صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

نگاه بکن یه مورچه
راه میره روی دیوار
مورچه داره می بره
یه دونه رو به انبار
 


ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 08 آذر 1391 :: 09:04 :: توسط : tahmasebi

به نام خدای بخشنده و مهربان

شوخی جادوگر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری جادوگری که از مسخره کردن دیگران خوشش می آمد، تصمیم گرفت با مردم ساده دل و زحمتکش یک روستا، شوخی کند. برای همین مرغ و خروسهایشان را جادو کرد و همه ی آنها دندانهایی بسیار ریز و ظریف اما قوی و برّنده درآوردند و به خوردن گوشت علاقه مند شدند.مرغ و خروسها بعد از آن علاوه بر خوردن دانه، گوشت هم می خوردند. خروسها که زورشان بیشتر بود،به جوجه های تازه از تخم درآمده حمله می کردند و بدن لاغر و ظریف آنها را زیر دندانهای تیز و کوچکشان له می کردند و با لذّت می خوردند.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 :: 22:18 :: توسط : tahmasebi

به نام خدا

آب خنک

فصل تابستان بود.محمد برای گذراندن تعطیلات به روستا پیش پدربزرگش رفته بود.زندگی در کنار آن ها برایش بسیار جالب بود.هر روز صبح با صدای قوقولی قوقوی خروسها از خواب بیدار می شد و با پدربزرگ به باغ می رفت و به او در نگهداری از درختان و چیدن میوه ها کمک می کرد.هوای گرم تابستان باعث می شد که او زیاد تشنه شود.پدربزرگ یک کوزه سفالی پر از آب با خود به باغ می آورد و آن را در اتاقک کنار باغ می گذاشت.محمد همیشه از آب خنک این کوزه می نوشید و با خودش می گفت:«عجیب  است! توی این هوای گرم چطور آب این کوزه اینقدر خنک می ماند و گرم نمی شود؟»



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 :: 12:12 :: توسط : tahmasebi

دیروز در گلدان
دیدم گلی زیبا
با برگهای سبز
با قامتی رعنا
 ....


ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 04 مرداد 1391 :: 11:42 :: توسط : tahmasebi

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود

 روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان دشت  و صحرا می گشت و خرگوش و پرنده شکار می کرد و می خورد و وقتی سیر میشد به جنگل بلوط بر می گشت و توی لونه اش استراحت می کرد. یه روز دم قشنگ چندتا کبک خوشمزه شکار کرد و خورد و حسابی سیر شد.اوخوشحال بود و برای خودش آواز می خوند:



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1391 :: 22:51 :: توسط : tahmasebi

یک روز جمعه

با یک  سبد نور

مردی الهی

 می آید از دور

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 :: 22:33 :: توسط : tahmasebi

یکی بود،یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

در زمانهای قدیم در شهر بغداد مرد تاجری زندگی می کرد که زنی باایمان و خداترس و پرهیزکار داشت ، اما خودش انسانی بی ایمان و طمعکار بود و تنها پول و ثروت برایش مهم بود و بس. او دوست داشت ثروتش روزبه روز زیادتر شود.  به همین دلیل به فکر نیازمندان نبود و به هیچ کس کمک نمی کرد. زنش به او می گفت:« خداوند به تو لطف کرده و به کار و کسبت رونق داده است. تو این ثروت را به خواست خدا به دست آورده ای ، پس اینقدر خسیس نباش و به فقرا و نیازمندان هم کمک کن تا خدا از تو راضی باشد.» اما تاجر از این حرفها خوشش نمی آمد . او از اینکه می دید زنش برای شروع هرکاری بسم الله الرحمن الرحیم
می گوید، ناراحت بود و می گفت:« چرا هرکاری که می خواهی بکنی به نام خدا می گویی؟ مگر به خودت اطمینان نداری؟» زن جواب می داد:« آخر وقتی من به یاد خدا باشم ، او هم به یاد من خواهد بود و کمکم خواهد کرد.» اما این حرفها در دل  تاجرطماع ، اثری نداشت.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 07 تیر 1391 :: 18:14 :: توسط : tahmasebi

اشاره به:

ضرب المثلهای از خجالت آب شدن و درس را فوت آب بودن

خواب می دیدم تو مدرسه

حساب داریم با هندسه

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 07 تیر 1391 :: 18:11 :: توسط : tahmasebi

مادر
سلام سلام مادرم
مادر مهربونم


ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 07 تیر 1391 :: 18:09 :: توسط : tahmasebi

یک مرد چوپان

توی صحرا بود

نی لبک می زد

وقتی تنها بود



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 02 تیر 1391 :: 17:04 :: توسط : tahmasebi

صفحه قبل123...42صفحه بعد

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران