صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

صورت به صورت سحر وايساده بودم . هرم نفسش رو توي صورتم حس ميكردم.............بي اغراق زيبا بود قد بلند ،................ چشم و ابرو و موهاي مشكي................. و اندامي كشيده و موزون ............... شايد اگر عاشق نازنين نبودم .................بااين كه ميدونستم اين ها معمولا خواستن شون لحظه اي آغاز و لحظه اي پايان ميگيره ........
نازنين اون رو بغل كرد و دوباره روبوسي كرد و گفت : ممنون از اينكه دعوت منو پذيرفتي..........خيلي خوشحالم كه شما توي اين جشن ما هم حضور دارين .
متوجه شدم كه نازنين اونو دعوت كرده ... اما اينكه كجا همديگر رو ديدن كه اين دعوت صورت گرفته برام نا مشخص بود......واسه همين از نازنين پرسيدم ‌: مگه شما همديگر رو بعد از مراسم هفته گذشته ديدين ؟..........نازني جواب داد : آره .......پري روز وقتي كه داشتم از مدرسه خارج ميشدم تصادفا با كسي بر خورد كردم وقتي اومدم عذر خواهي كنم ديدم سحر خانم هستند ............تصادف جالبي بود من كه خيلي خوشحال شدم ........ما يه تشكر به سحر خانم بابت هديه خيلي قشنگي كه برامون آورده بودن بدهكار بوديم . واسه همين از شون خواهش كردم امشب هم توي مهموني ما حضورداشته باشن.......من كاملا مطمئن بودم اون برخورد و ملاقات نه تنها اتفاقي نبوده بلكه كاملا برنامه ريزي شده و عمدي بوده........سحر تصميم گرفته براي اينكه خودش رو به من تحميل و نزديك كنه اين كار رو از از طريق نزديك شدن به نازنين انجام بده ............معلوم بود موفق هم شده چون نازنين كاملا تحت تاثير و نفوذ اون قرارگرفته بود..........سحر متوجه شده بود نميتونه من رو از نازنين بگيره واسه همين داشت تلاش ميكرد نازنين رو از من بگيره............در تمام لحظاتي كه نازنين حرف ميزد ،من توي ذهن خودم مسائل را تجزيه و تحليل ميكردم .سحر لبخندي فاتحانه بر لب داشت . او ميديد به راحتي توانسته نازنين رو جذب خودش كنه و به ظن او ، اين يعني فتح اولين سنگر براي دستيابي و مالك شدن من..........اين افكار توي سرم ميچرخيد..........در يك لحظه تصميم گرفتم حالا كه اون اين بازي رو شروع كرده من نبايد تسليم بشم ........جنگ ، جنگه و در يك مبارزه كسي بازنده است كه بترسد.........پس خيلي جدي و مودبانه گفتم : من خوشحالم كه به ما افتخار دادينو توي اين لحظات زيباي آغاز زندگي مشترك ما در كنار مون هستين . اميدوارم من وهمسرم هم قابل باشيم و بزودي بتونيم در مراسم مشابهي كه براي شما و همسر خوشبختتون برگزار ميكنين حضور داشته باشيم تا شايدجبران محبت شما رو كرده باشيم............سحر كه متوجه شده بود من دوباره خودم رو پيدا كرده و آماده مبارزه با او هستم گفت : حتما البته اين به شرطي عمليه كه من بتونم مرد دلخواهم روبدست بيارم ، كه صد البته مطمئن هستم بدستش ميارم به هر قيمتي شده او رنو به چنگ خواهم آورد.نازنين گفت : چه جالب ........ شما يه جوري حرف ميزنين كه آدم فكرميكنه براي بدست آوردن مرد مورد نظرتون بايد با فرد يا افرادي مبارزه كنين.............و بلافاصله اضافه كرد حالا راست راستي شما براي بدست مرد دلخواهتون بايد بجنگيد...................سحر گفت : آره يه جنگ خيلي سخت وسنگين...............در اين زمان نازنين حرفي زد كه يه لحظه سرم گيجرفت...........اون گفت : من دعا ميكنم شما توي اين جنگ برنده باشين........خداي من نازنين براي كسي دعا ميكرد كه ميخواست ما رو از هم جدا كنه.............سحرلبخندي مغرورانه زد و گفت : من از تو ممنونم كه برام دعا ميكني اتفاقا به دعاي تو بيشتر از هركسي احتياج دارم..........و .......نازنين گفت: واسه چي؟...................سحر گفت : هيچي ................بعدا انشالله سرفرصت........بعد روبه من كرد و گفت : انشالله احمد آقا هم به كمك من مياد تا منهم به آرزوم برسم.........باز نازنين وسط حرفش پريد و گفت : شما روي همكاري منو احمد هر چي كه باشه ميتونين حساب كنين . ما شما رو بعنوان يه دوست تازه و خوب تنها نميذاريم......بعد رو به من كرد و پرسيد : مگه نه احمد .‌نميدونستم چه جوري بايد به اون پاسخ بدم به همين دليل با لبخندي مصنوعي اين قائله رو تموم كردم......بعد از نازنين خواهش كردم بره و برام يه ليوان شربت از توي آشپزخونه بياره.........و به اين بهانه از اونجا دورش كردم و روبه سحر كردم و گفتم :.....ببين خانوم محترم من ازدواج كردم و تو الان توي مراسم جشن ازدواج من هستي.......چرا ميخواي زندگي من رو خراب كني؟لحن صداش تغييير كرده بود ، باالتماس گفت : احمد من عاشق تو شدم.......من نميتونم بدون تو زندگي كنم.........تورو خدا ........من دوست ندارم تو رو اذيت كنم ....دوست ندارم تو رو توي فشار قراربدم.......اما من تو رو ميخوام..........ميفهمي من تورو ميخوام............... باهمه وجودم..................من دختر مغروري هستم ................اما حاضرم به خاطرتو همه چيزم رو فدا كنم ................حتي غرورم رو................به شرطي كه تومال من باشي......فقط مال من.........گفتم : شما مثل اينكه متوجه نيستي من نازنين رو ديوونه وار دوست دارم اون هم منو.....................ميتوني اينو بفهمي.........گفت : آره ، اما من هم تورو ديوونه وار دوست دارم.....خواهش ميكنم.......دست من رو گرفت تو دستش و در حليكه قطره اشكي گوشه چشمش حلقه بسته بود گفت: احمد من نميدونم چم شده ، من توي زندگيم تا حالا ازهيچكس..................حتي خواهش نكردم ........... اما به تو التماس ميكنم...................تو رو خدا................. تورو به هر كه دوست داري ..................... من رو از خودت دور نكن .....من رو از خودت نرون .... من بدونتو ميميرم.......دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم : شما مثل اينكه متوجه شرايط من و خودتون نيستين . من الان يك مرد متاهل هستم كه بشدت عاشق همسرم هستم...........شما اگه واقعا عاشق من هستيد به خاطر اين عشقتون زندگي من رو به هم نزنين...............بعد از تمام شدن حرفاي من دوباره چهر ه اش عوض شد و گفت:من تو رو ميخوام و به هيچ قيمت و دليلي هم از اين خواستم برنميگردم.............احمد من تورو بدست ميارم.........حالا ميبيني.........منتظرباش.اعصاب جفتمون به هم ريخته بود .در اين زمان نازنين با سه تا ليوان شربت برگشت .............تا منو ديد گفت : چي شده احمد ؟............... چرا قرمزشدي ؟....................گفتم : چيزي نيست ، يه كم گرمم شده ..........اگه موافقي بريم يه خورده توي حياط قدم بزنيم ...........گفت باشه........رو به سحر كردو گفت : با اجازه شما..........سحر كه حالش بهتر ازمن نبود لبخندي زد و گفت : خواهش ميكنم.......و ما از او دور شديم و به طرف خروجي رو به حياط رفتيم..............

 



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 07 خرداد 1391 :: 19:58 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران