروع می کنیم. اما بعد گسترشش می دیم. به سمت جنوب شهر .سید گفت: خیالت راحت باشه.گفتم : اما مورد بعد. یه سری کسب و کار باید در نظر بگیریم که در قالب کارگاه های کوچیک یا شغل هایی که زنهایخونه دار بتونن تو خونن مشغول بشن و در امدی کسب کنند ....... اولویت با خانم های بی یا بد سرپرسته که بچه  همدارن .......  مردای ابرو داری که به نوعی دچار مشکل اقتصادی و بیکار شدن. اما با یه سرمایه کوچیک میتونن دوبارهمشغول بشن و مخارج خونوادشون رو تامین کنند.بچه های خودمون  ، با معرفتها و پاکارشون رو هم لازم داریم . هفت  هشتا. تا دوندگی ها و کارهای اجرایی رو انجام بدن. مسعود نفیسه ، ملیحه و نسیم و نرگس هم توی دفتر مرکزی پیگیریهای اجرایی انجام میدن. البته ملیحه و نرگس بعد از پایان مدرسه  ها کارشون رو شروع میکنن. و فعلا کمکی هستند.سید گفت: داداش من پخت و پز مغازه رو میدم دسته یکی از همکارم. فقط پای دیگ خودم باید باشم. پنج تا نه و نیم. بقیه اش پا به رکابتم. رومن صد در صد حساب کن.پرسیدم به مشکل نمی خوری.گفت : خیالت تخت باشه میخوام منم سهمی توی این ماجرا داشته باشم.زدم رو شونه اش گفتم : یا علیگفت:  یا علی و .... با من دست داد.جدا شدیم و من رفتم خونه.چیزی نگذشته بود که ملیحه هم اومد.تعجب کرد.پرسید چی شد ؟ به این زودی اومدی.گفتم تو محل کار داشتم . دیدم ظهر . اومدم خونه نهار و بخوریم و با هم بریم دنبال یه سری از کارها ...... گفت باشه.نهار رو خوردیم و نیم ساعتی صبر کردیم بعد زدیم بیرون. گفت کجا بریم. گفتم باید خونه برای نفیسه اینا پیدا کنیم توی محل اما الان میریم دفتر بنیاد پیش بچه ها ببینیم چه می کنند. . بعد ا یه فکری برای اونا میکنم.نفیسه دستم رو گرفت و گفت : یه چیزی بگم؟گفتم : بگوعزیزم.گفت : چرا نفیسه اینا نیان خونه عشقمون ..... اونجا برای ما دونفر خیلی بزرگه . تازه خونه دو بخش داره که تقریبا مستقلا ..... حداقل فعلا اونا میتونن پیش ما باشن . تا سر فرصت و بعد از راه افتادن کارها خونه خوبی براشون پیدا کنم.گفتم : تو اگر اینجور میخوای من حرفی ندارم. البته شرطش اینه که خود نفیسه و مسعود بپذیرن.گفت : پس من امروز باهاشون صحبت می کنم.گفتم باشه.نفیسه پرسید : کی کارای خونه تموم میشه.گفتم : دو روز دیگه خونه رو تحویل میدن . اما من باید خونه رو تجهیز کنم.گفت : نه دیگه ؛ اینکار رو من باید انجام بدم. جهازم تقریبا آماده است . با مامان بابا امشب حرف میزنم. که همه چیز منتقل بشه به اونجا.گفتم اگر تو اینطور میخوای من حرفی ندارم. اما خونه بزرگتر از این حرفاست و من هم باید چیزهایی تهیه کنم. امروز دو شنبه هست. همه رو برای جمعه دعوت می کنم. برای رونمای خونه. شنبه باهم میریم سه راه امین حضور وسایل و تجهیزات لازم اضافی را تهیه می کنیم .گفت :  باشه... عالیه .....نفیسه و مسعود  تقریبا حوصله شون سر رفته بود.. تا ما ر.و دیدن. از خوشحالی پریدن و ما رو بغل کردن. نشستیم و کمی در مورد نقشه ها و برنامه هامون حرف زدیم. آخر سر هم ملیحه پیشنهادش رو در مورد اقامت بچه ها تو خونه عشق مطرح کرد.  نفیسه اول موافق نبود. می گفت : نمی خوایم خلوت شما ها رو بهم بزنیم.ملیحه گفت : اولا چنین اتفاقی نمی افته. چون خونه تقریبا دو بخش  کاملا مجزا داره . دوما ما تا تیر ماه آینده عروسی نمی کنیم. و فعلا بصورت کامل و دائم اونجا مستقر نمیشیم.اونقدر گفت تا ملیحه و مسعود موافقت کردند. پس قرار شده هفته آینده  بچه ها اثاثیه شون رو منتقل کنند خونه عشق  

 

 

 فصل چهاردهم=========    بعد از اینکه بابا و مامان از آماده شدن خونه مطلع شدن. حاج عباس با تایید حرف ملیحه گفت: پر کردنش با ماست. خوشبحتانه نود درصد جهیزیه ملیحه جوون آماده است ، فقط مونده وسایل برقیش . که اون رو هم ظرف سه چهار روز آماده می کنیم. اما برای جابجایی به اونجا رو باید بزاریم بعد از رونمایی  روز جمعه . چون خود جابجایی و چیدنش چند روز کار داره و توی این مدت کوتاه امکان پذیر نیست.آخرین اصلاحات و تغییرات انجام شده بود. درخت های قدیمی حیاط  ، با رسیدگی های متخصص باغداری تیم باز سازی  ، شادابی و طراوت  گذشته خودشون رو دوباره بدست آورده بودند . درخت مو که شاخه های زیادی داشت ، که روی داربست فلزی قشنگی که بین گذرگاه حوض و باغچه تعبیه شده بود پخش شده وآروم گرفته بود. گلدان های شمعدانی زیبا دورتا دور ، لبه حوض هر بیننده ای و مسحور میکرد.همه چیز برای فردا حاضر و آماده بود. قرار گذشته بودیم ساعت یازده همه خونه بابا اینا جمع شیم و دسته جمعی بریم برای رونمایی خونه ........ساعت یازده و ده دقیقه همه توی کوچه روبروی خونه ایستاده بودیم ....... مامان شوکت که روزهای نویی خونه رو خوب توی حافظه اش حفظ کرده بود. متحیر به درو  دیوار نگاه می کرد.گفتم: مامان شوکت جون ،.... چطوره ؟ ...... اصلا نشنید. دستش رو گرفتم و گفتم: مامانی جون......  چطوره؟  برگشت و نگاهم کرد، اشگ توی چشماش حلقه زده بودبا بغض گفت : خودشه ..... خود خودشه. عین شصت سال پیش . انگار الان همون موقع است. چیکار کردی ؟!!!! ........... چه جوری این کار رو کردی؟!!!!! ........ کلید و دادم دستش و گفتم : در و باز کنید.گفت : من نمی تونم . جراتش رو ندارم.گفتم : ما کنارتون هستیم مامان جون .کلید توی رو انداخت و در و وا کرد. ....... آهسته وارد شد . چیزی رو که میدید نمی تونست باور کنه .......... بدنش می لرزید.....گفت آخه چطور ممکنه؟ ..... آخه تو که .......  واقعا زیبا شده بود. حوض آبی رنگ پر از آب تازه بود ماهی های قرمز توش مشغول بازی گوشی و دوتا لاکپشت هم یه گوشش نشسته بودن و سرشون تو لاک خودشون بود.همه بلا استثنا محو زیبایی خونه شده بودن. ملیحه دستم رو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : این خونه خیلی رویاییِ ....... احساس خوبی دارم ......... عشق توش موج میزنه .مامان شوکت که مست خونه شده بود. با کمک نسیم رفت تا ببینه اتاق هایی که عمرش رو با عشق , توشون سپری کرده بود.  طراوت روزهای شاید گذشته رو پیدا کرده.مسعود و نفیسه که ساکنان فعلی خونه محسوب میشدن. هوش از کله شون پریده بود و دست کمی از مامان شوکت و ملیحه نداشتن.خوشبختانه بچه های تیم بازسازی خیلی بهتر از تصور و توقع من  کار کرده بودن. و قطعا شایستگی دریافت یک پاداش اضافه بر قرار داد رو داشتن .برای نهار قرار بود برگردیم خونه بابا اینا. اما شوکت خانم نمی خواست دل بکنه. قرار شد. مامان و مصطفی و سید برن. یه فرش و بساط نهار رو بر دارن بیارن همونجا بخوریم .مامان شوکت از این اتاق در میومد میرفت  توی اون یکی اتاق. از این گوشه خونه میرفت اون گوشه ....... هر جا پا میذاشت . خاطرات شیرینی رو بیاد میاورد و برای ما تعریف می کرد.خاطراتی که گهگاه اشگ شوق رو توی چشماش بر می گردوند.خونه در حالیکه تمام نشانه های ظاهری و اصیل خودش رو حفظ کرده بود. به خانه ای مدرن با همه امکانات امروزی تبدیل شده بود . و اینکار بسیار با دقت و حوصله انجام شده بود. بگونه ای که  اصلا  احساس نمی شد.سیستم تهویه مطبوع.  برق رسانی  کامل و از همه مهمتر سرویس های بهداشتی مدرن . همه چی درست و درجه یک.اونروز گذشت و هفته بعد جهاز ملیحه و اسباب اثاثیه نفیسه اینا ، هرکدوم در بخشی از ساختمان چیده شد. ونفیسه اینا ساکن بخش غربی خانه عشق شدن. بخش شرقی جهاز ملیحه چیده شد ...... سکونت ما به بعد از اتمام امتحانات هایی و مراسم رسمی ازدواج موکول شد  و من و ملیحه فعلا خونه پدر اینا موندیم. منتها چند روز در هفته رو هم برای اینکه تنها باشیم . اونجا می گذروندیم.هفته بعد وکیلمون با پیگیری های مستمری که انجام داد و با توجه به اسناد و مدارک موجود ..... ...تماس گرفت و گفت : حکم طلاق نسیم خانم و حضانت پسرش رضا رو گرفته.شوهرش هم بدلیل ضرب و شتم به ششماه حبس محکوم شده و بازداشت و به زندان افتاده و اضافه کرد . اون  باید فردا بیاد محضر ازدواج و طلاق توی خیابون نبرد چهار راه  ششم بهمن برای امضای دفتر. حکم و نامه حضانت رو هم فردا توی محضر بهشون میدم. راستی دوتا شاهد هم برای طلاق لازم داریمگفتم : باشه همین الان بهشون خبر میدم و شهود رو هم هماهنگ می کنم . بعد از قطع تماس خونه زنگ زدم و خبر رو عینا به ملیحه دادم و خواهش کردم فوری بره به نسیم و مامان شوکت خبر بده ....... به این ترتیب مشکلات یکی بعد از دیگری در حال حل شدن بود. دفتر بنیاد آماده شده بود و بچه ها آروم آروم  اما کاملا جدی وظاایفشون رو انجام میدادن. نسیم هم که حالا آزاد شده و بود و قید و بندی نداشت میتونست در در این پروژه کار کنه. تا در آمدی داشته باشه و خودش رو سربار ندونه. خدارو شکر می کردم.بعد از ملیحه مطابق معمول مزاحم سید شدم . گوشی رو جواب داد و گفت: امر بفرمایید اربابگفتم : سید دست بردارگفت : خودت و بکشی واسه من اربابی .گفتم : بازم مطابق معمول زحمت دارم.گفت: آماده به خدمتم.ادامه دادم: الان وکیلمون خبر داد حکم طلاق نسیم صادر شده و حضانت  رضا رو هم به اون دادن.مثل ترقه پشت تلفن پرید بالا و گفت : جون من ....... بگو تو بمییری ......گفتم : مگه دروغم داریم. گفت :  نه نوکرتم .......ادامه دادم : فردا بعنوان شاهد باید بریم محضر تا دفتر طلاق رو امضا کنیم.سید گفت: ارباب . نوکرتم ..... چاکرتم ........غلامتم.میدونستم دردش چیه .... اما به روی خودم نیاوردم ....... تو دلم گفتم یه عروسی دیگه  هم افتادیم . از رفتار و حرکات نسیم خونده بودم که اون هم بی میل نیست . واقعیت هر جا دوتاشون بودن . سید مثل پروانه دور و بر نسیم و رضا کوچولو می گشت .  ملیحه  هم می گفت مادر سید هم از نسیم بدش نیومده ...... اما به خاطر حفظ حرمتش چیزی نمی گه.تو دلم گفتم : خلاصه همۀ  نشونه ها حکایت از بادا بادا مبارک بادا . ایشالله مبارک بادا .... داره. ببین کی دارم میگم. بعدا نگین که نگفتی ها ............روز بعد کار طلاق توی محضر انجام شد و نسیم با خیالی آسوده به خونه برگشت ......... شب من و ملیحه و مصطفی و نسیم ، خونه مامان شوکت نشسته بودیم و مامان داشت از جوونیاشون حرف میزد که زنگ خونه رو زدن . نسیم بلند شد بره درو باز کنه . گفتم : شما بشین من میرم باز می کنم.در رو که باز شد . خانم سادات  رو پشت در دیدم ، سلام کرد ......گفتم : سلام از ماست حاج خانم ......... از پشت سرش نرگس بیرون اومد و سلام کرد . جواب اون رو هم دادم و دیدم بله سیدم پشت سر اون قایم شده ؛ با صدایی که هم گرفته بود وهم می لرزید گفـت : سلام اربابگفتم :  سلام به روی ماهت ......  تو دست راستش  دسته گل بود و توی دست دیگه اش یه جعبه شیرینیگفتم : خیر باشه.خانم سادات  گفت : خیر ببینی  پسرم ....... خیره .....کنار رفتم و دعوتشون کردم داخل . نسیم که پشت شیشه وایساده بودن که ببین مهمون ناخوانده کیه؟ با دیدن خانواده سید و دسته گل و جعبه  شیرینی. متوجه شد ، چه خبره .........  وقتی وارد اتاق نشیمن شدیم. خبری از نسیم نبود. شوکت خانم به استقبال مهمونا اومد و دعوتشون کرد داخل . خانم سادات بطرف  مامان شوکت رفت و اونو بغل کرد و بوسید ، در همین حال گفت: ببخشید شوکت خانم بی موقع مزاحم شدیم.شوکت خانم جواب داد : شما مراحم هستید  نه مزاحم .نرگس هم بطرف مامان شوکت رفت و سلام کرد و اون رو بوسید.مامان شوکت هم نرگس رو بوسید و گفت: خوشحالمون کردین. در همین زمان سید رو با گل و شیرینی دید و گفت :  گل باش و شیرین بخت ...... بسلامتی انشالله.سید سرخ و سفید شد و زیر لب گفت : سلام ......... ممنون مامان شوکت .ملیحه با خانم سادات و نرگس احوالپرسی و رو بوسی کرد ، و همه   نشستیم ، اما صدا از هیچکی در نمیاومد سکوتی سنگینی حکم فرما شد. که دقایقی ادامه پیدا کرد.بالاخره مامان شوکت اون فضای سنگین رو با این جمله شکست :  خب بسلامتی  وقتی گل و شیرینی همراه  هم میشن ، یعنی چی ؟ ..... خودش جواب رو داد ...... صحبت امر خیره ............خانم سادات گفت : شوکت خانم جون قربون  دهنتون . دور از شما داشتم جوون می کندم که همین رو بگم ...... پسرم اومده غلامی دخترتون رو بکنه ، اگربپذیرین ؟شوکت خانم گفت: اولا ......  آقا محسن کنیه اش همراهشه  ...... سید ...... سید  یعنی چی ؟ ..... یعنی آقا  ....... سید محسن تاج سر ماست . دوما .......  کی بهتر از آسد محسن اما .......خانم سادات یه خورده مکث کرد و پرسید : اما چی ؟  ...... هر شرطی باشه نشنیده قبوله .......مامان شوکت گفت:  اما ...... شرط نه ........ چند  تا نکته باید عرض کنم خدمتتون ......... شما وضعیت دختر من رو می دونید ....... و سوالی پرسید می دونید دیگه ؟ درسته ...........خانم سادات گفت : تموم و کمال .........شوکت جوون ادامه  داد: برای روز مبادا می گم  نه اینکه شک داشته باشم ......... شما نسیم من رو همین جوری ....... با همه این مسائل ....... خواستگاری می کنین دیگه ........... با همین شرایط ........... با همین گذشته ؟  ....... فردا روز ، ........ خدای نکرده زبونم لال  ........ که این چیزها رو به روش نمیارین ........ چون عزیز دل من ، نسیم  ؛ به اندازه کافی از این ماجرا مکافات کشیده و لطمه خورده که دیگه مستحق بییشترش نباشه ........خانم سادات گفت : به پای خودمون اومدیم شوکت جوون . پای عزت و سربلندیش هم می ایستیم ........مامان شوکت گفت : خدا عزتتون رو زیاد کنه ....... و ادامه داد :  ......... حتما می دونید . دختر من یه دسته گل داره  ......... یه جگر گوشه که نمی تونه به امان خدا رهاش کنه ........خانم سادات جواب داد : جگر گوشه نسیم جون ........ پاره تن من و محسن میشه طفل معصوم ...... به جده ام فاطمه زهرا  .......شوکت جوون گفت : قربون فاطمه زهرا برم ........ پذیرفتم حرفتون رو ........ اما مسئله آخر  ..........خانم سادات گفت : بفرمایید ..........مسئله اصلی و آخری اینه که ببینیم نظر دخترمون چیه ؟ .........خانم سادات گفت: از خدا خواستیم مهر پسرمون به دلش افتاده باشه...... چون جوون من بیقرار شه ......همه ما نشسته بودیم مات ومبهوت گفتگوی ساده ، اما روشن و بی ریای دوتا مادر و نظاره می کردیم.مامان شوکت به ملیحه اشاره کرد که بره نسیم رو صدا کنه چایی بیاره ....... ملیحه رفت و چند دقیقه بعد همراه نسیم که سینی چای رو بدست داشت برگشتند. نسیم با اینکه اولین بارش نبود که در چنین شرایطی قرار گرفته بود. کاملا دست و پاش رو گم کرده بود. چایی ها رو تعارف کرد و رفت کنار دست مامان شوکت و ملیحه نشست .مامان شوکت روبه نسیم کرد و گفت: یکی از اولاد  پیغمبرمون که میشناسیش . اومده تا  تو رو از من خواستگاری کنه . من شرط و پیمون های لازم رو مطرح کردم ، خانم سادات هم به نمایندگی از سید محسن پذیرفته . حرف ایشون هم برای من حجت و سنده ..... اما شرط اصلی باقی مونده  ....... شرط اصلی یعنی قبول کردن این خواستگاری از طرف تو ............ سید محسن میخواد یه زندگی با آرامش کامل برای تو و جگر گوشه ات رضا درست کنه .......... جواب می خواد ......................  از آنجا که من دلم بسیار روشنه به آینده شما ........ اگر میتونی همین الان بدون تعارف بگو مایل به این وصلت هستی یا نه ....... تکلیف آقاسید محسن رو روشن کن..... نذار توی حول و ولا  بمونه ........... البته مختار هم هستی ، فکر کنی و بعدا  جوابش رو بدی .نسیم که سرش پایین بود گفت : الان همه زندگیم من ،  پسرم رضاست ........ آگر آقا سید سایه بالاسر من و رضا میشه .......... اگرهمون اندازه که طالب منه . طالب اونم هست .....سید یکمرتبه نطقش وا شد و بحرف اومد و گفت: به جدم قسم ، توکری جفتتون رو می کنم.نسیم که با این حرف سید محسن اشگ از چشمش جاری شده بود ، با گوشه چادرش اشگاش رو پاک کرد و گفت: شما سایه و تاج سر ما هستید ..........مامان شوکت گفت : این  یعنی اینکه این خواستگاری رو قبول کردی ........ نسیم آروم گفت : آره مامان جون ........خانم سادات بلافاصله شروع کرد کل کشیدن ، نرگس هم که انگار مطمئن بود جواب مثبت رومی گیرند. مقدار نقل و سکه رو که همراه داشت سر نسیم ریخت ........ من هنوز بهت زده بودم .......... عجب خواستگاری ........ عجب قدرتی ........ عجب زیبایی ......  و چقدر ساده و بی آلایش.بلند شدم و بطرف سید رفتم ؛ بغلش کردم و  ضمن ماچ و بوسه بهش تبریک گفتم.سید رو هوا بود ..... نمی دونست از خوشحالی چیکار کنه ....... به این ترتیب دوتا از بهترین انسانهایی که من توی زندگی میشناختم.  بدون اینکه در مورد شرایط مادی کلمه ای حرف بزنند. قرار مدارهای لازم جهت برگزاری مراسمی ساده رو گذاشتن .........مامان شوکت گفت : سد محسن فقط یک نکته باقی مونده ....... و اون شرط منه ..... منم یک شرط دارم ..........سید محسن گفت: مامان شوکت شما جون بخواه ...........مامان گفت : من در همه دنیا فقط نسیم رو دارم ......... این خونه هم بعد از مرگم. متعلق به نسیم هست ....... شرط من اینه که من رو تنها نذارید و زندگی مشترکتون رو توی همین خونه شروع کنین ..... البته اگر خانم سادات اجازه بفرمایند .......خانم سادات پاسخ داد: هر چند دوست داریم ، عروسمون رو پیش خودمون ببریم ....... اما رضایت شخص شما برای ما اوجب واجباتِ  و من بالای حرف شما حرفی ندارم.مامان شوکت گفت: پس مبارکه ...... صلوات بر محمد و آل محمد ........    

 

 

فصل پانزدهم ========    عاقد : قال رسواللهالنِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی ، فَلَیْسَ مِنِّی‏پیامبر اکرم (ص) است می فرمایند : ازدواج، سنّت  من است. هر کس از سنّت من رویگردان شود از من نیست.دوشیزه محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم ، به بنده وکالت می دهید شما را به عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد فرزند سید حسین با مهریه یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندلالستطاعه و یا یک حج عمره در بیاورم ؟ملیحه گفت: عروس ما گُله رفته گلستان دوستاش رو ببینه . عاقد گفت : همیشه گل باشند ، اما عمرشان طولانی ........ . برای بار دوم میپرستم ؛ دوشیزه محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم به بنده وکالت می دهید شما را به  عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد فرزند سید حسین با مهریه معلوم شامل یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندل استطائه ویا یک حج عمره در بیاورم ؟ملیحه : عروس برای خوش عطر کردن زندگی شاه دوماد رفته گلاب بیاره .....عاقد : بسلامتی و میمنت و خوش بختی  و خوشبویی ....... برای سومین بار سوال میکنم . دوشیزه محترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم به بنده وکالت می دهید شما را به  عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد فرزند سید حسین با مهریه معلوم شامل یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندل استطائه ویا یک حج عمره در بیاورم ؟ملیحه برای سومین بار جواب میده : عروس رفته برای خوشبختی دوتاشون دعا کنه .عاقد : مستجاب الدعوه باشد انشالله در درکاه خداوند متعال ...... عروس خانم یک بار دیگر سوال میکنم :  دوشیزهمحترمه ، مکرمه نسیم ولد خانی  فرزند کریم به بنده وکالت می دهید شما را به  عقد و ازداوج دائم آقای سید محسن منفرد ، فرزند سید حسین با مهریه معلوم شامل یک جلد کلام الله مجید ، چهار ده سکه طلای بهار آزادی ، یک سفر مفرده حج عندل استطائه ویا یک حج عمره در بیاورم ؟خانم سادات جلو رفت و زیر لفظی رو که تهیه کرده بود به نسیم داد و ماچش کرد .نسیم که اشگ چشماش رو پر کرده بود گفت : با اجازه خاله جونم و سایر بزرگتر ها بله ....... صدای دست و هلهله از توی اتاق عقد بالا رفت .......عاقد بعد از گرفتن وکالت به اتاق مردانه آمد و خانم ها رو برای جشن و پای کوبی تنها گذاشت. تعداد میهمونها زیاد نبود . همون دوستان نزدیک که همیشه با هم بودیم و بستگان سید محسن و بچه های محل که از بچگی با هم دوست بودیمعاقد رو به داماد کرد و گفت : به شما تبریک می گم. و امید وارم زندگی سعادتمندی داشته باشین. لحظاتی پیش عروس خانم به من وکالت دادند تا ایشان رو به عقد و نکاح دائم شما در بیارم. آیا شما هم به من وکالت می دهید. تا ایشان را به عقد شما در بیاورم ؟محسن گفت : وکیل هستید حاج آقاحاج آقا شروع کرد به جاری کردن صیقه و از جانب نسیم گفت : زَوَّجْتُ مُوَكلَتى مُوَكلَكَ عَلَى الصَّداقِ الْمَعْلُومِسپس از طرف سید محسن گفت : قَبِلتُ التَّزوِیجَ لِمُوَکِّلِی عَلَی المَهرِ المَعلُومِ.  واین جملات رو سه بار تکرار کرد و بعد دفتر ثبت عقد را باز کرد و ازسید خواست  اون رو امضا کنه . بعد نوبت حاج عباس و سایر بزگترا شد که دفتر رو بعنوان شاهد امضا کنند . در این زمان حاج آقا روبه من کرد و گفت: فقط امضای ارباب نوید مونده : خجالت کشیدم . انشالله بزودی خطبه عقد شما رو بخونم. انشاللهی گفتم و دفتر رو امضا کرد.حاج آقا گفت : باید به اتفاق داماد نزد عروس خانوم بریم و یک امضا هم از ایشان بگیرم.به طرف اتاق عقد رفتیم و این کار هم به خیر و خوشی به انجام رسید . نه سید و نه نسیم هیچکدوم روی زمین بند نبودناز خوشحالی . کیک بریده شد و زندگی و شیرین کامی مشترک اون دوتا آغاز شد.   

 

 

 فصل شانزدهم ========    زمستان . بهار هم گذاشت و تابستون از راه رسید . ملیحه و نرگس هر دو امتحانات رو پشت سر گذاشته و قبولی شون رو گرفته بودند . اواخر تابستون بود که تدارک عروسیمون رو آغاز کردیم. ملیحه روی زمین بند نبود . اینطرف و اونطرف می دوید و خودش رو برای اتفاق بزرگ زندگیش آماده می کرد....... لباسی زیبا سفارش داده بود و دنبال سایر کارهای مراسم بود. یک تیم خانوادگی از ملیحه و نرگس و نسیم و نفیسه تشکیل و سر نخ امور رو بدست گرفته بودن ، ما مردها هم ..... ناچار فقط نگاه میکردیم.بالاخره شب موعود فرا رسید ، من و ملیحه به خونه عشقمون نقل مکان کردیم تا زندگی مشترکمون رو تموم و کمال آغاز کنیم. در میان شور و شوق حضار و میهمانان در پایان جشن و توی خونه عشق...... حاج عباس من و ملیحه رو دست بدست داد و مامان لیلا ومامان شوکت برامون دعای خیر کردن. اشگ خوشحالی از چشماش همه جاری بود.تنها مورد نا مطلوب اونشب عدم حضور مامان منیره ، مادر خودم بود. که البته از قبل اعلام کرده بود که در این مراسم شرکت نمی کنه و اصلا با این ازدواج موافق نیست .بعد از حدود یک سال پرماجرا که عموما خیر بود ، همه چی خوب پیش میرفت. تا ..... روز دوم مهر  تلفن روی میزم زنگ خورد و منشیم گفت: آقا مسعود پشت خط هستن و میگن کار فوری باهاتون دارن .گفتم : وصل کن .... بعد از چند لحظه صدای مضطرب محسن بگوشم رسید ........پرسیدم : چی شده محسن چرا مضطربی ؟گفت : ........ مامان منیره .......... مامان منیره ........سوال کردم : مامان منیره چی ؟ ..... چه اتفاقی افتاده ؟ طوریش شده ؟گفـت : شوهرش ........گفتم شوهرش طوریش شده ؟گفت: آره .......... مامان منیره ....... مامان منیره اونو کشته ........ یعنی پلیس اینجوری ...... می گه............... پشت تلفن یه لحظه خشگم زد ؛ لیوان آب روی میزم رو برداشتم و کمی آب خوردم و گفتم : چی میگی مسعود؟ ...... دیوونه شدی .....گفت: نه بخدا ....... دیوونه نشدم. الان توی آگاهی شاهپور هستیم. مامان رو بازداشت کردن و به اینجا آوردن .....مامان شماره ما رو به یکی داده ، بهمون خبر دادن. من اول باورنکردم ........ تا اومدم اینجا . دیدم واقعیت داره و اون اینجا در بازداشته .گفتم : باشه ، گوشی رو قطع کن تا یک ربع دیگه اونجام . تلفن رو که قطع کرد ...... فورا وکیلمون رو در جریانگذاشتم و خواهش کردم خودش رو برسونه آگاهی ........ بعد از خبر کردن حاج عباس . سریع بطرف آگاهی رفتم.فوری مسعود رو پیدا کردم و بطرف شعبه مربوطه رفتیم.راهمون ندادن. گفتند پرونده در دست رسیدگی ست و فقط وکیل متهم. اگر داشته باشه میتونه با اون ملاقات کنه ...... هر چه اصرار کردیم نشد ........ ناچار منتظر شدیم تا آقای فراهانی برسه ...... حدود یک ساعت بعد به اتفاق یک نفر دیگه که نمی شناختمش پیداشون شد.جلو اومد و بعد از سلام و علیک گفت : دوست و همکارم جناب دکتر بابایی هستند . تخصص شون پرونده های جناییست ، من قبل از اومدن با دوستانی که در اینجا دارم قضیه رو پیگیری و بررسی کردم. این اتهام کاملا جدی هست و خانم صاحبقرانیه به قتل منوچهر عمویی شوهرش اعتراف کرده. با اجازه تون از دکتر خواهش کردم توی این پرونده با من همکاری کنند.ضمن اینکه کاملا شوکه بودم. تشکر کردم ...... اونها از ما جدا شدن و داخل شعبه رفتند ...... دوساعت بعد بیرون اومدن و گفتن اوضاع خیلی خوب نیست. اما امیدواریم بتونیم مدارکی تهیه کنیم که قتل عمد رو به غیر عمد تبدیل کنیم.متاسفانه مادرتون صراحتا به قتل اعتراف کرده و این خیلی کار مون رو سخت تر کرده. اما ما همه تلاشمون رو خواهیم کرد.پرسیدم : میشه بگین ماجرا از چه قرار؟ ...... گفت باید صبر کنیم. هنوز بازجویی و تحقیق تموم نشده وما هم هنوز از جزییات ماجرا خبر نداریم ، افسر پرونده باید گزارش کامل رو تهیه و به دادسرا بفرسته. اونجا باید وکالت نامه خودمون رو تحویل بدیم تا به این گزارش دسترسی پیدا کنیم. بعد اجازه خواهیم داشت تا با موکل حرف بزنیم. خودمون جزییات رو بررسی کنیم و بریم دنبال جمع کردن مستندات و مدارک بدرد بخور. دال بر غیر عمد بودن قتل .دکتر بابایی چند برگه رو به من داد و گفت : اگر صلاح میدونین ما این پرونده رو پیگیری کنیم . این مدارک رو امضا کنید.ما بعدا از مادرتون هم وکالت می گیریم. فعلا ما هم به ایشون دسترسی نداریم ......مدارک رو امضا کردم و تحویل شون دادم . به آقای فراهانی هم گفتم . با امور مالی هماهنگ می کنم. مبلغ دستمزد جناب دکتر پرداخت بشه فقط خواهش می کنم. هر کاری میتونین و ...... باید ، انجام بدین .آقای فراهانی گفت: پول فعلا مهم نیست. دکتر بابایی از خودمون هست. فعلا مهم پیدا کردن راه حل  این ماجراست...... و اضافه کرد امیدوارم ختم بخیر بشه .....با توجه به اینکه فعلا هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد ، آگاهی رو به سمت دفتر بازار ترک کردیم. بمحض اینکه رسیدیم ، بابا رو از کل آنچه می دانستیم مطلع کردیم و گفتیم فعلا کاری از دست هیچکس برنمیآد. به همین دلیل بر گشتیم دفتر.گفت : هر کاری از دستتون بر می اد برای خلاصی اش باید انجام بدی.گفتم : بله حتما اینکار رو می کنیم.مسعود به دفتر بنیاد رفت و قرار شد دو ساعت دیگه من هم برم اونجا.ملیحه ، نفیسه ، نسیم و نرگس هم اونجا بودن..... چهار رسیدیم دفتر  و با مقدمه سازی ماجرا رو برای اونها تعریف کردم. همه دو سه ساعتی تو شوک بودن. بالاخره کمی حالشون بهتر شد و به خونه رفتیم. نفیسه حسابی توهم رفته بود و هیچی نمی گفت ، تمام فردا رو هم تو خودش بود .سه روز بعد آقای فراهانی تماس گرفت و گفت: اگر ممکنه یه جلسه فوری داشته باشیم . مطالبی بدستمون رسیده که جوانب مختلف پرونده رو روشن کرده ، فکر می کنیم . راهی برای دفاع پیدا کردیم. اما کمی دشواره .......گفتم : میخواین ما بیام دفتر شما.گفت: اگر زحمت بکشین ممنون میشم.گفتم : باشه ، چه ساعتی ؟ ......گفت : ساعته سه .......مسعود رو هم خبر کردم ، دفترشون نزدیک دفتر بنیاد. توی خیابون ایرانشهر شمالی بود . راس ساعت رسیدیم  و اونجا بودیم .بعد از تعارفات اولیه دکتر بابایی گفت :البته مطالبی که خواهید شنید. خیلی خوشایند نیست وممکنه بشدت متاثرتون کنه ........گفتم : مگر چاره ای جز شنیدن داریم.گفت : نه .......گفتم : پس زودتر بفرمایید.گفت: مقتول آدم کثیفی بوده که با شکار بیوه زنهای پولدار ، ...... اونها رو فریب می داده و با هاشون ازدواج میکرده ......... بعد از  تصاحب اموالشون با ترفند های مختلف . توی مهمونی های جمعی مردونه به سوء استفاده و آزار جنسی جمعی پرداخته و از این طریق اقدام به ارعاب این زنها و طلاقشون می کرده  ........  فریب خورده های اون ، از ترس جون و آبرو ، در این مورد اقدام به شکایت نمی کردند.اونشب خاص هم چنین نقشه ای برای مادرتون کشیده بودن. اما ایشون در یک لحظه و بعد از اینکه کلیه لباساشون رو بصورت وحشیانه ای پاره کرده بودن ، اقدام به فرار می کنه ، که یکی از مردا با پشت پا میزنش زمین. اون جلوی شومینه میخوره زمین و در همین زمان یک میله فلزی شومینه رو برداشته و بطرفشون حمله میکنه و با وارد کردن چند ضربه که با خشم زیادی همراه بوده. به اصطلاح همسرشون رو نقش زمین می کنه. مردای دیگه وقتی با صحنه احتضار اون روبرو میشن ، همه پا بفرار میزارند........خوشبختانه فیلم دوربین های نصب شده در ویلا بخش عمده ای از این اعترافات مادرتون رو تایید کرده. اما یک دوربین مخفی مجزا بصورت کاملا مخفیانه درسالن پذیرایی محل ارتکاب قتل  ..... نصب شده که میتونه ماجرای داخل  سالن رو،کاملا روشن کنه . اما .....گفتم : اما چی ؟گفت: اما متاسفانه پلیس نتونسته مشخص کنه از کجا و بوسیله چه کسی کنترل میشه. قعلا پلیس میدونه صاحب ویلا شخصی است که در ایران زندگی نمی کنه و ویلا در اختیار مقتول بوده. آگاهی دنبال مالک ویلا میگرده تا ببینه جریان این دوربین چیه و چه جوری میشه به فیلم اون دسترسی پیدا کرد. از طرفی مشغول شناسایی افرادی هستن که در اون مهمونی حضور داشتن .....پرسیدم : واگر فیلم اون دوربین پیدا بشه .دکتر جواب داد : میتونیم بحث دفاع از خود رو مد نظر قرار بدیم.پرسیدم : چه زمانی میتونیم مادرم رو ملاقات کنیم.گفت : اون رو منتقل کردن به زندان زنان ....... من تلاش می کنم دوشنبه هفتۀ آینده براتون یک وقت ملاقات بگیرم.تشکر کردم و پس از خداحافظی از دفتر شون خارج شدیم.   

 

 

فصل هفدهم========   زمستان وبهار هم گذاشت و تابستون از راه رسید . ملیحه و نرگس هر دو امتحانات رو پشت سر گذاشته و قبولی شون رو گرفته بودند . اواخر تابستون بود که تدارک عروسیمون رو آغاز کردیم. ملیحه روی زمین بند نبود . اینطرف و اونطرف می دوید و خودش رو برای اتفاق بزرگ زندگیش آماده می کرد....... لباسی زیبا سفارش داده بود و دنبال سایر کارهای مراسم بود. یک تیم خانوادگی از ملیحه و نرگس و نسیم و نفیسه تشکیل و سر نخ امور رو بدست گرفته بودن ، ما مردها هم ..... ناچار فقط نگاه میکردیم.بالاخره شب موعود فرا رسید ، من و ملیحه به خونه عشقمون نقل مکان کردیم تا زندگی مشترکمون رو تموم و کمال آغاز کنیم. در میان شور و شوق حضار و میهمانان در پایان جشن و توی خونه عشق...... حاج عباس من و ملیحه رو دست بدست داد و مامان لیلا ومامان شوکت برامون دعای خیر کردن. اشگ خوشحالی از چشماش همه جاری بود.تنها مورد نا مطلوب اونشب عدم حضور مامان منیره ، مادر خودم بود. که البته از قبل اعلام کرده بود که در این مراسم شرکت نمی کنه و اصلا با این ازدواج موافق نیست .بعد از حدود یک سال پرماجرا که عموما خیر بود ، همه چی خوب پیش میرفت. تا ..... روز دوم مهر  تلفن روی میزم زنگ خورد و منشیم گفت: آقا مسعود پشت خط هستن و میگن کار فوری باهاتون دارن .گفتم : وصل کن .... بعد از چند لحظه صدای مضطرب محسن بگوشم رسید ........پرسیدم : چی شده محسن چرا مضطربی ؟گفت : ........ مامان منیره .......... مامان منیره ........سوال کردم : مامان منیره چی ؟ ..... چه اتفاقی افتاده ؟ طوریش شده ؟گفـت : شوهرش ........گفتم شوهرش طوریش شده ؟گفت: آره .......... مامان منیره ....... مامان منیره اونو کشته ........ یعنی پلیس اینجوری ...... می گه............... پشت تلفن یه لحظه خشگم زد ؛ لیوان آب روی میزم رو برداشتم و کمی آب خوردم و گفتم : چی میگی مسعود ؟ ...... دیوونه شدی .....گفت: نه بخدا ....... دیوونه نشدم. الان توی آگاهی شاهپور هستیم. مامان رو بازداشت کردن و به اینجا آوردن .....مامان شماره ما رو به یکی داده ، بهمون خبر دادن. من اول باورنکردم ........ تا اومدم اینجا . دیدم واقعیت داره و اون اینجا در بازداشته .گفتم : باشه ، گوشی رو قطع کن تا یک ربع دیگه اونجام . تلفن رو که قطع کرد ...... فورا وکیلمون رو در جریانگذاشتم و خواهش کردم خودش رو برسونه آگاهی ........ بعد از خبر کردن حاج عباس . سریع بطرف آگاهی رفتم.فوری مسعود رو پیدا کردم و بطرف شعبه مربوطه رفتیم.راهمون ندادن. گفتند پرونده در دست رسیدگی ست و فقط وکیل متهم. اگر داشته باشه میتونه با اون ملاقات کنه ...... هر چه اصرار کردیم نشد ........ ناچار منتظر شدیم تا آقای فراهانی برسه ...... حدود یک ساعت بعد به اتفاق یک نفر دیگه که نمی شناختمش پیداشون شد.جلو اومد و بعد از سلام و علیک گفت : دوست و همکارم جناب دکتر بابایی هستند . تخصص شون پرونده های جناییست ، من قبل از اومدن با دوستانی که در اینجا دارم قضیه رو پیگیری و بررسی کردم. این اتهام کاملا جدی هست و خانم صاحبقرانیه به قتل منوچهر عمویی شوهرش اعتراف کرده. با اجازه تون از دکتر خواهش کردم توی این پرونده با من همکاری کنند.ضمن اینکه کاملا شوکه بودم. تشکر کردم ...... اونها از ما جدا شدن و داخل شعبه رفتند ...... دوساعت بعد بیرون اومدن و گفتن اوضاع خیلی خوب نیست. اما امیدواریم بتونیم مدارکی تهیه کنیم که قتل عمد رو به غیر عمد تبدیل کنیم.متاسفانه مادرتون صراحتا به قتل اعتراف کرده و این خیلی کار مون رو سخت تر کرده. اما ما همه تلاشمون رو خواهیم کرد.پرسیدم : میشه بگین ماجرا از چه قرار؟ ...... گفت باید صبر کنیم. هنوز بازجویی و تحقیق تموم نشده وما هم هنوز از جزییات ماجرا خبر نداریم ، افسر پرونده باید گزارش کامل رو تهیه و به دادسرا بفرسته. اونجا باید وکالت نامه خودمون رو تحویل بدیم تا به این گزارش دسترسی پیدا کنیم. بعد اجازه خواهیم داشت تا با موکل حرف بزنیم. خودمون جزییات رو بررسی کنیم و بریم دنبال جمع کردن مستندات و مدارک بدرد بخور. دال بر غیر عمد بودن قتل .دکتر بابایی چند برگه رو به من داد و گفت : اگر صلاح میدونین ما این پرونده رو پیگیری کنیم . این مدارک رو امضا کنید. ما بعدا از مادرتون هم وکالت می گیریم. فعلا ما هم به ایشون دسترسی نداریم ......مدارک رو امضا کردم و تحویل شون دادم . به آقای فراهانی هم گفتم . با امور مالی هماهنگ می کنم. مبلغ دستمزد جناب دکتر پرداخت بشه فقط خواهش می کنم. هر کاری میتونین و ...... باید ، انجام بدین .آقای فراهانی گفت: پول فعلا مهم نیست. دکتر بابایی از خودمون هست. فعلا مهم پیدا کردن راه حل  این ماجراست...... و اضافه کرد امیدوارم ختم بخیر بشه .....با توجه به اینکه فعلا هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد ، آگاهی رو به سمت دفتر بازار ترک کردیم. بمحض اینکه رسیدیم ، بابا رو از کل آنچه می دانستیم مطلع کردیم و گفتیم فعلا کاری از دست هیچکس برنمیآد. به همین دلیل بر گشتیم دفتر.گفت : هر کاری از دستتون بر می اد برای خلاصی اش باید انجام بدی.گفتم : بله حتما اینکار رو می کنیم.مسعود به دفتر بنیاد رفت و قرار شد دو ساعت دیگه من هم برم اونجا.ملیحه ، نفیسه ، نسیم و نرگس هم اونجا بودن..... چهار رسیدیم دفتر  و با مقدمه سازی ماجرا رو برای اونها تعریف کردم. همه دو سه ساعتی تو شوک بودن. بالاخره کمی حالشون بهتر شد و به خونه رفتیم. نفیسه حسابی توهم رفته بود و هیچی نمی گفت ، تمام فردا رو هم تو خودش بود .سه روز بعد آقای فراهانی تماس گرفت و گفت: اگر ممکنه یه جلسه فوری داشته باشیم . مطالبی بدستمون رسیده که جوانب مختلف پرونده رو روشن کرده ، فکر می کنیم . راهی برای دفاع پیدا کردیم. اما کمی دشواره .......گفتم : میخواین ما بیام دفتر شما.گفت: اگر زحمت بکشین ممنون میشم.گفتم : باشه ، چه ساعتی ؟ ......گفت : ساعته سه .......مسعود رو هم خبر کردم ، دفترشون نزدیک دفتر بنیاد. توی خیابون ایرانشهر شمالی بود . راس ساعت رسیدیم  و اونجا بودیم .بعد از تعارفات اولیه دکتر بابایی گفت :البته مطالبی که خواهید شنید. خیلی خوشایند نیست وممکنه بشدت متاثرتون کنه ........گفتم : مگر چاره ای جز شنیدن داریم.گفت : نه .......گفتم : پس زودتر بفرمایید.گفت: مقتول آدم کثیفی بوده که با شکار بیوه زنهای پولدار ، ...... اونها رو فریب می داده و با هاشون ازدواج میکرده ......... بعد از  تصاحب اموالشون با ترفند های مختلف . توی مهمونی های جمعی مردونه به سوء استفاده و آزار جنسی جمعی پرداخته و از این طریق اقدام به ارعاب این زنها و طلاقشون می کرده  ........  فریب خورده های اون ، از ترس جون و آبرو ، در این مورد اقدام به شکایت نمی کردند.اونشب خاص هم چنین نقشه ای برای مادرتون کشیده بودن. اما ایشون در یک لحظه و بعد از اینکه کلیه لباساشون رو بصورت وحشیانه ای پاره کرده بودن ، اقدام به فرار می کنه ، که یکی از مردا با پشت پا میزنش زمین. اون جلوی شومینه میخوره زمین و در همین زمان یک میله فلزی شومینه رو برداشته و بطرفشون حمله میکنه و با وارد کردن چند ضربه که با خشم زیادی همراه بوده. به اصطلاح همسرشون رو نقش زمین می کنه. مردای دیگه وقتی با صحنه احتضار اون روبرو میشن ، همه پا بفرار میزارند........خوشبختانه فیلم دوربین های نصب شده در ویلا بخش عمده ای از این اعترافات مادرتون رو تایید کرده. اما یک دوربین مخفی مجزا بصورت کاملا مخفیانه درسالن پذیرایی محل ارتکاب قتل  ..... نصب شده که میتونه ماجرای داخل  سالن رو، کاملا روشن کنه . اما .....گفتم : اما چی ؟گفت: اما متاسفانه پلیس نتونسته مشخص کنه از کجا و بوسیله چه کسی کنترل میشه. قعلا پلیس میدونه صاحب ویلا شخصی است که در ایران زندگی نمی کنه و ویلا در اختیار مقتول بوده. آگاهی دنبال مالک ویلا میگرده تا ببینه جریان این دوربین چیه و چه جوری میشه به فیلم اون دسترسی پیدا کرد. از طرفی مشغول شناسایی افرادی هستن که در اون مهمونی حضور داشتن .....پرسیدم : واگر فیلم اون دوربین پیدا بشه .دکتر جواب داد : میتونیم بحث دفاع از خود رو مد نظر قرار بدیم.پرسیدم : چه زمانی میتونیم مادرم رو ملاقات کنیم.گفت : اون رو منتقل کردن به زندان زنان ....... من تلاش می کنم دوشنبه هفتۀ آینده براتون یک وقت ملاقات بگیرم.تشکر کردم و پس از خداحافظی از دفتر شون خارج شدیم.    

 

 

 فصل هجدهم========   روز دوشنبه رسید وآماده شدیم تا با نفیسه و ملیحه و مسعود بریم ملاقات مامان منیره . دکتر بابایی ترتیب یک ملاقات حضوری و جمعی رو برای سه ساعت داده بود ...... دخترا ؛ مقداری غذای متنوع که میدونستن مامان دوست داره درست کردن و همراه خودمون بردیم. حدود ساعت نه بود که رسیدم دم در زندان ؛ از تهران فاصله زیادی داشت. و نیم ساعت طول کشید تا اجازه بدن وارد زندان شده و به اتاق محل ملاقات خصوصی بریم.  ما رو داخل اتاق فرستادن و گفتند منتظر باشیم........ ده دقیقه بعد در، دوباره در باز شد و مادر شکسته و له شده وارد شد...... رنگ به صورت نداشت بیست سال پیرتر از سنش بنظر می رسید و تا اونجای که میدونستم تمام این تغییرات در جسم و جونش مربوط به شب حادثه تا امروز هست. از در که وارد شد همونجا وایساد و بشدت زد زیر گریه ، من و نفیسه بطرفش رفتیم و بعد مسعود هم به جمعمون اضافه شد. ملیحه نمی دونست چیکار باید بکنه و چگونه احساساتش رو بروز بده. مامان یک لحظه چشمش به ملیحه افتاد . توی همین چند روز متوجه شده بود که فقط افراد درجه یک میتونن در ملاقات شرکت کنند. پس خیلی سریع حدس زد که باید ملیحه باشه...... دستش رو به طرف اون دراز کرد و گفت: بیا دخترم...... ایکاش اون روز اومده بودم و ناچار نمی شدم اینجا و در این وضعیت باهات آشنا بشم.ملیحه بطرف مامان اومد و خودش رو توی بغلش انداخت و گفت: سلام مامان جون منهم خیلی دوست داشتم اونشب شما هم بودید. هم من و هم نوید چشممون به در بود که شما وارد بشید........ اما مهم نیست ........ واقعا مهم نیست. الانم که پیش شما هستم ، حس خوبی دارم. امیدواریم این مشکل بزودی حل بشه....... مامان سخت گریه می کرد و می گفت: خدایا من با خودم و این بچه ها چه کردم ......... خدای منو ببخش ..... خدای منو عفو کن. بعد گفت: نوید جان ؛ نفیسه جان ؛ ملیحه جان منو ببخشین...... از سر تقصیرات من بگذرید..... من اصلا امیدی ندارم که از این پرونده نجات پیدا بکنم ........ پس منو ببخشین ........ بدیهای منو ....... بد رفتاری های من رو .......با هم بغلش کردیم و دلداریش دادیم........ طول کشید تا کمی آروم شد. اذان ظهر می گفت یک ساعت دیگه از وقت ملاقاتمون بیشتر نموده. ملیحه و نفیسه سفره ای را که آورده بوند. پهن کردند وغذا ها رو توش چیدن.هر کاری کردیم ابتدا مامان نمی تونست چیزی بخوره. اما ملیحه گفت : ماماجون اگه نخورین فکر می کنم. دست پخت عروستون رو دوست ندارین ..... با شنیدن این حرف. گفت: نه قربونت برم ...... عروس خوشگلم میخورم..... با اینکه واقعا اشتها ندارم میخورم و شروع کرد..... کم کم غذاهای عالیِ ملیحه و حرف های شیرینی که بین اون و مامان رد و بدل میشد . اشتها رو در مامان زنده کرد گفت: ولی واقعا دست پختت عالیه ....... خودت هم خیلی زیبایی و هم خیلی خانم اسم ملیحه واقعا برازنده توست ....... شیر مادرت حلال حلال بوده. مراقب پسرم باش ......... امیدوارم خوشبخت بشین .........ساعات ملاقات تموم شد. دوباره حزن و اندوه در چهره مامان نمایان شد ........ و اشگ چشماش رو بارونی کرد ........اما کاری از دست هیچکس بر نمی اومد. ما باید می رفتیم و او باید می موند ........ پس با مشایعت ما ، ابتدا مامور ، مامان رو برد و بعد ماموری دیگر برای هدایت ما به بیرون بسراغمون اومد ........حدود ساعت دو و نیم رسیدیم خونه. دیگه هیشکی حال رفتن به دفتر رو نداشت. پس نفیسه و مسعود به اتاق خودشون رفتند و ماهم به اتاق خودمون ...... دو ساعتی استراحت کردیم. حدود ساعت پنج زنگ زدم دفتر دکتر بابایی و ضمن تشکر سوال کردم : چقدر ممکنه این پرونده طول بکشه و نتیجه قابل پیشبینی چیه؟دکتر بابایی اشاره کرد: تعدادی از مردان حاضر در محل جرم شناسایی و بازداشت شدن ....... آگاهی مشغول بازجویی از آنهاست. تعدادی هم تحت تعقیب هستند؛ که بزودی امیدواریم اونها هم دستگیر بشن....... اما کلید اصلی پرونده دست مالک ویلاست. که متاسفانه هنوز موفق به پیدا کردن اون نشدیم. فقط میدونیم کارخونه دار بوده که پس از فروش کارخونه ، فروش این ویلا را به مقتول سپرده و در حال حاضر مقیم پاریس هست. با همکاری اینترپل ، پلیس داره میگرده تا پیداش کنند.ضمن تشکر ، خواهش کردم اگر خبر جدیدی بدست او لطف کنه هر ساعت از شبانه روز که بود ما رو مطلع کنه. قول داد که حتما اینکار رو بکنه و خداحافظی کردیم.میدونستم مامان لیلا اینا و مامان شوکت نسیم و سید منتظر خبر ما از وضعیت مامان منیره هستند.پس همگی جمع شدیم و ابتدا رفتیم خونه پیش


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1398 :: 14:51 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران