صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 صفر انسان – فصل هشتم

 

ایزابلا داشت کمی اتاق پرفسور رو  مرتب می کرد ....پرده ها روکه معمولا بسته بود  کنار زد و پنجره های رو به  محوطه زیبای دانشکده رو باز کرد جریان هوای تازه و فرح بخش داخل  اتاق  جریان  پیداکرد. گلهای زیبایی رو که از گلخونه دانشگاه تهیه کرده بود توی گلدونها قرار داد و با سلیقه تمام  درگوشه و کنار اتاق گذاشت .......

دستگیره دراتاق چرخشی کرد و پرفسوربا یه بغل کتاب وارد  شد .... بلافاصله بطرفش رفتم وکتابها رو از زیر بغلش گرفتم و روی میزگذاشتم . پرفسورعرق های صورتش رو پاک  کرد ونشست روی صندلی راحتی کنار میز....ایزابلا لیوان را پرازآب کرد و داد دستش ، پرفسورتشکرکرد وتمام آب داخل لیوان رو لاجرعه سر کشید . داشتم کتابهایی روکه پرفسورآورده بود زیر رو می کردم  که پرفسور گفت چه خبر ؟ ..... چه کردید؟.....

پاسخ دادم : راستش گزارش مفصلی آماده کردیم ..... اما اگه موافق باشین  به اتفاق بریم نهاری بخوریم و درمورد مطالب جمع آوری شده  هم صحبت کنیم ......

پرفسوربا خنده  گفت : خوبه...... موافقم ........مهمون  شرلوک هلمزهستیم دیگه ؟......

جواب دادم :  چراکه  نه.........

ایزابلا  گفت : پس اگر میشه  چلوکباب بکوریم......

پرفسورباتعجب پرسید :  چلو کباب .......

 بلافاصله  جواب دادم :  بله پرفسور ..... چلو کباب فرد اعلای ایرانی.......

درحالیکه ذوق زده  بنظر می رسید گفت : کجا ؟


 صفر انسان – فصل هشتم

 

ایزابلا داشت کمی اتاق پرفسور رو  مرتب می کرد ....پرده ها روکه معمولا بسته بود  کنار زد و پنجره های رو به  محوطه زیبای دانشکده رو باز کرد جریان هوای تازه و فرح بخش داخل  اتاق  جریان  پیداکرد. گلهای زیبایی رو که از گلخونه دانشگاه تهیه کرده بود توی گلدونها قرار داد و با سلیقه تمام  درگوشه و کنار اتاق گذاشت .......

دستگیره دراتاق چرخشی کرد و پرفسوربا یه بغل کتاب وارد  شد .... بلافاصله بطرفش رفتم وکتابها رو از زیر بغلش گرفتم و روی میزگذاشتم . پرفسورعرق های صورتش رو پاک  کرد ونشست روی صندلی راحتی کنار میز....ایزابلا لیوان را پرازآب کرد و داد دستش ، پرفسورتشکرکرد وتمام آب داخل لیوان رو لاجرعه سر کشید . داشتم کتابهایی روکه پرفسورآورده بود زیر رو می کردم  که پرفسور گفت چه خبر ؟ ..... چه کردید؟.....

پاسخ دادم : راستش گزارش مفصلی آماده کردیم ..... اما اگه موافق باشین  به اتفاق بریم نهاری بخوریم و درمورد مطالب جمع آوری شده  هم صحبت کنیم ......

پرفسوربا خنده  گفت : خوبه...... موافقم ........مهمون  شرلوک هلمزهستیم دیگه ؟......

جواب دادم :  چراکه  نه.........

ایزابلا  گفت : پس اگر میشه  چلوکباب بکوریم......

پرفسورباتعجب پرسید :  چلو کباب .......

 بلافاصله  جواب دادم :  بله پرفسور ..... چلو کباب فرد اعلای ایرانی.......

درحالیکه ذوق زده  بنظر می رسید گفت : کجا ؟


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1398 :: 23:42 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران