صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

     1 - نمونه تاریخی

 

 

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی
( موزیک )

 (همهمه جمعیت در مسجد بزرگ شهر)

 مرد 1         ( با فریاد و تقاضا ) دوستان قدری جابجا شوید تا برادرانی که بیرون مسجد هستند ، بتوانند

                  داخل شوند.

مرد 2          شیخ لحظاتی دیگر به مسجد می آیند ........ بگذارید برادران دیگر نیز وارد شوند .........

(همهمه بیشتر می شود.)

مرد 3          ( از فاصله ا ی دور تر- با صدای بلند) ..... شیخ به مسجد می آیند......... راه را باز کنید .....

مرد1           شیخ می آید .... راه بدهید .... (با فاصله) راه بدهید .... (با فاصله) بگذارید شیخ عبور کند ....

(مردم تک تک و با هم )

مردم            سلام یا شیخ

بو سعید        علیکم السلام

مردم             سلام یا شیخ

بو سعید        علیکم

مردم             سلام یا شیخ

مرد 2          (باصدای بلند)  بر محمد و آل محمد صلوه ....... (خود نیز صلوه می فرستد)

(جمعیت یک صدا صلوه می فرستند)

مرد 1          (باصدای بلند)  برای خدا برخیزید  و گامی فرا پیش نهید .

مرد 3          ( با تعجب وآرام خطاب به مرد 2) نگاه کن شیخ ابوسعید از رفتن بر بالای منبرپشیمان شد و



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:44 :: توسط : ahmadlavasani

 

3 - نمونه اجتماعی

 

 

نویسنده: صلاح الدین احمد لواسانی


 

(موزیک)

(سرو صدای ادیت و میکس کردن برنامه های رادیویی از دور)

سردبیر        (با لحن جدی و متذکرانه) خانم منصوری ..... اگه بخواین اینجوری ادامه بدین باید دنبال یه کار دیگه واسه خودتون باشین

منصوری      ولی آقای .......

سر دبیر      ولی نداره خانم ..... همه گزارشاتون تکراری و کلیشه ای یه ،..... نه   سوژه خوبی دارین .... نه قدرت لازم تو گزارشتون هست.

منصوری     شما اجازه بدین .....

سر دبیر     نه شما اجازه بدین ..... این اتمام حجته ....... می رین و با یه گزارش توپ بر می گردین..... وگرنه.......

منصوری   وگرنه ؟ ......

سر دبیر     .......... ناچارم ، کار شما رو بدم به یکی دیگه ....... تمام .......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:41 :: توسط : ahmadlavasani

با تهییت و  سپاس

 

دوستان گرامی و  عزیزانی که  به من  افتخار داده و  سری به  این سایت  می زنند. باید توجه شما را به یک نکته  اساسی جلب نمایم. و آن اینکه شمادرصفحه اول و  یا به اصطلاح  هم پیج من بامطلب چندانی روبرو نخواهید شد. و  دلیل آن  این است  که قصد ندارم  با شلوغ  کردن  این  صفحه  خوانندگان محترم را سر در گم سازم.

سایت  دائما" در حال  به روز  شدن است و  مطالب بصورت دسته بندی شده  در فهرست موضوعات قرار  می گیرد.

بنابراین شما بدون آنکه وقت گرانبهایتان را از دست  بدهید.  می توانید.برای خواندن مطالب جدید مستقیما"به بخش موضوعات مورد علاقه تان رجوع نمایید.

راهنمایی ها و ارشادات شما عزیزان می تواند بانی و  باعث  پر  بارتر شدن این مجموعه گردد.

چشم براه  ملاقات های روزانه شما هستیم


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:34 :: توسط : ahmadlavasani

 

  (آرم )
کاری از : صلاح الدین احمد لواسانی
بر اساس داستانی کوتاه از : ایزاک آسیموف
قسمت دوم 

(موزیک فاصله)
 

دکتر جیسون (صدای گام هایی که نزدیک میشود) شما باید آقای بیشاپ باشید...........سلام
بیشا= سلام بله خودم هستم...........شما
دکتر جیسون دکتر جیسون هستم ..... معاون پروزه تحقیقاتی درمان اختلالات مغزی با امواج لیزیک
بیشاپ خوشبختم........... اِ .....خانم دکتر کری؟...........
دکتر جیسون بله ایشون و سایر دوستان توی اتاق جلسات منتظر ما هستن ....... از این طرف بفرمایید
بیشاپ بسیار خب .....
(صدای قدم های دو مرد در راهروی خلوت بیمارستان با کمی اکو)
( موزیک فاصله)
(صدای ضربات کوتاه با انگشت به در )
دکتر کری بفرمایید تو.........
(صدای باز شدن در)
دکتر جیسون ( تجسم اینکه ابتدا دکتر جیسون وارد اتاق می شود) آقای بیشاپ اومدند.......
 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:21 :: توسط : ahmadlavasani

 

  (آرم )
کاری از : صلاح الدین احمد لواسانی
بر اساس داستانی کوتاه از : ایزاک آسیموف
قسمت اول 

 



راوی : سلام دوستان باز هم با نمایش دیگری از مجموعه علم در بستر تخیل در خدمت شما هستیم. اگر موافق باشید با هم به نمایش امشب گوش می کنیم. در این نمایش ما بار دیگر با هم سری بدنیای شگفت انگیز ایزاک آسیموف خواهیم زد. پس با ما همراه باشید.
(موزیک فاصله)
جرومی بیشاپ آهنگساز و نوازنده ترومبون ، تا آن روز ، هرگز پایش به یک بیمارستان روانی نرسیده بود .
شاید گاهی به فکرش خطور کرده بود که ممکن است ، روزی بعنوان یک بیمار کارش به یکی از این مکان ها برسد . اماهرگز تصور نمی کرد روزی بعنوان مشاور به چنین مکانی دعوت بشه.
در حالیکه از راهرو های پیچ در پیچ و خلوت آن عبور می کرد ، سعی می نمود لباس های بژ رنگ و متحد الشکل کارکنان ذهنش را مشوش نکند.
(موزیک کوتاه فاصله)
( صدای قدمهای یک زن و یک مرد در راهروی بیمارستان که بهم نزدیک می شوند.)
دکتر کری : سلام ...... شما باید آقای بیشاب باشید.
بیشاپ : ( به شوخی ) تا قبل از اینکه وارد این بیمارستان بشم که اسمم همین بود.
 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:17 :: توسط : ahmadlavasani

ژانر : اجتماعی - موفقیت

 

نویسنده: صلاح الدین احمد لواسانی

زمان تقریبی این نمایش : 5 دقیقه


(موزیک)

 (همه دانشجویان در کلاس ) + ( با صدای استاد سکوت برقار می شود

استاد:                               (در حالیکه لیوان آبی پر در دست راست خود دارد) به من بگویید در دست راست من چه می بینید ؟

دانشجوی دختر 1              استاد لیوانی پر از آب ....

استاد:                    بله یک لیوان پر از آب ..... فکر می کنید این لیوان آب چقدر وزن داره ؟.......

دانشجوی پسر 1        البته تا اون  نکشیم ، وزن دقیقش معلوم نمیشه اما فکر می کنم حدود 50 گرم.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:10 :: توسط : ahmadlavasani

ژانر : اجتماعی – رفتار شناسی

 

 

 

نویسنده: صلاح الدین احمد لواسانی

زمان تقریبی این نمایش : 3 دقیقه

 

(موزیک)

(داخل یک اتومبیل شخصی و صدای ماشین که در جاده درحرکت است.)

پدر                      ساکتی پسرم ........

پسر                      دارم فکر می کنم.

پدر                      به چی ؟ .....

پسر                     به فقر ......

پدر                      متاسفام  اگر ناراحتت کردم . این دور روز با بردنت خونه اون آدمای روستایی می خواستم تو رو با چهره فقر آشنا کنم ...... می خواستم معنی فقر و بفهمی و سعی کنی از زندگیت بخوبی بهره ببری .....

پسر                      می دونم پدر ........ به همین دلیل از شما خیلی ممنونم .......

پدر                       می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟ .........

پسر                     البته ..... بپرسید ......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:07 :: توسط : ahmadlavasani

ژانر : اجتماعی – رفتار شناسی

 

 

 

نویسنده: صلاح الدین احمد لواسانی

زمان تقریبی این نمایش : 6 دقیقه

 


 

(موزیک)

(همهمه داخل یک سالن امتحان کوچک)

مدیر                     دوستان توجه کنید ....... (همهمه ادامه دارد .)  دوستان توجه کنید ....... (سکوت حاکم می شود.) همونطور که میدونین . این آخرین دور آزمون برای استخدام یک نفر بعنوان مددکار اجتماعی ست ....... و شما بیست نفر ، پس از پشت سر گذاشتن بیش از هزار و دویست داوطلب به این مرحله رسیدین ........  این رو هم میدونین که تنها یکی از شما برنده این آزمون خواهد بود ........ برای همتون آرزوی موفقیت دارم .

(صدای دست زدن حضار)

                          همکاران عزیز برگه مربوطه رو در اختیار شرکت کنندگان ، قرار بدین ......

( موزیک )

مدیر                     بسیار خب من سوال رو یکبار براتون میخونم .....



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:05 :: توسط : ahmadlavasani

ژانر : طنز - اجتماعی – رفتار شناسی

 

 

 نویسنده: صلاح الدین احمد لواسانی

زمان تقریبی این نمایش : 10 دقیقه


(موزیک)

 (   همه در فروشگاهی بسیار بزرگ  )

پیجر فروشگاه           (صدای بلندگو) با تشکر از اینکه فروشگاه ما را برای خرید انتخاب کردید. به اطلاع دوشیزگان محترم  می رساند . در پی خدمت رسانی هر چه بیشتر به شما عزیزان ، فروشگاه همسران ایده آل خود را راه اندازی نموده ایم شما می توانید با مراجعه به ساختمان شماره دو از پنج طبقه آن دیدن نموده و همسران ایده آل خود را در آن یافته و انتخاب نمایید.              با سپاس مجدد ، مدیریت فروشگاه.

دختر 1                    خیلی جالبه ..........

دختر 2                     می خوای بریم امتحانی کنیم .......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 09:00 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

    خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟..........
    كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................
    چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟...........
    چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....
    دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......
    پاهام توان حركت را نداشتن........
    اما بايد ميرفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است وتعطيل.
    پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي.
    انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم
    سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رو ي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين . راهم رو به طرف خيابون پهلوي وسپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم (ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم)
    اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد .
    در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود .
    تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير .......
    سلام كردم........
    جواب سلامم رو داد و گفت :‌ چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم.
    ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت .گفتم بد نبودپرسيد: كي اومدي خونه ؟گفتم : الان.....
    يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته .... خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم بردنزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت : بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........
    بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه ؟با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد.....گفت نه......
    پرسيدم هيشكي ؟......
    گفت : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط.......
    گوشام تيز شد.
    فقط چي ....
    فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت......
    اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد . نازنين بود زنگ ميزد .......
    بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم.به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم.
    با بغض گفت : كجايي ؟گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودمدستپاچه گفت : خدا نكنهگفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد .
    نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوري ميتوني خودتو به من برسون .
    بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم.
    با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم .كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي هم خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه.
    خنده اي كرد وگفت : برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي ،برو .....برو كه طرف منتظره ........
    بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد........

 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 07 خرداد 1391 :: 20:24 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران