صفر انسان – فصل هشتم
ایزابلا داشت کمی اتاق پرفسور رو مرتب می کرد ....پرده ها روکه معمولا بسته بود کنار زد و پنجره های رو به محوطه زیبای دانشکده رو باز کرد جریان هوای تازه و فرح بخش داخل اتاق جریان پیداکرد. گلهای زیبایی رو که از گلخونه دانشگاه تهیه کرده بود توی گلدونها قرار داد و با سلیقه تمام درگوشه و کنار اتاق گذاشت .......
دستگیره دراتاق چرخشی کرد و پرفسوربا یه بغل کتاب وارد شد .... بلافاصله بطرفش رفتم وکتابها رو از زیر بغلش گرفتم و روی میزگذاشتم . پرفسورعرق های صورتش رو پاک کرد ونشست روی صندلی راحتی کنار میز....ایزابلا لیوان را پرازآب کرد و داد دستش ، پرفسورتشکرکرد وتمام آب داخل لیوان رو لاجرعه سر کشید . داشتم کتابهایی روکه پرفسورآورده بود زیر رو می کردم که پرفسور گفت چه خبر ؟ ..... چه کردید؟.....
پاسخ دادم : راستش گزارش مفصلی آماده کردیم ..... اما اگه موافق باشین به اتفاق بریم نهاری بخوریم و درمورد مطالب جمع آوری شده هم صحبت کنیم ......
پرفسوربا خنده گفت : خوبه...... موافقم ........مهمون شرلوک هلمزهستیم دیگه ؟......
جواب دادم : چراکه نه.........
ایزابلا گفت : پس اگر میشه چلوکباب بکوریم......
پرفسورباتعجب پرسید : چلو کباب .......
بلافاصله جواب دادم : بله پرفسور ..... چلو کباب فرد اعلای ایرانی.......
درحالیکه ذوق زده بنظر می رسید گفت : کجا ؟
صفر انسان – فصل هشتم
ایزابلا داشت کمی اتاق پرفسور رو مرتب می کرد ....پرده ها روکه معمولا بسته بود کنار زد و پنجره های رو به محوطه زیبای دانشکده رو باز کرد جریان هوای تازه و فرح بخش داخل اتاق جریان پیداکرد. گلهای زیبایی رو که از گلخونه دانشگاه تهیه کرده بود توی گلدونها قرار داد و با سلیقه تمام درگوشه و کنار اتاق گذاشت .......
دستگیره دراتاق چرخشی کرد و پرفسوربا یه بغل کتاب وارد شد .... بلافاصله بطرفش رفتم وکتابها رو از زیر بغلش گرفتم و روی میزگذاشتم . پرفسورعرق های صورتش رو پاک کرد ونشست روی صندلی راحتی کنار میز....ایزابلا لیوان را پرازآب کرد و داد دستش ، پرفسورتشکرکرد وتمام آب داخل لیوان رو لاجرعه سر کشید . داشتم کتابهایی روکه پرفسورآورده بود زیر رو می کردم که پرفسور گفت چه خبر ؟ ..... چه کردید؟.....
پاسخ دادم : راستش گزارش مفصلی آماده کردیم ..... اما اگه موافق باشین به اتفاق بریم نهاری بخوریم و درمورد مطالب جمع آوری شده هم صحبت کنیم ......
پرفسوربا خنده گفت : خوبه...... موافقم ........مهمون شرلوک هلمزهستیم دیگه ؟......
جواب دادم : چراکه نه.........
ایزابلا گفت : پس اگر میشه چلوکباب بکوریم......
پرفسورباتعجب پرسید : چلو کباب .......
بلافاصله جواب دادم : بله پرفسور ..... چلو کباب فرد اعلای ایرانی.......
درحالیکه ذوق زده بنظر می رسید گفت : کجا ؟