صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 


ساعت هشت بود و كمكم دوستان نازنين يكي بعد از ديگري از راه ميرسيدن. نيم ساعت نگذشته بود كه تقريبا همه مهمون هاي نازنين رسيده بودند. ليلا و سپيده يكي يكي با اونا سلام عليك ميكردن وبه داخل راهنمايي شون ميكردن. نكته جالب اين بود كه تقريبا همه بچه ها با ديدن ليلاو سپيده اول مات ميشدن وبعد دودست ها دم دهن ويه جيغ كوتاه . خيلي ذوق زده شده بودند . با ورود سعيد به مهموني كه تقريبا نه و ده دقيقه اومد اين ذوق زدگي به برق گرفتگي تبديل شد. و زماني به اوج خودش رسيد كه حسن .شهرام و ابي هم از راه رسيدند .
مهموني حسابي داغ شده بود . من و نازنين مشغول خوش امد گويي و خوش و بش بامهمونا بوديم . كه يك مرتبه با ديدن يك صحنه قلبم تو سينه ايستاد .سحر...................خشكم زد ......... اون اينجا چيكار ميكرد؟.................. مستقيم به طرف ما اومد. نازنين تا اونو ديد به سمتش رفت و اونو سفت بغل كرد و با هاش روبوسي كرد و گفت خيلي خوشحالم كردي.......خوش اومدي.........از تعجب داشتم شاخ در مياوردم......تو افكارم غوطه ميخوردم كه صداي سحر منو به محيط بر گردوند.......سلام احمد آقا..............تبريك ميگم...........صورتش و به طرف صورتم آورد و به ظاهر براي تبريك گفتن به گونه هاي من ساييد و بوسه اي به آنها زد.............بوسه اي كه مملو از حرف بود..............او داشت قدرت نمايي ميكرد.........اومده بود تا به من حالي بكنه راه گريز براي من باقي نخواهد گذاشت . خداي من..............چقدر مسلط و بي هراس اينكار رو كرد.بعد از اون مانند سرداري كه نشانه هاي فتح مسلم خودش رو ميبينه ......فاتحانه و با غرور ، خودش رو عقب كشيد و گفت : بشما گفته بودم همديگر رو بازهم ميبينيم.............نازنين ساده من بي خبر از همه جا تنگ به او چسبيده بود و به حرفهايش گوش ميكرد بدون اينكه متوجه منظور اون باشه........سپيده كه از دور متوجه حضور سحر در كنار ما شده بود خودش رو به ما رسانده و روبروي سحر ايستاد...............نازنين رو به سپيده كرد و گفت : آبجي سپيده سحر خانم رو كه ميشناسي ؟ هفته قبل هم تو ميهموني بودن........دوست من واحمد..............سپيده در حاليكه حالتي كاملا عادي به خودش گرفته بود گفت : .......خب بازهم شما......سحر هم خيلي آرام اما باقدرت گفت : بله گفته بودم ........خاطرتون هست.........اون هفته موقعي كه داشتم ميهماني را ترك ميكردم......سرم داشت گيج ميرفت........نميدونستم چي بايد بگم و چيكار بايدبكنم. سحر كه متوجه شده بود كه حسابي من رو توي منگنه قرار داده......با طعنه گفت : خب فعلا مزاحمتون نميشم ........شما به مهموناتون برسين.........بعدا همديگر رو ميبينيم.................و خرامان از ما دور شد.................ليلا با دوتاليوان شربت به طرفمون اومد و گفت اينم براي عروس و دوما....................اماوقتي صورت من رو ديد .خط نگاه من رو دنبال كردو چشمش به سحر افتاد. بلافاصله متوجه ماجرا شد . خواست بطرفش بره كه سپيده يواشكي دستش رو گرفت و نگه داشت . و همه اين كار ها به گونه اي انجام شد كه نازنين متوجه نشد...........................ليلا كاملا از عصبانيت سرخ شده بود و دندون قروچه ميرفت......... زير لب گفت كي اينو راه داده اينجا........چه جوري اينجا روپيدا كرده......عجب رويي داره.........ميگفت و حرص ميخورد.........از زور عصبانيت هر دوتا ليوان شربتهايي رو كه براي ما آورده بود خودش سر كشيد.نازنين در حاليكه ميخنديد......رو به ليلا كه حواسش پرت سحر بود كرد وگفت : ليلا جون ....خنك بود؟..............ليلا بدون اينكه منظور اونو دقيقا متوجه شده باشه گفت........چي؟........نازنين جواب داد :شربت ها........ليلا گفت آره........خنك بو...........................آخ خدا مرگم بده من اونا رو براي شما آورده بودم.............بخدا حواسم پرت شده يه لحظه هم چيز فراموش شد و همه از اين كار ليلا زديم زير خنده.........سپيده يواشكي دم گوش من گفت : نگرانن باش من و ليلا مراقبش هستيم......تو هواي نازنين رو داشته باش دور ور اون نره.......تشكر كردم و گفتم باشه . سپيده دست ليلا رو گرفت و كشيد و برد.درهمين زمان نادر با دوتا ليوان شربت ديگه رسيد........نازنين اون دوتا ليوان روفوري از دستش گرفت و گفت اينم الان هر جفتش رو ميخوره.......بازم زديم زير خنده وبه اين ترتيب كمي از استرس بوجود آمده در وجودم كم شد.......در اين زمان شهرام شروع كرده بود به خوندن و شلوغ بازي در اوردن و دختر هاهم داشتن حسابي كيف ميكردن.......اونشب در طول تمام مهموني ليلا و سپيده رو ميديدم كه سايه به سايه سحر حركت مي كنند و اونو زير نظر دارند . به همين دليل خيالم حسابي قرص شده بود...........و همراه نازنين به مهمونا ميرسيديم.ساعت دوازده كم كم با آمدن خانواده بچه ها از تعداد مهمونا كم ميشد تا جايي كه جمع مهمونا به چهل نفر رسيده بود كه موندني بودن و مهموني كوچك تري تازه شروع شد..........سحر در ميان مهمونا ميدرخشيد و خود نمايي ميكرد.....در اين زمان نازنين دست من رو كشيد و با خودش بطرف گوشه اي از اتاق برد كه سحر ايستاده بود...........

 



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 07 خرداد 1391 :: 19:59 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران