بیا فخار دست از کوزه بردار
برو شعری بگو از حال سردار
ز من بشنو قبای سبز تا کن
خودت را در جناح راست جا کن
نه ازهر کوزه ای آبی تراود
سخنی با مباهات سیمین ساق و کوزه گر قهار ، جناب فخار
بیا فخار دست از کوزه بردار
برو شعری بگو از حال سردار
ز من بشنو قبای سبز تا کن
خودت را در جناح راست جا کن
نه ازهر کوزه ای آبی تراود
از این کوزه تو راآبی نشاید
بیا دوری کنیم ازخار و خاشاک
کمی ماهم شویم بی رحم وناپاک
نشینیم گله ای درپشت خاور
تقلب ها کنیم در کار داور
برو ساندیس بخور باکیک موزی
برایت می خرند حلوای جوزی
شوی دربند آن یار قدیمی
شبیه نادی وً روح الامینی
و گرنه کار تو آخر چنین است
که اینگونه تو را مقصد اوین است.