صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه اول : بیست و سه سال

*****************************

اکتبر 2002  ، همه تدابیر لازم برای حضور فعال درنمایشگاه کتاب  فرانکفورت بکار بسته شده بود.هر چند، بارها دراین نمایشگاه حضور داشتم . اما این اولین حضورمن بعنوان مالک یک اژانس ادبی بود .حدود 150 عنوان کتاب را درحوزه ادبیات کودک و نوجوان آماده عرضه به ناشران کشورهای مختلف داشتم و قرارهایی با چند ناشرسوئیسی، آلمانی و هندی ازقبل تنظیم کرده بودم . همچنین با یک موسسه آلمانی در بن مسابقه نقاشی مشترکی را تدارک دیده بودیم با نام  " من یارمهربانم  " که قرار بود  بچه های 5 تا  12 سالۀ ایرانی و آلمانی  درموضوع  دوستی بنام کتاب نقاشی کشیده و درآن شرکت کنند. نقاشیهای بچه های ایران سه هفته قبل به بن ارسال شده تا آثار منتخب درمرحله اول  توسط  داوران که اتفاقا همه به جز یکنفر آلمانی بودند مشخص شوند .

پانصد جلد از کاتالوگ سه زبانه ای را که برای نمایشگاههای مختلف کتاب چاپ کرده بودم . نیز پیشاپیش به فرانکفورت فرستاده و درآن لحظه با آرامش کامل توی هواپیما نشسته و منتظر پرواز به سرزمین ژرمن ها بودم.


نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه اول : بیست و سه سال

*****************************

اکتبر 2002  ، همه تدابیر لازم برای حضور فعال درنمایشگاه کتاب  فرانکفورت بکار بسته شده بود.هر چند، بارها دراین نمایشگاه حضور داشتم . اما این اولین حضورمن بعنوان مالک یک اژانس ادبی بود .حدود 150 عنوان کتاب را درحوزه ادبیات کودک و نوجوان آماده عرضه به ناشران کشورهای مختلف داشتم و قرارهایی با چند ناشرسوئیسی، آلمانی و هندی ازقبل تنظیم کرده بودم . همچنین با یک موسسه آلمانی در بن مسابقه نقاشی مشترکی را تدارک دیده بودیم با نام  " من یارمهربانم  " که قرار بود  بچه های 5 تا  12 سالۀ ایرانی و آلمانی  درموضوع  دوستی بنام کتاب نقاشی کشیده و درآن شرکت کنند. نقاشیهای بچه های ایران سه هفته قبل به بن ارسال شده تا آثار منتخب درمرحله اول  توسط  داوران که اتفاقا همه به جز یکنفر آلمانی بودند مشخص شوند .

پانصد جلد از کاتالوگ سه زبانه ای را که برای نمایشگاههای مختلف کتاب چاپ کرده بودم . نیز پیشاپیش به فرانکفورت فرستاده و درآن لحظه با آرامش کامل توی هواپیما نشسته و منتظر پرواز به سرزمین ژرمن ها بودم.

توی پرواز تعدادی از آدمهای دولتی که هرگز نسبت شون را با فرهنگ و کتاب وادبیات نفهمیدم . حسابی هواپیما را شلوغ کرده بودن ......... یه تعداد به اصطلاح ناشرمکتبی، که بعدآ متوجه شدم اولین سفرشون رو به یک کشورخارجی با هزینه ارشاد تجربه می کنند. با ظاهری آرام ، اما درونی هیجان زده  منتظررسیدن  به مقصد بودن .......... آنچه دمقم کرد این بود که فهمیدم   توی همون هتلی اقامت دارن که منهم اتاق رزرو کرده بودم . دربین همه اون آدمهای دولتی فردی را دیدم که مدیر تیم دولتی ها بود  .......... شناختمش ..... انسان بسیار خوبی بود .......... دلسوز ومهربان با اهل ادب و قلم ......... بارها برخوردهایش را با اهالی فرهنگ دیده بودم که قابل مقایسه باهمکارانش نبود . به سمت من آمد و بعد از سلام واحوال پرسی گفت :  اگر  کاری داشتید ...... رودربایستی نکنین ، من درخدمتم ...... هرکاری از دستم بر بیاد انجام می دم .......... تشکر کردم و گفتم این حضرات ........ حرفم را قطع کرد و گفت: هرسال همین گرفتاری را داریم ، من هم فقط  ناچارم دستورات را  انجام بدم .

گفتم : از بد حادثه توی هتلی که من هستم اقامت دارن.

گفت : هتلی که پارسال توش بودن امسال قبول نکرد بهمون جا بده ..... ما هم  ناچار برای امسال هتلی جا گرفتیم که سابقه ذهنی نداشته باشن ازحضورمون ..... پس شما هم توی همون هتل هستین ........ خندید و ادامه داد: فقط 5 روز هست ...... باید تحمل کنید .... و رفت تا سر و صدای آنها را بخواباند که عین بچه ها توی سروکله هم می زدن و دعوا می کردن  برای کنار پنجره نشستن  .

بالاخره رسیدیم و پیاده شدیم منتظر چمدونهام بودم . که بلند گوی سالن صدام زد .......... به طرف میزاطلاعات رفتم که ببینم چیکارداره .......... که  یکنفراز پشت من رو بغل کرد وگفت : چطوری پسر ...... برگشتم ودیدم حسن هست ........... بغلش کردم وماج و بوسه و خوش و بش که دیدم فریده هم ازپشت حسن اومد بیرون ، خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم ...... حدود 23 سال ...... البته  تلفنی ارتباط داشتیم ...... من چندین بارآلمان اومده بودم ....... اما هیچوقت نشد همدیگر رو ببینیم ......... اونها  توی بن ساکن بودن و من هر بار با عجله به فرانکفورت  آمده و  با عجله هم  ازآلمان رفته بودم ..... اینبارالبته فرق می کرد ........ ازقبل برنامه ریزی کرده بودم  و قرار بود ، حداقل  پنج روز اضافه درآلمان بمونم و  به شهر بن پیش اونا برم ........ راستش همه چمدونهام پر بود از سوغاتیهایی که برای حسن وفریده آورده بودم ............... البته چیزی که اصلا" توقعش رو نداشتم این بود که اونها روز ورود  به فرانکفورت توی فرودگاه باشند .....

گفتم : حسن شما  اینجا چیکارمی کنین ...... بن  کجا اینجا، کجا ..... قرارما  دهم اکتبر توی بن بود  نه اینجا .......

حسن خندید و  گفت : فریده و بچه ها  گفتند باید بیام اینجا مطمئن بشیم که اومدی وحتما" بعد از نمایشگاه می آیی پیش ما .......... البته بیشترازهمه دلمون برات تنگ شده بود  پسر ........

گفتم: باباجون .... من باید برای مسابقه نقاشی بچه ها که خیلی از زحماتش رو خود فریده کشیده بعنوان رابطِ دوطرف ، می اومدم بن .........

فریده درحالیکه با صدای بلند می خندید و گفت : فکر  کردیم که کار از محکم کاری عیب نمی کنه ..... هرسه  زدیم زیرخنده ........... این تکه  کلام من بود توی دوران جوانی که ما با هم پشت سرگذاشته بودیم ........ تا چیزی می شد می گفتم ؛عزیزم  کارازمحکم کاری عیب نمیکنه .......گفتم :خوب یادتون هست . بعد ازبیست واندی سال .......

فریده جواب داد : به جزخانواده مون ...... تو بهترین  خاطره مشترک من وحسن بودی وهستی ، توی همه زندگیمون ....... اشگ توی چشم هرسه تامون حلقه زد ........ اما مهلت پیدا نکرد سرازیر بشه . چون دو تا جوون رشید ویک دخترکوچولوی واقعا  زیبا  ، عمو ، عموگویان  نزدیک شدن و من رو بغل کردن ...... خب رفتار حسن وفریده طبیعی بود ..... سالهای درازی رو باهم  سپری کرده بودیم ...... اما این بچه ها من رو ازکجا می شناسند ......... مات ومبهوت نیگاهشون می کردم ...........

حسن بدادم رسید وگفت :  بچه ها خوب تو رو می شناسند ........ تمام کاری که ما تونستیم برای ایرونی بودن بچه ها بکنیم ...... مرور خاطراتمون توی ایران بود ....... که قسمت اعظمش توسط تو اشغال شده ......... عکسها .......... ماجرا ها ........... بچه ها همونقدر تو رو می شناسن و دوست  دارن  که من  وفریده می شناسیم و  دوست  داریم ..........

یک مرتبه میون حرفش  دویدم و  گفتم : وای  ......

 حسن جا خورد و ...... هراسان گفت : چی شد ........

گفتم  : چمدونا ...... سوغاتیها ......... بدوئید تا نبردن و نخوردنشون ........

فریده یدونه با دستم محکم زد روشونه ام و گفت : تو هنوز آدم نشدی و دست ازاین کارات بر نداشتی ....... همه خندیدیم و به اتفاق حسن ، فریده ،علی پسربزگ ، محسن پسر دوم و نوبهار (مموشی) خونواده حسن به طرف محل تحویل  چمدانها رفتیم .

حسن وقتی  بار من رو دید گفت: مگر بارت رو قبلا"  نفرستادی ؟......

گفتم : چراهمه شون رو قبلا" فرستادم.

با تعجب  پرسید : پس  این چهار تا چمدون و کارتن چیه ؟

گفتم : با  اومدن تون زحمتم رو حسابی کم کردین ........ مونده بودم اینا  تا روز اومدن به بن چیکار  بکنم ...... چه جوری اینور و اونور بکشمشون .......

فریده  گفت: مربوط به مسابقه نقاشی هست ......

گفتم : نه سوغاتی های شماست .........

حسن  گفت : سوغاتی ما ......... اونم اینهمه چمدون و .........

نذاشتم ادامه بده ، جواب دادم: آره سوغاتی شما ...... ببر خونه بازش کن متوجه میشی چی هست ........

پسرا دویدن و یه چرخ اوردن وهمه بار رو تا دم ماشین  اوردن و  پشت ماشین  که استیشن بود گذاشتند ......

درهمین حین اون مسئول ارشاد اومد و گفت : ما ماشین داریم  برای رفتن به هتل ...... اگرمایلید میتونید با ما بیایید .......

حسن رونشون دادم و  گفتم : ممنون...... اومدن دنبالم ...... خداحافظی کرد و رفت .....

هتلم  بیرون فرانکفورت بود واتفاقا" توی مسیرجاده بن ...... حسن گفت :  دسته جمعی می ریم نهار و می خوریم و کمی می گردیم ، بعد شما رو می رسونیم هتل وما میریم بن ........ بعد از تموم شدن نمایشگاه هم ..... میاین  بن

 گفتم :  من ازکی شما شدم .......

جواب  داد : تو تاید هم نیستی ..... چه برسه شوما ...... منظورم تو وعلی هستین ..... علی پیشت می مونه ..... تا نمایشگاه تموم بشه ........ چهارتا زبان  را بصورت پروفشنال حرف می زنه ...... فارسی ، آلمانی  فرانسه و انگلیسی ......... هم  تو دسته تنها  نیستی و کمکت می کنه ........ هم  ما  خیالمون راحت که لیز نمی خوری و از دستمون در بری ....... سابقه ات خراب داداش ...........

گفتم : مزاحم این جوون رعنا  نمی شم ........

فریده جواب داد :  غلط می کنی ، یه کلمه دیگه بگی ، کتک روخوردی ....

علی گفت : عمو من خودم از بابا خواستم اجازه بده با شما باشم ........ خیلی دوست دارم ببینم چیزایی که بابا و مامان درمورد شما گفتن چقدردرسته..........

با خنده وشوخی گفتم :این بابا ومامانت از روز تولد یه روده راست توی شیکمشون  پیدا نمی شده ، کذاب و دروغگو بودن ....... اصلا" نباید حرفاتشون رو  باور کنی ......

پاسخ داد:بهرصورت زحمتی برام نیست ..... و خوشحال می شم قبول کنید............ چون من  بهش بعنوان  یک تجربه کاری نگاه می کنم . البته  اگر مزاحم  نباشم .....

گفتم : نه تنها مزاحم  نیستی ....... بلکه باعث افتخارمنه...... ضمنا" قصد  داشتم کسی را  برای کمک درطول نمایشگاه استخدام کنم ........ کی ازتو  بهترو مناسب تر.......... بعد ازاین حرف سوارماشین شدیم و دسته جمعی رفتیم برای نهار ......

 

پایان قصۀ اول


 

نمایشگاه کتاب

 نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه دوم : دوست سفارشی سید حسین

******************************

بین ایرانی های شرکت کننده در نمایشگاه ، جوانی حزب الهی بود  حدود بیست و هفت  هشت ساله ، ........ ازتوی هتل و  سر صبحانه ، متوجه شدم که بد جوری توی کوک من هست..... فکرکردم ..... ازکراوات خوشش نیومده ...... هرچند من توی ایران هم همیشه  کراوات می زدم ........ و این را همه مسئولان و کارکنان ارشاد می دونستن  که من این تیپی ام و حاضر به هیچگونه مصالحه هم بر سرکراوات نیستم . و صد البته  و خوشبختانه به هردلیلی ظاهرا" این را پذیرفته بودند  .

اما این جوان را ندیده بودم و فکرمی کردم ، احتمالا" ظاهر من ناراحتش می کنه ....... بهرصورت محل نذاشتم و پس ازاتمام صبحانه به اتفاق علی که حالا شده بود دستیارمن ، بطرف نمایشگاه راه افتادیم ........... حدود ده ونیم بود که رسیدیم،همه داشتن غرفه هاشونرو آماده می کردن . طبق نقشه راهنمایی که داشتم. یک راست رفتیم سالن پنج وغرفه روپیدا کردیم . مسئول سالن به سراغمون اومد و گفت؛ که بارمون  کجاست و خواست بریم سریع آنها را تحویل بگیریم.

علی با مدیرسالن بزبان آلمانی گفتگویی کرد وگفت :عموشما همینجا بمونید..... من میرم وسایلتون را می گیرم میارم .......... فقط بارنامه تون روبه من بدین .

گفتم : مطمئن هستی نیازی به اومدن من نیست؟......

جواب داد : بله ........ خیالتون راحت باشه ...... این و گفت و با سرعت ازمن دورشد و رفت ...... روبروی غرفه من یک شرکت انتشاراتی اماراتی غرفه داشت ، که بعدا" فهمیدم متعلق به وزارت دفاع امارات است .......   دوتا خانم جوان متصدی اون بودند،مشغول براندازغرفه بودم و داشتم  نقشه  می کشیدم  برای تزیین وچیدمان غرفه که یکی از آن خانم که کمی چاق بود و نفس نفس می زد ، ازتلاش برای زینت بخشیدن به غرفه شان ، بطرف من آمد و به زبان انگلیسی گفت :  ببخشید ...... ما قدمان نمی رسد...... امکان داره ..... این پلاکارد رابرای ما روی آن دیوار نصب کنید؟ ......

پاسخ دادم : البته ..... و روی صندلی که جلوی دیوار بود رفتم وآنرا برای شان نصب کردم و پس از حصول اطمینان از نصب دقیق و تشکرهردوخانم به غرفه برگشتم .............. درهمین زمان چشمم به همان جوان توی هتل افتاد ، .......  دیدم دقیقا" همۀ کارهای من را زیر نظرداره ...... بازهم به روی خودم نیاورد م و سرگرم کارهای اولیه غرفه آرایی شدم ......... همه وسایل مورد نیاز قبلا" به بخش تدارکات  نمایشگاه سفارش شده ودرغرفه قرارگرفته بود .......... ازجمله ویدئو پروژکشن ، پرده نمایش ، قفسه های کتاب میز ، صندلی  و ................... همه چیز همونطور که سفارش شده بود ........

داشتم میز و صندلی رو جابجا می کردم که یکی ازپشت سلام کرد وبنام صدام زد ........ بر گشتم دیدم همون جوون است .......... گفت : می تونم  کمکتون کنم.

 گفتم : به شما زحمت نمی دم ...............

گفت : زحمت نیست ............. و بلافاصله وبدون اینکه منتظرجمله بعدی من بشه ........ کتش رو دراورد و روی یکی ازصندلی ها گذاشت وسرمیز رو گرفت ........ درهمین اثنا علی هم  با صندوق وسایل و کتابها وکاتالوگ ها که ازایران فرستاده بودم رسید ....... جوون دستش رو سمت  علی دراز کرد و گفت : مجید هستم . علی متعجب دست داد و سلام وعلیک کرد........

مجید که انگارمیدونست باید توضیحی بده، گفت : راستش من ناشرم ، دوست سید حسین ، تبلیغات لشکر 27 ، می دونست ، شما توی نمایشگاه هستید  . سلام  رسوند و گفت ، خودم رو بهتون معرفی کنم و بگم به فلان   نشونی  ، اگرامکان داره هوای من رو داشته باشین ، چون دفعه اولم هست که ازایران خارج می شم و توی یه نمایشگاه بین المللی شرکت می کنم ....... واسه همین  هم امسال غرفه نگرفتم ........ واومدم برای کسب تجربه .......... البته بعد ازاین نمایشگاه برای خرید تجهیزات چاپخونه باید برم منچسترانگلیس ، ....... که اگر امکان داره مهمون من با هم بریم اونجا  .... هرچقدرهم حق مشاوره بخواین روی دوتا چشمام

گفتم : من سید حسین رو دوست دارم  و بهش مدیونم ...... تا اونجا که بتونم  کمکت می کنم.محض گل روی سید حسین ..... نه بخاطر پول  .........

خوشحال  گفت : پس اگراشکالی نداره فقط اجازه بدین کنارتون باشم توی نمایشگاه و یاد بگیرم ........... هتل مون هم یکی هست ........

گفتم : بله متوجه شدم ازتوی هتل  زیرنظرم داشتی .........

جواب داد : منظور بدی نداشتم .......... فقط دنبال فرصت مناسب بودم خدمت برسم و پیغام داداش حسین رو بهتون بدم و البته ازتهران و فرودگاه مهرآباد دنبال فرصت بودم .........

گفتم :  بسیارخب قبول  ....... فقط یک شرط داره 

پاسخ داد : هرشرطی باشه حرفی نیست..........

گفتم : حتما" سید حسین این رو هم بهت گفته که من ادم پرحرفی هستم . اما حوصله آدمای پر حرف و فضول رو ندارم ..... اصلا" دوست ندارم کسی توی کارام سرک بکشه...... بخصوص اگر بهش ربطی هم نداشته باشه ......

گفت: حاج حسین نگفته ...... اما الان برام روشن شد ........ قبول ........  پر حرفی و فضولی موقوف ...... ثبت شد .......

گفتم : پس بجنبیم که داره دیرمی شه ....... باید غرفه رواماده برای بازدید کنیم .

ساعت  چهاربعدازظهر بود که کارامون به پایان رسید و زدیم بیرون ...... به پیشنهاد من  رفتیم ایستگاه مرکزی مترو ...... اونجا یه دوست جوان اهل ترکیه داشتم ، هم نام خودم  احمد  که دکه  فروش کباب ترکی داشت ، هروقت گذرم به  فرانکفورت میافته حتما" سری به اون می زنم ...... یک کباب ترکی ویژه با ماست وخیار چکیده فرد  اعلا .......... جای همتون خالی ........

بعد از خوردن  عصرانه توپ ، سه  نفری به سمت شهرک محل هتل راه افتادیم و  حدود پنج بود که رسیدیم.

قرارشد استراحتی به کنیم وهشت برای خوردن شام بریم رستوران چینی که علی پیشنهاد  کرده بود. من و علی رفتیم اتاق خودمون  ...... اون هم  رفت اتاق خودش ......

بعد از استحمام روی تخت درازکشیده بودم که  علی پرسید: عمو فضولی نیست یه سوالی بپرسم

گفتم  : نه عمجون بپرس....

گفت : شما این مجید آقا رو قبلا" نمی شناختین .......

گفتم : نه...... ولی کسی که معرفیش کرده خوب می شناسم ........سید حسین خالدی فرمانده واحد تبلیغات لشگر27 محمد رسول الله ...... نه یکبار ....... بلکه سه بارجون من رو توی جنگ نجات داده  ...... خیلی بچه باحالیه  ....... نمیشه روش رو زمین انداخت ..... بیخودی هم سفارش کسی رو نمی کنه .................. نگران نباش جای نگرانی نیست.........

علی هم قانع از پاسخ  روشن من  توی تختش دراز کشید .......  تا استراحتی بکنه و برای شام سرحال باشه ......

پایان قصه  دوم


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه سوم : صبحانه، نهار و حتی شاید شام  

*****************************

روز  پرکاری در  پیش  داشتیم ، خوشبختانه  هم  علی و هم مجید خیلی اهل خواب نبودن ........... پس ساعت هفت لباس پوشیده توی غذاخوری  مشغول  انتخاب صبحانه بودیم ،

روی  میز صبحانه  واریته ای ازمواد غذایی خوشمزه ومقوی  با چیدمانی زیبا دیده می شد شامل:

انواع  قهوه : اسپرسو ماچیاتو، کاپوچینو، اسپرسو، کافه اسپرسو

نوشیدنی های دیگر: چای های ، انواع آب میوه، آب معدنی و وگا

محصولات ارگانیک : انواع کره و پنیر، خامه ، انواع مربای خانگی ، بهترین انواع عسل ارگانیک ، تخم مرغ، نیمرو، سوسیس سرخ شده ، انواع کالباس ، ماهی و پنیر، شیرینی و کیک و انواع نان ها

درهمین زمان مدیره رستوران که خانمی حدود چهل و پنج ساله بود با قدی بلند و اندامی متناسب به من نزدیک شد و آرام و مودب گفت:  ببخشید اقا....

با لبخند  گفتم : بفرمایید

ادامه داد : شما ایرانی هستید؟

پاسخ دادم : بله،چطور مگه ؟.......

گفت: از قبل به ما اطلاع داده شده  ایرانی ها ازمحصولاتی که گوشت خوک درآنها بکارمی ره یا نوشیدنی هایی که حاوی الکل هست استفاده نمی کنند .

متوجه منظورش شدم  با لبخندی دوستانه گفتم : البته این غالبا" صحیح است ،اما صد درصد نیست ...... و ادامه  دادم حالا موردی هست که این را میفرمایید .

پاسخ داد : راستش ، با دست به بخشی از کالباسها و سوسیس ها اشاره کرد و  گفت :همینطور که می بینین اینهاهمه ازگوشت خوک درست  شده ، ما چون  میهمانان  مختلفی داریم ، نمیتوانیم ازاین محصولات سرمیز صبحانه استفاده نکنیم .......... اما زیر هر یک نوشتیم ، که چه  نوع و ازچه موادی هستند .....

گفتم : بله دیدم ......از این بابت متشکرم.

ادامه  داد : البته من دیروز و امروز دیدم که هموطنان شما  با اشتیاق از سوسیس و کالباس های تهیه شده ازگوشت خوک استفاده می کنند ، تلاش کردم برایشان این مطلب راتوضیح  دهم ..... اما هیچیک ازآنان نه زبان آلمانی ونه انگلیسی نمی دانستند. به  همین دلیل مزاحم شما  شدم که به سایر میهمانان ایرانی این مطلب را یاد آوری  کنید ......که مشکلی پیش نیاید ............

باز هم تشکر کردم و بعد ازانتخاب صبحانه به سرمیزی که بچه ها نشسته بودند رفتم، شیطنتم گل  کرده بود ...... علی پرسید عمومشکلی  پیش اومده ؟ مدیر رستوران چی می گفت؟ ....

جواب دادم :  چیز مهمی نبود. می خواست ببینه راضی هستیم از منوی صبحانه؟ چیزی کم وکسر نداریم؟ .......... منم تشکر کردم ....... صبحانه رو خوردیم  و به طرف نمایشگاه حرکت کردیم ....... ساعت  دهصبح  درهای نمایشگاه رو به بازدیدکنندگان باز شد . سرمون خیلی شلوغ بود ،  مشغول  پاسخ به مراجعه کنندگان  به غرفه بودیم که خانمی که مسئول غرفه امارات بود و من دیروز کمکشون کرده بودم. خودش رو به من رسوند وگفت : امروز  نهار میهمان اونها هستیم ....... تشکرکردم وگفتم مزاحمشون نمی شیم ..... اما خیلی اصرارکرد غرفه هم خیلی پر ازدحام شده بود و  باید به مراجعه کنندگان  می رسیدم  ؛ پس  برای اینکه خلاص بشم و بکارهام برسم  قول دادم نهار  رو با اونها بخوریم ..... با گرفتن قول مساعد رفت  بطرف غرفه خودشون ....... منهم سرگرم  کار خودم شدم ......... ساعت یک نمایشگاه برای صرف نهار یک ساعت اعلام تعطیلی شد . مشغول جمع وجور کردن  غرفه بودیم که دیدم همون خانم به طرفم می آد وقتی به من رسید پرسید : آماده هستید ؟

گفتم نفرمودید مناسبت این  دعوت چه هست؟

گفت: سرمیزغذا در موردش حرف میزنیم ....... راه گریزی نبود ...... به بچه ها  گفتم غرفه را بندند تا بریم  برای نهار ..... علی عکس العمل خاصی نداشت اما  مجید سرو گوشش شروع کرد  بجنبیدن ، به رستوران  وی آی پی نمایشگاه  رفتیم  دربین راه گفتم :  خب ما میزبان را باید به چه نامی صدا بزنیم؟

دعوت کننده ما  پاسخ داد : ببخشید فرصت نشد خودمون رو معرفی کنیم . من یُمنا هستم  و همکارم وانیا .من مدیر روابط عمومی انتشاراتمون هستم و وانیا هم  معاون من  هست ........ بلافاصله پرسید و شما؟

گفتم من احمد ، ایشون علی وایشون مجید . بچه ها سری به معنی خشنودی ازآشنایی با هم تکان دادن . میهماندار رستوران ما را به میزی که ازقبل  رزرو شده بود راهنمایی کرد و دستورغدا دادیم . تا آمده شدن.....  و سرو  غذا ، علت این دعوت را جویا شدم ، یمنا بدون  مکث گفت راستش من مدتها درفکرهستم که یک انتشارات  شخصی درامارات  تاسیس کنم . ازانجا که مادرم ایرانی است ،  بسیارعلاقمند  هستم با یک شریک ایرانی این کار را انجام  بدم. توی چند سال گذشته ناشران ایرانی شرکت کننده را زیرنظر داشتم ..... اما هیچ کدوم بنظرم حرفه ای نرسیدند ........... تا دیروز که شما مشغول غرفه آرایی  بودید متوجه شدم  نوع  برخورد و نگاه شما  به نمایشگاه متفاوت هست ....... وانیا را فرستادم و یکی ازکاتلوگ هاتون را گرفت و آورد. من دیشب همه آن را بررسی ومرور  کردم. متوجه شدم قضاوتم درمورد شما درست بوده ، به همین دلیل تصمیم گرفتم با شما وارد مذاکره بشم .....

پرسیدم  :  خب قضاوت شما چی بوده  و چگونه فکر کردید و چرا به  این  نتیجه رسیدید ، ..... که کار من با دیگران همکاران ایرانیم متفاوت هست .....

گفت : این کارمشکلی نبود ....... شما از یک کاتالوگ ساده  آما طراحی شده هم از نظر مفهومی و هم از لحاظ گرافیکی استفاده کردید برای عرضه کارهاتون . انتخاب آثاری که ارائه  می کنید مشخص است با تسلط کافی و درست انتخاب شدن ، معمولا" همکاران شما در دوره های گذشته با آثاری شرکت میکردند.که مورد استفاده بومی داشت و قابلیت نشر بین المللی  نداشت. اما من درکاتالوگ شما حتی با  یک کتاب که نشود درهر گوشه ای ازاین جهان عرضه اش کرد  روبرو نشدم....... این  نشون میده  شما با نشربین المللی کاملا آشنایی دارید. و بعدهم تسلط شما به زبان و شیوه مذاکره همه نشان دهنده  توانمندی بالای شماست ...... حسابی چوب کاریم کرد ....

تشکر کردم و گفتم ......  البته من ناشر نیستم ، ایجنت هستم....

 حرفم رو  قطع کرد و گفت :این را می دانم  ، ولی درعوض من یک ناشر هستم و  ایجنت نیستم و دنبال شریکی هستم که بتواند کتابهایم را در دنیا عرضه کند .

گفتم " بهترین ایجنت های دنیا درانگلیس وآلمان مستقرهستند.

جوابداد : همشون دماغشون پر ازباد است ، شکم هاشون سیره

گفتم  : شما گرسنه هستید؟.....

گفت : نه ، عاشقم .........

جا خوردم ..........گفتم : بله........

گفت : عاشقم ، ........  من این کاررا برای پول انجام نمی دم .......... من  عاشق این حرفه هستم .

ظاهرا جواب ها رو توی دلش پشت سر هم چیده بود ؟

با اینحال پرسیدم چطور به این زودی اقدام کردید برای این پیشنهاد  ؟ فکر نمی کنید بهتر بود  تا آخر نمایشگاه صبر می کردید و بعد ازبررسی بیشتر روز آخر تصمیم می گرفتید برای این  کار ،

گفت : نه ، فکر نمی کنم شما بدون برنامه اومده باشید نمایشگاه ، حتما" قرارهای زیادی دارید که از پیش تعیین شده و ازاین لحظه به بعد تا آخرین لحظه نمایشگاه ، دیگه نمی شد باشما حرف زد .........

راست می گفت واقعا"  هیچ وقت خالی برام تا آخرنمایشگاه وجود نداشت........

گفت : ازتون خواهش می کنم دراین مورد فکرکنید و به من جواب بدید ........ قول دادم که اینکار را بکنم. درهمین لحظه میهماندار با میز سیارغذاهای سفارش داده شده از راه رسید  ومشغول خوردن  شدیم....... درطول نهار مجید رو زیر  نظرداشتم تمام وقت تو نخ وانیا بود...... اما علی بدون هرگونه  واکنش ویژه غذاش رو تموم کرد ..........

درپایان نهار ضمن تشکرگفتم : ...... متاسفانه امشب ما شام  میهمان  اتحادیه ناشران فرانکفورت هستیم ....... و  نمیتونم  به شام دعوتتون کنم ....... البته ممکن است اگر تمایل داشته باشید ما را دراین میهمانی  همراهی کنید......

 گفت :اما  این  صورت خوبی ندارد ، ما که دعوتنامه  نداریم.

گفتم : نه مشکلی نیست ........... چون کسی که من را دعوت  کرده  معاون اتحادیه و مسئول این میهمانی ست و دعوتش هم محدود به شخص من نبوده ، بلکه من رو با همکارانم  دعوت  کرده . خب ممکن است ما با هم  همکار شویم ......... پس می توان گفت شما نیزهمکار ما هستید ......

گفت : اگر اینطور است که خیلی هم خوشحال خواهیم شد ......... میهمانی ساعت ده شب شروع می شد و تا نیمه شب ادامه می یافت. پس نشانی هتلشان را  گرفتیم و قرارشد نه و نیم هتل اونا باشیم. تا دسته جمعی بریم به ضیافت شام  ...........

 

پایان  قصه سوم


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

قصه چهارم : ضیافت شام

*****************************
نه علی و نه مجید لباس مناسب ضیافت شام نداشتند ..... پس بعد از کمی استراحت و استحمام به یک فروشگاه لباس رفته و دو دست کت شلوار و پیراهن و کفش براشون تهیه کردیم و  به هتل برگشتیم ....... و اماده رفتن شدیم.

راس ساعت نه و نیم توی لابی هتل دخترا بودیم . زیاد طول نکشید ؛اونا با لباسهایی بسیار شیک و جذاب از آسانسور خارج شده و بطرف ما اومدن ........  پس ازسلام وعلیک مختصربلافاصله با دو ماشین به طرف سالن محل میهمانی حرکت کردیم.

به موقع و بدون تاخیر رسیدیم و با راهنمایی مهمانداران دوستم را پیدا کردیم . بعد ازمعرفی همراهانم .... ضمن خوشامد ......... ما را به میزی هدایت کرد و به علت مشغله زیاد و با عذرخواهی به استقبال میهمانان دیگر رفت ......... زمان زیادی نگذشته بود که پشت میکرفون قرار گرفت و ازهمه حضار به جهت شرکت دراین مراسم تشکر کرد ؛  سپس درمورد انجمن ناشران فرانکفورت و تاریخچه اش تاسیس آن توضیحاتی داد و اضافه کرد که امشب سالگرد تاسیس انجمن هست وهمه به همین دلیل دورهم جمع شدیم . و درپایان این سالگرد رو به همۀ اعضا تبریک گفت و میکرفون را به مجری برنامه سپرد .

مجری برنامه اعلام کرد که برنامه های متنوعی برای امشب تدارک دیده شده ؛ که شامل اجرای موزیک زنده توسط چند گروه ، یک نمایش کوتاه ، برش کیک سالگرد انجمن و بالاخره شام بود..... البته سه آنتراک هم دربین برنامه ها در نظر گرفته شده بود برای گفتگوهای دوستانه و کاری غیر رسمی .

بلافاصله برنامه با اجرای موزیک زنده توسط سه نفر خانم که ضمن نواختن ویلون سل ، ویلون و آکئردئون ترانه های شادی رو اجرامی کردند شروع شد .

 شور و حرارتی که دراجرای این گروه وجود داشت  همه رو به وجد اورده بود .   مجید صفر کیلومترماهم که تا بحال به عمرش چنین چیزهایی ندیده بود...... درحالیکه یک لبخند روی لباش نقش بسته بود ، مات ومبهوت گروه موسیقی رو تماشا می کرد ......... البته ناگفته نماند این مسئله باعث غافل شدنش از وانیا نبود.

 بعد از اجرای چند ترانه توسط گروه سه نفره خانمها که با تشویق شدید و در خواست ادامه آن توسط حضار روبرو شد ، مجری ازمسئول اون گروه خواهش کرد اگر امکان دارد، بمانند و یک باردیگر بعد از شام برای حضار برنامه اجرا کنند ... بعد ازمشورتی کوتاه با سایر اعضای گروه ، قبول کرد و این با تشویق شدید حضار از جمله مجید رویرو شد ؛  برنامه بعدی شعبده بازی بود ، که اون هم به نوبه خود جالب بود .

حدود ساعت یازده و ربع اعلام انتراک و پذیرایی شد .......  در این زمان میزبان ما به من نزدیک شد و ضمن خوش امد مجدد گفت : میخوام شما را به برخی از دوستانم معرفی کنم. به مجید اشاره کردم با خانمها بماند و به اتفاق علی همراه او راهی شدیم ...... در طول یک ربع با حدود شش هفت نفر ناشر آشنا شدیم و علی با رفتاری کاملا" جنتلمنانه قرارهایی رو برای ملاقات درنمایشگاه برای مذاکرات بیشتر تنظیم کرد .........  ناشرها وقتی با لهجه سلیس و محکم علی بزبان آلمانی روبرو می شدند ..... هم تعجب میکردند و هم خوشحال می شدند . این معارفه ها در حین شام تکرار شد .......... یمنا به دقت رفتارما رو زیرنظر داشت ومن متوجه این مسئله بودم ....... ولی مجید کماکان مات و مبهوت  وانیا بود ....... بعد از شام که حدود ساعت دوازده سرو شد بازگروه سه نفره به اجرای برنامه پرداختند و با اجرای اونها مراسم هم با تشکر مجدد میزبان ازهمه حضار بخاطرشرکت درآن ضیافت ؛ درساعت یک و نیم شب به پایان رسید ...... .با تشکراز والف گانگ میزبان مون با یک تاکسی دخترها رو به هتلشون فرستادم و خودمون هم با یه تاکسی به سمت هتل حرکت کردیم .

توی راه هیچ کس هیچی نگفت و تمام مسیر به سکوت مطلق طی شد .


پایان قصه چهارم


نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی


قصه پنجم : یک روز شلوغ


**********************
صبحانه تمام شده بود و داشتیم راه می افتادیم  که با دیدن لپ های ور قلمبیده  دوستان  ارشادی یاد ماجرای کالباس های گوشت خوک افتادم . بشقاب هاشون پر بود از اون کالباسها .......

ازمیزبان مون بابت صبحانه عالی اش تشکر کردیم و به اتفاق علی ومجید زدیم بیرون ............  وقتی به ایستگاه مترو  رسیدیم  مجید را صدا کردم و بهش گفتم :  راستی یادم رفته بود بگم .......... به این بر و بچه های ارشاد بگو این کالباسها یی  که دو لپی می خورن همه ازگوشت خوک درست شده ..........

مجید با نگاهی ناباورانه گفت:........ ن .....ه

گفتم : چرا.........

گفت : مطمئنید ؟ .......

گفتم : صد در صد ............

گفت:  حاجی آخه چه جوری؟

جواب دادم  : اولا" حاجی خودتی و جد و آباء ت ،  در ثانی خانم کهل میزبانمون روز  اول به من گفت ؛ شنیدم ایرانی ها ازگوشت خوک استفاده  نمی کنند . گفتم درجریان باشید این سوسیس ، کالباس ها ازگوشت خوک هست ........

گفت:  حاجی ......

حرفش رو قطع  کردم و گفتم : حاجی خودتی و جد و آباء ت ..... من  لواسانی هستم

لبخندی زدو ادامه داد ،.......   ببخشید ........... چشم حاج آقا لواسانی.......... ببخشید ............ آقای لواسانی......  ولی این برو بچ ارشاد حسابی خودشون رو با این کالباس ها خفه  کردن ........... خودم رو زدم به اون راه و پرسیدم : مطمئنی ؟!!!

جواب داد : آره آقا ............

گفتم : شاید  براشون مهم نیست ، چون احتمالا خانم کهل به اونا هم  همین  تذکر رو داده .........

کمی فکر کرد و سرش رو خاروند و گفت : .......... ولی ......... اونا  که زبان بلد نیستن ....... کوچه علی چپ را یه دوری زدم  و جواب دادم :  مگه  می شه ...... این همه آدم اومدن یک کشور غریب ....... اونوقت هیچ کدومشون چهار تا کلمه زبان بلد نیستند .......

گفت : نه حاجی .......  ببخشیدن آقای لواسانی ......اونا برای بخور بخور  و پاداش و حق ماموریت ارزی اومدن کاری هم انجام نمی دن ......... که نیاز باشه به زبان .......... فقط می چرخن و .......

گفتم : بهر صورت .......... این چیزاش به من مربوط  نیست ......... 

کمی فکر کرد و  گفت :  امروز بهشون می گم ...... توی نمایشگاه

درهمین زمان ترن مترو از راه رسید و به طرف نمایشگاه حرکت کردیم .مردم پشت  درهای ورودی  لحظه شماری می کردن برای ورود به نمایشگاه . ما با آویختن کارت های ورودی مخصوص غرفه داران دور گردن ، وارد شدیم وخودمون  را به غرفه رسونیدم ...... روی میز یک تعدادی جعبه حاوی موس پد های زیبا ازجنس فایبر گلاس بود ،  که روی هر پد یک خط کش و یک ماشین حساب جاسازی شده بود ....... درهمین زمان  یُمنا  و وانیا با چند تا لیوان بزرگ نسکافه از راه رسیدن و سلام و علیک کردن و ........  و نسکافه ها رو  روی یکی ازمیزهای غرفه گذاشتن ..... وانیا  وقتی موس پد ها رو دست ما دید  گفت   قابل شما را نداره ...... اینا هدایایی هست که ما به مراجعه کنندگان مون که خیلی زیاد هم نیستند می دیم.

یمنا اضافه  کرد  دیشب خیلی به ما خوش  گذشت ...... این نسکافه ها هم   پیش تشکر هست به خاطر میهمانی دیشب

گفتم : یعنی تشکرات ادامه  دارند ؟ .......

   خندید و  گفت:  : بله  ادامه دارد  و بعد اضافه کرد ....... اگرما رو دعوت نکرده بودین  باید  شب  کسالت باری رو  توی هتل می گذروندیم .

و ادامه داد :  فعلا" هم رفع زحمت می کنیم تا به کاراتون برسین ...... این را گفت و به اتفاق وانیا به سمت غرفه خودشون رفتند.......

مجید با نگاهی مات و لب و لوچه  آویزون وانیا را تا غرفه شون همراهی کرد .

زدم روی شونه اش ...... گفتم حاج مجید : بی اختیارگفت : حاج مجید خودتی و ج ..... د ..... و .... د.....  و  ........... اما  یک مرتبه به خودش اومد و گفت ،  ببخشید آقا لواسانی ..... جان چی  گفتین ............

من و علی خندیدیدم   و من جواب دادم : هنوز چیزی نگفتم....... ولی الان می خوام بگم ...... البته اگر هوش وحواست با منه ؟.......

دوتا سیلی یواش زد توصورت خودشو گفت :  آقا  حواسم شیش دونگ  پیش  شماست . بفرمایید

من ادامه دادم : امروز من وعلی تعداد زیادی قرار توی غرفه ناشرای مختلف داریم و تو باید توی غرفه بمونی و مراقب غرفه و وانیا باشی ....... هنوز محو تماشا بود و وانیا هم ازدور عشوه و غمزه می اومد .....مثل اینکه  اونم گلوش  گیر  کرده بود ...... مجید گیج و منگ  تکرار کرد ........ باید مراقب غرفه و وانیا باشم ..... چشم .........  روی دوتا تخم چشام  ............  باز یک لحظه به خودش اومد و دستپاچه گفت : وانیا ....... وانیا خانم ...... واسه چی؟

علی که تا حالا سکوت کرده بود به شوخی گفت :  لولو نخورش........ و به اتفاق زدیم زیر خنده ........ مجید هم که تازه پی   برده بود ، شده  سوژه ، کم کم شروع کرد به خندیدن وگفت : آقا بخدا شرمنده ایم ...........

ازساعت ده ونیم  قرارهامون شروع شد و نیم ساعت به نیم ساعت   با ناشرین  مختلف از کشورهای سوییس ، آلمان ،  فرانسه ،هند و حتی ژاپن گفتگو کردیم . علی نشون  داد  با سن  کمش مذاکره کننده قابلی هست  . ضمن  اینکه چم و خم  کارهم ، خیلی زود دستش اومد  ...... واسه همین  ازش خواستم  یک سری جلسات رو اون بره  و  یک سری رو من  . تا بتوانیم با ناشرین بیشتر گفتگو کنیم ....... خیلی با اطمینان و بدون اینکه تعارف کنه گفت:  چشم عمو حتما"  حداکثر تلاشم رومی کنم.

نزدیکای یک  بود که به غرفه برگشتیم ........ دیدم  یک میز نهار کوچیک اما  مفصل وخوشگل توی غرفه چیده شده  ..... گفتم :  اینا ازکجا رسیده ؟ نکنه  با  کار یمنا ست .

مجید  گفت : بَه.......   داش مجید تو دست کم  گرفتی؟ ......... نه  آقا .......  این  یکی کارشخص خود خودمه .

گفتم : یعنی  غرفه رو  ول  کردی به امان خدا و رفتی پی این بساط .......

جواب داد :  نه حاجی ..... ا ........  ببخشین ........ نه آقا لواسانی بچه های ارشاد رو بکار  کشیدم ......... بهشون گفتم  یه خبر خیلی مهم براتون  دارم ....... منتها شرطش اینه که  بساطِ  یک نهار مشتی ایرونی رو برام جور کنید . آخه  اینا برای غذای خودشون  ومیهمانیهای رسمی  از یک رستوران ایرانی توی فرانکفورت  غذا تهیه می کنند .......

گفتم : خب .......

جواب داد : خب به جمالتون ......... دیگه ،  دیگه .........  زنگ زدن  رستوران هرچی لازم بود سفارش دادن  یه پنج دقیقه پیش رسید  .....علی که خیلی کم حرف می زد ........ خندید و  گفت  : نه آقا مجیدم ........ واسه خودش کلی خیلی زرنگه.......

مجید سرش رو با خنده  خم کرده وگفت : کوچیکیم  علی آقا ........

من پرسیدم : خب بگو ببینم . خبر مهم  چی بود ......

مجید جواب داد : چیز تازه ای نبود........ وقتی غذاها رسید و روی میز  چینده شد ، یه خورده سر کارشون گذاشتم  و بعد بهشون گفتم ............. سوسیس و کالباسایی که تا امروز لومبوندن  ازگوشت خوک بوده ...

برام موضوع جالب شد ، پرسیدم  : عمکس العملشون چی بود ؟

زد زیر خنده و در حالیکه ریسه می رفت جواب داد  : ........ آقا مثل خانومای باردار که ویار دارن ......تا فهمیدن  دستشون  رو گرفتن دم دهنشون و با   حالت مثلا" تهوع دویدن  طرف سرویس های بهداشتی ،

 من وعلی هم  زدیم زیر  خنده .......... توی  میز چیده شده ،  یه نکته جالب توجه ؛ به چشم  می خورد

گفتم :  خب مثل اینکه مهمون هم داریم ........

مجید سرش رو یه کمی مثلا" از روی خجالت  خم کرده و گفت:  راستش  .......امروز با زبان بین المللی منظورم  همون ایماء و اشاره اس ،  ...... با وانیا خانم گپ زدیم ......  گفت ازغذاهای ایرانی  خوشش می اد و بعضی وقتا  توی دبی میره یه رستوران ایرانی برای خوردن قرمه سبزی وکباب کوبیده .

گفتم :  پس مسلما" منوی امروز هم  چلو کباب  کوبیده و چلو قورمه سبزی هست ؟  درست  حدس زدم .........

گفت : بله آقا  البته  جوجه و کباب برگم تهیه کردم .....

رو به علی کردم و گفتم : علی جان آماده نهار باش که سور  امروز  رو مدیون وانیا خانم هستیم  

 و درحالیکه می خندیدم ............. گفتم  : پس چرا خبرشون نمی کنی  بیان ...... روده کوچیکه داره بزرگه رو می خوره .........

بلافاصله دوید طرف غرفه اونا و خیلی زود با یمنا و وانیا برگشتند همه دور میز نهار نشستیم  ومشغول شدیم

 

پایان قصه پنجم


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی

قصه ششم : یک مصاحبه و یک مناظره

*****************************

واسه  بعد از ظهر ازطرف شبکه  ضد دی اف  دعوت شده بودم ، تا در یک گفتگو درمورد  ادبیات ایران  شرکت کنم  .........  ما توی  سالن پنج مستقربودیم و غرفه  ضد دی اف درسالن شش قرارداشت . همه سالنهای نمایشگاه بوسیله تونل های هوایی بهم وصل  بودن  به این ترتیب لازم نبود ازمحوطه سالن خارج و  وارد محوطۀ سالن شش بشیم ........ با توجه به اینکه چند مهمان قراربود از غرفه بازدید کنند ، ...... ازعلی خواستم درغرفه و بماند و این بارمجید را با خودم بردم ...... توی کریدور های هوایی  چشم مجید به غرفه چند شرکت که کارشون تولید مجلات ، کتب وفیلم های پورنو بود خورد ، گفت حاجی .......

بلافاصله گفتم :  حاجی خودتی و......

حرفش  روعوض کرد گفت: آقا بزارمن یه چند تا فحش آبدار به این بی پدرو مادرا بدم . بعد بریم ...... گفتم : دست بردارمجید ..... چیکار به کار مردم داری..... ضمنا" من الان دیرم شده ، کشیدمش وبردمش ...... درست زمانی رسیدیم که نفر  قبلی که آقای کویئلو بود مصاحبه اش تمام شده وداشتن میکروفون را ازیقه اش بازمی کردند .......... با  لبخند و ازدور سلامی کردم ودستی تکان دادم  اون هم جواب داد . وارد پلاتو شدم و دست دادیم...... یکی دوبار باهم ملاقات های کوتاهی درنمایشگاه های مختلف داشتیم ، توی یکی ازهمین ملاقاتها بود. که ایشون ارادت فراوان خودش به ادبیات و فرهنگ ایران بویژه  حضرت مولانا اعلام و اشاره کرده بود ، واشاره کرده بود  که اساس رمان کیمیاگر را از مثنوی مولوی الهام گرفته ومدیون فضاسازی های دراماتیک مثنوی هست ..... مجید توی حال وهوای پلاتو گیج می زد.....

اقای کویئلوخداحافظی  کرد  و رفت ، منهم آماده شروع مصاحبه شدم .......

گفتگوی تلویزیونی با مقدمات و موخراتش  یه چیزی حدود بیست دقیقه طول کشید ...... آنچه من در مصاحبه بیان کردم این بود که ،اگر چه ادبیات فارسی درحوزه  داستان و رمان فاصله زیادی باغرب دارد  اما مسلما" درحوزه شعر جزو غنی ترین ها در جهان هستیم . شاهد آن هم  تمسک و الهام گرفتن شاعران و نویسندگان  بزرگ غرب  ازحافظ، سعدی ، مولانا ، خیام و......... خیلی های دیگراست . و اشاره کردم میهمان قبلی شما یعنی اقای پابلو کوئیلو بسیارخودش را مدیون و الهام گرفته ازمولوی می داند ،  تازه اینها تنها چند تن ازهزاران شاعر ایرانی هستند ...... و بسیاری دیگر هنوز بدرستی  غرب معرفی نشده اند.

بهر صورت مصاحبه تمام شد و به اتفاق مجید راه برگشت به غرفه راپیش گرفتیم ...... مجید که ظاهرا" تصمیم خودش رو برای یک مجادله  تمام عیار با ناشران محصولات  پرنو گرفته بود یکسره  بطرف غرفه اونا شیرجه رفت.......خیلی با مزه شده بود...... تند و تند  . بی وقفه با لحنی عصبانی به زبان فارسی مسئول غرفه را زیر رگبار حرفاش گرفته بود ...... ناچار جلو رفتم  ومدیرغرفه را که هاج و واج مونده بود ازشوک دراوردم ....... و بهش گفتم  من و دوستم ایرانی هستیم ...... این دوست من انتقاداتی داره به نوع  تولیدات شما و بدلایل مذهبی وفرهنگی بسیارنارحت است.

مدیر غرفه گفت :  امکان داره مطالب اونو ترجمه کنید تا بدونیم که مشکلش چی هست ؟

گفتم : البته...... حتما" ..... رو به مجید کردم و گفتم  : شمرده ، شمرده حرفات رو بگو تا براش ترجمه  کنم .....

مجید شروع کرد: آقا ........  بهش بگو شما خجالت نمی کشید  بچه های مردم رو با این محصولات ضاله تون  از راه بدر و گمراه می کنید ...... اینم  شد کار ...... مگه خود شما خوار و مادر ندارین ....... مگه شما دین وایمون ندارین ........  کارتون شدن به فساد کشوندن  جونای مسلمون ما و دیگرکشورها..... والا قباحت داره .... بلا خجالت داره ....... آخه شرم وحیاهم خوب چیزیه

ابتدا به  مدیراون  غرفه گفتم  آنچه میگویم ترجمه کامل گفته های این دوستم هست و این به معنای موافقت من با این گفته ها نیست ، ........ و بعد همه آنچه که مجید گفته بود رو  ترجمه کردم.

مدیراون انتشاراتی قدری تامل کرد وسپس  رفت یک جزوه ای را ازاتاق پشت غرفه آورد وشروع به  ورق زدن  و توضیح مطالبی از روی اون کرد ........... وگفت : به این دوست تان بگویید. این کتابچه حاوی اطلاعات مختلفی هست ،   از جمله آمار جمعیتی کشورهای مختلف جهان  و بعد  نموداری رو به من نشون داد که مربوط   میانگین  سنی مردم درکشورهای مختلف ازجمله ایران و آلمان بود...... و اشاره  کرده .....همونطور که می بینید  نمودار میانگین سنی کشور من آلمان و کشور شما ایران  درست معکوس است...... به این معنی.....که 65%  جمعیت  ایران را جوانان و 35% جمعیت را افراد مسن  تشکیل می دهند که این نشان دهندۀ  میل جنسی بالا و تولید و بقای نسل  مردم شماست ...... اما درکشور من آلمان این ارقام درست معکوس است ..... 65% در صد  مردم ما پیرو فقط  35% جوان هستند ...... این یعنی ملت آلمان داره کم کم و به مرور از بین می ره ........ دلیل  اصلی این مسئله ......    عدم تمایلات جنسی  قوی در مردم آلمان هست ........ یک زن ومرد آلمانی درمقایسه با همتایان  شرقی خود تنها معادل  5% درصد   تمایل به سکس  و ارتباط جنسی دارند.

بنابر این دولت آلمان و البته سایرکشورهای  اروپایی  که با همین مشکل دست به گریبان  هستند ..... تصمیم گرفتند به گونه های مختلف  مردم  خود را تحریک به برقراری ارتباط جنسی نمایند...... یکی ازاین طرق تولید محصولات پرنو  هست  .......

به اینجا که رسید کمی لحنش تند شد و   ادامه داد : مااین محصولات رابرای مردم خودمان می سازیم ...... اما شما شرقی ها با بی مسئولیتی تمام  می آیید بدون   کسب مجوز دست به سرقت این آثار زده و آن را در کشورهای خود درسطح وسیع منتشرمی کنید ....... درحقیقت کسیکه باید خجالت بکشد شما بعنوان سارقان فرهنگی هستید ..... که بدون دریافت  کپی رایت و بدلیل  عدم  تعهد به قانون مالکیت های معنوی  مشغول  سود جویی هستید .......... من   خوب مطلع  هستم ...... شما درایران  اگر قانون  به شما اجازه بدهد.... برای خود حرمسرا ایجاد خواهید کرد...... بطور طبیعی توان جنسی شما آنقدر بالاست که نه تنها نیازی به استفاده ازاین محصولات  ندارید که باید روشهای معکوس درموردتان اعمال گردد.......

پس بی خود ما را متهم به چیزی که حقیقت ندارد نکنید ..... و نگاهی به اعمال ورفتارخودتون  داشته باشید......

  مطالب را برای مجید ترجمه کردم ....... مجید سرش رو پایین انداخت و درسکوت کامل بطرف سالن پنج  حرکت کرد......

من هم ضمن عذرخواهی وتشکراز مدیرغرفه بدنبال مجید راه افتادم ......... تاخودم را به غرفه برسونم .......

پایان قصه ششم


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه هفتم : سفر یک روزبه پاریس

*****************************

قرار بود  دوستم .........  پائول  پِپین که یه  ناشر فرانسوی بود ، رو در نمایشگاه ملاقات کنم. اما بدلایلی او نتوانست به  فرانکفورت بیاد ..... ولی بشدت  اصرار  داشت  حتما" دراسرع وقت همدیگر  رو ملاقات کنیم ، با توجه  به برنامه های فشرده خودم  بعد از نمایشگاه  و قول همراهی مجید درمنچستر برای کمک به خرید تجهیزات و ماشین آلات  چاپ . تنها چاره ای که داشتم ، این  بود که غرفه را به مجید  بسپارم و یک سفره یک روزه به پاریس داشته باشم بود ....... بعد ازگفتگو با مجید و هماهنگیهای لازم ساعت نه صبح به طرف پاریس پرواز کردیم . ده بود  که هواپیما  در فرودگاه  اورلی به زمین  نشست  ........ به اتفاق علی پیاده شدیم وخودمون رو به خروجی رسوندیم ..... بعد از انجام  تشرفیات  ازگیت خروجی  به سالن اصلی فرودگاه وارد  شده که  از دور پائول رو دیدم ، درحالیکه    دست  تکان می داد ،  بطرف ما می اومد..... بعد ازخوشامد گویی  ، بسرعت ما را به سمت ماشینش راهنمایی کرد ............. خیلی زود  افتادیم  توی اتوبان **  آ صد وشیش  **  و بعد پیچید توی اتوبان ** آ هشتاد و شیش  **   و پنج دقیقه بعد  توی جاده کنارۀ رود دانوب به  سمت جنوب شرقی پاریس در  حرکت بودیم. خوشبختانه مسیرخلوتی بود و خیلی زود به منطقه لاواسور که  دفترش قرار داشت رسیدیم ............ تمام مسیرحدود یک ربع طی شد وما توی دفتر کارش روی مبل های راحتی لم داده وگپ می زدیم ....... پائول  ضمن تشکر ازاینکه دعوتش روقبول کرده  و به  پاریس اومده بودیم تشکرکرد و گفت : من بسیارعلاقمند بودم که حتما" این ملاقات و گفتگو  انجام بشه ، و الان خیلی خوشحالم  که شما اینجا هستین .

.......... من هم از این سفرابراز رضایت  کردم و گفتم امیدوارم بتونیم به نتیجه ای مطلوب برای همکاری مشترک برسیم ........... بعد از تعارفات اولیه و  خیلی زود رفتیم سراصل مطلب ...............

پائول گفت  :  من بسیار علاقمندم درزمینه ادبیات داستانی ایران  وقصه هایی که در اشعار شاعران بزرگی مثل مولوی، سعدی، نظامی، عطار و .......  به شعر نقل شده فعالیت  مشترکی را داشته باشیم ...... من مایلم این داستانها به زبانی شیرین وساده برای بچه ها وهمچنین در قالبهای دارماتیک برای بزرگسالان آماده  و به زبان فرانسه منتشرکنم.  و  با توجه به آشنایی که با تو  دارم .......... فکر می کنم بتونیم با هم همکاری خوبی داشته باشیم .......

ضمن تشکر  از محبتی که به من داره . گفتم :  این فکر بسیارخوبیست. ومن خودم  بسیار به چنین  کاری علاقمندم و معتقدم این داستانها  می توانند با مخاطبان خود درسراسرجهان و از جمله فرانسوی زبانان ارتباط خوبی برقرار کنند . اما ما برای انجام  این پروژه یا مشکلات بزرگی روبرو هستیم....... ازجمله پیدا کردن مترجمینی توانا که به ادبیات هر دو زبان اشراف کامل داشته باشند . و ادامه  دادم : البته پروژه ای  به این بزرگی با یک یا دو مترجم به نتیجه  نخواهد  رسید و ما نیاز به به یک تیم ترجمه بزرگ  داریم  و ویراستارانی قوی که بتوانند حق مطالب را ادا کنند.

پائول  ضمن  پذیرفتن وجود  این معضل  گفت : قطعا" برای هرمشکلی راه  حلی هم  وجود  داره ، ما اگر  ابتدا به این توافق  اصولی که این کار از نگاه هردوطرف بعنوان  یک کارمشترک  قابل اجراست. درمرحله بعد به بررسی مشکلات و راه حل هاخواهیم رسید .

من  دستم را بطرفش بعنوان اعلام آمادگی برای شروع این همکاری داراز کردم .......او نیز با لبخندی رضایت مندانه دست من را گرفت و فشرد .........علی در تمام طول مذاکره ساکت بود و بادقت به  گفتگو های ما گوش میکرد . در این زمان پائول روبه  علی کرد و گفت : نظردوست جوان ما  دراین مورد چیه؟ پائول به انگلیسی این سوال رو کرد ،  ولی علی به فرانسه پاسخ  داد و گفت : من  کار آموز هستم دراین زمینه ونظردقیقی نمی تونم بدم  ........

 پائول  درحالیکه  توقع نداشت اوفرانسه بلد باشه ،  خوشحال گفت :  پس شما زبان ما را بلدید ؟

علی خیلی با وقار و جدی پاسخ داد : بله من دردانشگاه واحد هایی از زبان فرانسه را پاس کردم......

البته خیلی قوی نیستم اما می تونم حرف بزنم وبفهمم.............

پائول گفت : ولی حرف زدنت  نشون میده که  بیشتر از اینها  میدونی که میگی ..............  کجا درس می خونی ؟

علی پاسخ داد : دانشگاه برلین ، پس آلمان زندگی می کنی؟

علی پاسخ داد : ازشش سالگی به اتفاق خانواده  مهاجرت کردیم به آلمان ......

پائول که خیلی ازعلی خوشش اومده بود گفت : امیدوارم ازاین  به  بعد بیشتر ببینمت. خیلی خوشحال بودم ازاینکه علی کنارم  بود...... اون درست مثل جوانی های حسن بود ...... قوی و با ادب و دانا ........

جلسه با   تنظیم وامضای یک موافقتنامه به پایان رسید .که دراون توافق شده بود ما مقدمات تدوین  قصه هارو به زبان فارسی شروع کنیم .و پائول هم قرار شد دنبال مترجمین خوب و قوی برای برگردان آن قصه ها به فرانسه باشه.

پائول همچنین پیشنهاد کرد علی درقبال دستمزد قبول کنه که رابط مستمر باشه بین دوطرف..... که با موافقات من و قبول خودش قرارداد مربوطه نیز بین پائول و علی به امضا رسید ......

این سفر یه روزه با کلی نتایج ملموس وخوب به نیمه رسید . به پیشنهاد پائول برای خوردن نهار و گشت وگذار در پاریس به طرف مرکز شهر وخیابان زیبای شانزلیزه راه افتادیم .....  سه ، چهارساعتی تا شش بعد ازظهر که پروازداشتیم  وقت بود واین فرصتی برای رفع خستگی چند روز کارفشرده تلقی می شد  .....

پایان  قصه هفتم


 

 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه هشتم : خواستگاری

*****************************

روز آخر  نمایشگاه بود و  من آخرین  جلسات و مذاکرات رو به انجام می سوندم. علی و مجید ازصبح اول وقت رقته بودند دنبال  پیگیری کارای سفر به منچستر ........ ، حدود ساعت  دو نیم بود  که به  نمایشگاه  اومدند ....... ،همونجور که  انتظار داشتم کاربه  خوبیبرنامه ریزی شده بود  ............ شب ساعت نه پرواز داشتیم  به لندن و از اونجا به منچستر  روز بعد  ساعت یازه  صبح هم  با  فروشنده  ماشین  آلات چاپ قرارتنظیم  شده بود .......

با  توجه به اینکه چیزی برایباز گشت  به ایران در  غرفه نداشتیم ..... همون بعد از ظهر تجهیزات امانت گرفته شده را  به مسئول مربوطه تحویل  دادیم  و راس  ساعت  چهار به اتفاق یمنا  و وانیا از نمایشگاه  زدیم بیرون ..... بسراغ  احمد  توی ایستگاه  مرکزی مترو رفتیم و پنج تا  کباب ترکی مش  تیخوردیم ..... بعد به لابی هتل دخترا رفتیم و یه  نیم ساعتی درمورد برنامه ها ودیدارهای آینده گپ زدیم  و بعد از رد و بدل کردن آدرس وتلفن ...... هتل  اونارو به سمت هتل  خودمون ترک  کردیم. مجید  یک کمی تو هم بود ........ با  لحنی شوخی گفتم : چطوری داش مجید .....

خیلی تو خودش بودآروم و باصدایی غمگین گفت :  نوکرم حاجی ......

گففتم ....  دِ ..... بازم که به من گفتی حاجی...

اصلا" تو حال خودش نبود گفت : ببخشین  آقا .......... گفتم ...... غصه نخور داش مجید  دوهفته دیگه که کارات تموم شد یه سر با  والده استینارو بالا میزنین و  بلند میشی میری دوبی و خلاصه ....... خلاص .....کاررو تموم  میکنین..... ما روهم  اگه دعوت کنین میایم برای وساطت ......

برقی توی چشماش زد وگفت : ...... جدی میای حاجی .......

یه چشم  غره ای بهش رفتم و گفتم : میام اول بشرطی که دست از این حاجی حاجی گفتنت برداری ........ دوم هم سفر رو بندازی برای سه هفته دیگه که منم با  یمنا برای مذاکره قرار دارم.

یه کمی  مایوس شد و گفت :سه هفته دیگه ؟.........

گفتم  :اووووووووووووووووو ......... چیه ؟ ........... من که  نگفتم سه ماه دیگه ....... همه اش یک هفته عقب انداختم ........ اصلا خودتون همون دو هفته دیگر برین .....

 گفت : نه حاجی  همون سه هفته دیگه ..............  ببخشین؛ غلط کردم......

خندیدم و گفتم : دورازجونت .............

علی که  خنده روی لباش نشسته بود ، گفت :  حالا  بالاخره ازعروس خانم  بعله روگرفتی یا نه .....

 مجید یه کم باخجالت  گفت :راستشمستقیم نه اما........

من گفتم : اما و اگر نداره   ..... صبرکن الان  تکلیفت رو یکسره می کنم. ....... اینجوریکه نمیشه.......... یا زنگی ..... زنگ  ؛ یا رومی ......... روم .

مجید جواب داد  :   آقا  ما که زنگی  ..... زنگ هستیم ...... تا  وانیا خانم   چی  بگن ........

 من علی زدیم  زیرخنده .......درهمین زمان یمنا گوشیش رو جواب داد  . گفتم یه مسئله کوچولو پیش اومده ...... خواستم  یه زحمتی بهت بدم ........ ازطرف اقا مجید خودمون .......

یمنا گفت: خیرباشه......

گفتم :  خیره  .....چه جورم خیره....... بعد ادامه  دادم : یه زحمتی بکش از وانیا سوال کن ..... ما اجازه داریم  ..... سه هفته دیگه  ضمن شرفیابی برای مذاکرات همکاریمون  ،  ازطرف اقا مجید  برای خواستگاری خدمتشون  برسیم ......... یه جیغ  ازکل زد و تند تند  شروع کردبه عربی با وانیا حرف زدن .........  معلوم بود ذکر  خیراقا مجید بوده قبل از تماس من ....... بعد از چند لحظه یمنا گفت : باعث افتخارهِ برای ما ......

گفتم  : خب بسلامتی پس شما لطف کنید با خانواده ایشون  هماهنگ کنید .

یمنا پاسخ داد:  البته جهت اطلاع باید بگم. وانیا چندسالی هست پدرش رو در یک تصادف رانندگی از دست داده  و باتفاق مادرش با  من  زندگی میکنن ....... و همونطوریکه می دونین مادرش ایرانی هست و کامل" به رسم ورسوم ایرانی پای بندهست ......

گفتم : خب این خیلی هم  خوب است.......اتفاقا"  قرار هست  آقا مجید هم ، به اتفاق والده شون خدمت برسند ........ یمنا یک کل دیگه کشید و   بعداز خداحافظی گوشی رو قطع کرد .....

دیگه مجید رو زمین نبود ..... پرید من وعلی  رو چند تا ماچ کرد .......... راننده که یه پیرمرد ترک بود ...... و متوجه  مسئله بود..... گفت: مبارک باشه......

مجید پرید و صورت اون روهم ماچ کرد ...... جوری که یک لحظه پیرمرد فرمون از دستش رها شد..... البته خیابون خلوت بود و خوشبختانه اتفاق خاصی نیافتاد...... بعداز رسیدن به هتل ویک استراحت کوتاه  وسایل مون رو که خیلی زیادهم نبود وجمع و جور کردیم و علی رفت برای تسویه صورتحساب هتل .

سه نفری ساعت  هفت و نیم به طرف فرودگاه حرکت کردیم ...... دربین راه فرودگاه علی به حسن و فریده  خبرداد که همراه من به  انگلیس میآید و به همین جهت یک روز دیرتر به بن خواهیم رفت .....پرواز سر ساعتنه نه فرودگاه فرانکفورت را به  سمت لندن ترک کرد.

پایان قصه هشتم .


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه نهم : سفرخانه  در بن

*****************************

در منچستر همه کارها  بخوبی پیش رفت  و  با  چانه  زنی های من موفق شدیم ماشین  الات را  با ده  در صد تخفیف  برای مجید  بخریم........ بعد  از  اتمام  معامله  با  مجید  گذاشتیم سه هفته بعد  در تهران همدیگر رو ببینیم. و  به  این ترتیب از او  جدا شده و با  یک  پرواز دوباره  به  آلمان  و البته این بار به شهر بن  بر گشتیم.

وقتی علی در خونه رو با کلیدش  باز کرد . حسن ، فریده و بچه ها که منتظر ما بودند ، خودشون رو به  در رسوندن و همانجا بازار  جیق و بغل وبوس داغ  شد.

بعد ازاحوالپرسی های پر هیجان به  اتاق نشیمن رفتیم و فریده قهوه وشیرینی  آورد . و ضمن  مرور خاطرات جوانی از اوضاع  واحوال امروز حرف زدیم. فریده خیلی از مریم و بچه ها  می پرسید و  متاسف بود چرا مریم را با خودم نیاوردم ....... منم  توضیح  دادم به  خاطر فشرده بودن برنامه ها درصورت آمدنش خیلی اذیت می شد. فریده قول گرفت در سفر بعدی  حتما"  باید مریم هم  دنبالم باشه..... منم قول  دادم

حسن گفت : راستی احمد  چمدون  و  بسته هات رو  گذاشتیم  توی پیلوت که مهمانسرای خونه ام هست.

گفتم : مگه  نگفتم اونا سوغاتی  های  شماست ..... چرا بازشون نکردین.

فریده جواب داد :  تو گفتی اما  ما  فکر کردیم  ، آخه این همه چیز  که  سوغاتی  نمی شه

جواب دادم :  می شه  خیلی  خوب هم  می شه ...... و ادامه  دادم  خیلی خب بریم  بازشون کنیم تا بهتون بگم چکار باید  بکنیم.

همه دسته  جمعی بطرف طبقه پایین رفتیم.

ضمن دیدن  سوئیت مهمان بسته ها رو یکی یکی بازکردم  و با  احتیاط چیزهای داخل  اونا رو درآوردم وکناری گذاشتم. چشمای حسن برق می زد.........رومیزی های ترمه ،  ظروف مسی تزیینی قدیمی شامل دو  سه  تا مجمعه با سایز های مختلف و غیره ، گلیم  های خوشگل  و رنگارنگ . یک قلیون تزئینی، قوری استکان نلبکی با طرح  ناصرالدین شاهی ،  چند  تا کوزه خوشگل گلی و بالاخره  یک  سماور زغالی آبکاری شده به همراه یک  انبر  مخصوص ،........... خلاصه ، بادوتا  پایه  تختی که اوی  انبار  حسن پیدا کردم ظرف یک ساعت زیر زمین تبدیل شد به  یک  قهوخانه سنتی ایرونی ...... برای علی ، محسن  و نوبهارهم ، همه چیز  خیلی جالب  بود ....... حسن توی پوست خودش نمی گنجید پرید ومن رو دوباره  بغل کرد وسرش روگذاشت  روی شونم و من  بو  کرد ............. گفت  احمد بوی  خونه میدی ............ بوی ایران  میدی ...... با حضورت این عطر و بو،  توی همه  خونه  پیچیده ...... ماچش  کردم  و گفتم : خیلی دلم  براتون  تنگ شده  بود ........ اشگ  توی چشم  همه جمع  شده  بود .

فریده  برای  اینکه  فضا  عوض بشه  گفت: احمد این کوزه ها به چه  درد می خوره ؟..........

به شوخی گفتم : آوردم برای فرشته ، تا کوزه اش رو  عوض کنم...... شنیدم هنوز شوهر نکرده .....

حسن زد  زیر خنده  و گفت :  نه  هنوز منتظرِ تو بری  خواستگاریش.......

فریده  یدونه زد تو پشت حسن و گفت : دست از  سر این  خواهر  بیچاره  من ور  نمی  دارین  شما  دوتا   ...... اسغفرالله .....

حسن  گفت  : مگه  دروغ  می گم.؟

 فریده گفت :  حسن  خجالت بکش ......

گفتم :  شوخی کردم بابا ...... ببینم  اینجا پیاز و بادنجان  و گل کلم که پیدا میشه ....... یا نه ؟..... اینا رو  هم  باید  از  ایران  می  آوردم؟ ..........

فریده خندید و گفت:  اینا رو  واسه چی می  خوای  ؟......

 گفتم می خوام  براتون ترشی وشور بندازم ......... کوزه  ها رو  هم واسه  همین  آوردم ............

حسن  گفت : نه ..........

گفتم : چرا ............

گفت: نههههههههههههه ....... بگو  جون  تو

گفتم : به  جون  تو ...... وادامه  دادم  چند  وقته  یه  آبگوشت  سیر  با  ترشی نخوردین .........

حسن با ذوق جواب  داد : از   موقعی که  اومدیم  اینجا  ...........  و  ادامه  داد : به جون  خودم ........ مثه  همیشه  زدی تو  خال ............

نوبهار  همین  جور مات  و مبهوت  دهن  من و حسن  وفریده  رو نیگا  می کرد ......... متوجه  شده  بود خونه و بابا مامانش یه  جوردیگه شدن ......  واقعا" میشد  این تغییر و  توی چهره  شون دید  . پسرها هم این ماجرا  ها براشون جالب بود ..... اما  خود دار  تربودن .

هنوز  آفتاب  توی آسمون بود  ،  حسن پیشنهاد  داد، بریم  بازار و چیزهای  لازم  رو  بخریم  و شام  رو هم بخوریم  بر گردیم.

دسته جمعی راه  افتادیم  به طرف مرکز خرید ..........

پایان قصه نهم


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصهدهم : نگاه  های متجب فروشندگان

*****************************

این اروپایی ها ، غذا خوردنشون که مثه آدم نیست ..... فکر کنم . با  یه وعده  غذای ما  ایرانیها سه تاشون می ترکن .......... همه  فروشنده ها هاج و واج  منو نیگا می کردن ..... پیاز ده کیلو، بادمجان  سه  کیلو ،  گل  کلم  سه عدد  بزرگ ، هویج  یک  کیلو ، سرکه  سه تا دبه ، گوجه فرنگی سه کیلو ،  خیار سه  کیلو ، گوشت چرخ کرده  سه کیلو، گوشت لخم  راسته سه  کیلو ، مرغ سه  عدد  خلاصه  همه بازار رو بهم  ریختم ..... حسن دوید اومد سراغم  گفت  :  احمد  چیکار می کنی ؟

گفتم  این  چند روز  که من اینجا  هستم  آشپز  منم ..... مثل  قدیما....

حسن گفت :  ولی..... کفتم ولی و  اما نداره ........  

فریده هم همین  زمان رسید و گفت :   احمد ......

 انگشتم  رو روی دماغم  گذاشتم و گفتم : هیس ....... برید ..... برید ، پی کارتون ........  دخالت  هم نکنین ........  و ادامه دادم  بار بی کیو که  دارین ؟

حسن گفت :  آره  ،   توی  حیاط پشت خونه .........

 گفتم  : خوبه ، زغال می خوام  برو بگیر ، فریده و  نو بهار رو هم فرستادم دنبال نخود  سیاه  ....... سرگرم خرید بقیه مایحتاج  شدم ................علی که بیشتراز محسن  من  رو می شناخت ،  لبخندی بر لب  منو تماشا  می کرد ..... گفتم علی جان  با  محسن  جون  اینا رو  ببرین بزارین  پشت  ماشین  بابا ......

علی چشمی گفت  و با اشاره به  محسن  همه وسایل  خریداری شده رو  به پشت  ماشین انتقال  دادن  ..... بعد از  پایان  این کارها به  علی گفتم :علی جون ، کباب ترکی توی مترو فرانکفورت رو یادته؟ ....

 گفت: بله  عمو .....

گفتم :  لای اون  ماست  چکیده  می زدن ...... میدونی از کجا میشه  اون ماست  رو  پیدا کرد ؟ ........

علی گفت: من نمی دونم  اما عمو  مهدی حتما" می دونه چون با بچه های ترکه ساکن بن  دوسته و هرچی از اینجور  چیزا  می خواد  از  اونا  تهیه  می کنه ................. اگه می خواین بهش  زنگ بزنم ،  بپرسم .

 گفتم  : زنگ  بزن  بگو من اومدم .... می خوام  ببینمش ، تا دو ساعت دیگه با ماست خودش رو  خونه معرفی کنه .......

گفت: چشم  الان  زنگ میزنم ......

 گفتم  : ببین  بگو  خیلی ماست  می خوایم ............ به اندازه یه  دبه  بزرگ ........اگر  کمی ترش هم باشه بهتره ، با  سبزی محلی توش .....

علی   گفت :   چشم و شروع کرد  به  شماره گرفتن

مهدی رو می شناختم ......... بچه بود زیاد می دیدمش ، وقتی می رفتم خونه  حسن اینا ...................... بچه خوبی بود ، منم  زیاد سربسرش میذاشتم......... البته الان  دیگه باید پدرهم شده باشه ،  حدود سی و  دو ، سه سال باید  داشته باشه ........... بگذریم محسن گفت : عمو من چیکار کنم؟ .........

گفتم  :  عمو جون  دو باکس  آب بدون گاز می خوام ...... متوجه  شده بودم  ،  حسن اینا  از آب  گازدار استفاده  می کنن و من از  آب  گاز  دار خوشم  نمی اومد..... ادامه  دادم :  هرچی نگاه  کردم  ندیدم عمو .....

محسن گفت : می دونم کجا باید تهیه کنم ..... پرید  و به  چشم بهم  زدنی  با آب برگشت ..... و گذاشت پشت  ماشین .......

علی  گفت : عمو دیگه صندوق  جا نداره  ........

گفتم :  خریدموت  نموم  شد ............ حرکت  به سمت خونه

محسن گفت:عمو  قرار  شام  بریم  مک  دونالد ...........

گفت مک  دونالو ول کن  ...... امشب  مک عمو  شام  می خوریم .......... بابا اینا رو پیدا کنین  بریم به سمت خونه ...........هنوز  این  حرفم  تموم  نشده بود که حسن و فریده و  نوبهار با  زغال از راه رسیدن ....... گفتم :  حسن  بزن بریم خونه  .........

حسن گفت : شام می خوایم بریم  رستوران مک دونالد........

گفتم : حسن   جان در حوزه  استحفاظی من  داری وارد میشی . یه  بار به زبون خوش بهتون  گفتم  تا زمانیکه من هستم ..... رستوران فقط رستوران  مک  احمد ......... همین   و واسلام ...... بزن بریم تا اون روم بالا  نیومده .......

فریده  و حسن  یه نیگاهی  به  هم  کردن و فریده  نوک  انگشتش رو نشون داد و گفت:   اینقدر هم تغییر نکرده .........

حسن گفت : پس  بریم ........... تصمیم ها  گرفته شده ........... بچه ها زده  زیر خنده وهمه سوارشدیم  و رفتیم  بطرف خونه .

پایان قصه  دهم


 

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه یازدهم : کباب ماهی تابه ای

*****************************

همه چیزایی رو که خریده  بودیم  جابجا کردیم  و از  فریده پرسیدم وسایل آشپز خونه هرکدوم جاش کجاست و دست بکار شدم.

 مقداری  ازگوشت رو پیاز زدم و ورز دادم......

فریده گفت : من چیکارکنم .............

گفتم : تماشا .......گفت  نه ، میخوام کمک کنم.  مثل قدیما ..........

گفتم :  پس  گوجه  بشور و خورد کن .....

همین موقع  در زدن ............ نو بهاردویدو  در باز کرد ............. از روی قیافه اش فهمیدم مهدی هست ...... وارد شد و دبه  ماست رو به  محس  داد و بطرف اومد........ بغلم کرد وسلام و احوالپرسی ......... و  گفت: شنیدم کافه رو بهم ریختین..... مثل قدیما .......

 گفتم : مثه  قدیما ........

گفت  خیلی  خوشحال شدم  وقتی  شنیدم  دارین  میاین ...... خیلی حضورتون مهمه  ..... بعدا" متوجه  میشین ...... خوشحالم که اینجا  هستین .......... دستورتون هم  اجرا شده ........... ماسشت  چکیده کمی ترشبا سبزجات  محلی  داخلش ..... مو  به  مو

  تشکرکردم و گفتم : پس درست کردن دوغ  محلی هم با خودته  ...... و دو تا تنگ بلور  گردن  باریک دوغی ، که  هم سرویس  استکان نلبکی ها بود رو  آوردم ،   دادم  دستش  و ادامه  دادم : هر  دو  لبالب  دوغ......

گفت : به  روی چشم ..... شام  چیه  ؟

گفتم  : کباب  ماهی تابه ای ..........

با   هیجان گفت : بابا ایوالله ..... دمت گرم احمدآقا ............. و ادامه داد : توی ماشین  نون بربری تازه  هم دارم

......... از محله ترک ها گرفتم .......

پرسیدم  پس  اسنجور چیزا هم اینجا پیدا میشه ؟

گفت : نه زیاد  ولی اگر کسی بخواد  میتونه پیدا کنه و........

گفتم : پس برسون  نون  بربری داغ رو ............ یه  کاسه آب  گرم  و ماهیتابه روی اجاق گاز ........... شروع کردم پهن کردن گوشت کف دستم....... بچه ها از کنارم تکون نمی خوردن ....... من جالبترین جونوری بودم که به  عمرشون دیده بودن ..... یه فیلم سینمایی کامل فارسی ..........

گوجه هایی رو که فریده خورد کرده بود آورد وگفت : چیکارش کنم ؟

 گفتم :  ببر بریز توی  جیب  کاپشن مشکی من  ...... اونقدر جدی گفتم این حرف رو  که بچه ها  یهو چشماشون گرد شد.........

فریده گفت :  نمی شه مثه ....

نذاشتم حرفش رو تموم کنه گفتم  : چرا ..... بزار روی میز کنار اجاق ........ و قاه  قاه  خندیدم .......

گفت: تنت  میخاره  دیگه........ گذشت و یه  فحش با حال لری داد و رفت ..... آخه اهل  بروجرده جد و آباء اش ازخوانین وملاکین بزرگ بروجرد بودن .........

کباب ها که آماده  شد ، همه  رو کنار ماهیتابه  جمع  کردم ،  بعد از نمک و فلفل  زدن به گوچه ها وهمزدنشون  ریختمشون توی ماهیتابه و  درش روگذاشتم.....  مهدی هم  دو تا  شیشه دوغ  و نون بربری هاروگذاشت روی میز غذا  خوری  .....

به محسن  و علی  گفتم :  حالا  دیگه  نوبت  شماست ............ همه وسایل رو ببرید سفرخانه  حسن قلی خانی.........

مهدی پرسید  : جریان چیه ؟

محسن گفت: بیاعمو بریم نشونت  بدم ..........

 ده  دقیقه بعد ..... مشغول  سرو کباب ماهیتابه ای در سفره  خونه  حسن قلیخانی بودم ........ همه بدون کلمه ای حرف  مشغول خوردن  شدن ............ قیافه  ها  داد  می زد  ...... دارن  ..... مثه  خودم  کیف می کنن ............... وقتی شام تموم  شد  وضعیت سفره ،  آدم رو یاد صحنه پایانی جنگ  واتر لو می انداخت ............... همه حسابی خود کشی کرده بودن .......... یه قطره دوغ  هم توی تنگ ها باقی نمونده  بود ..... از غذا  هم  که چه  عرض کنم ..............

پایان قصه  یازدهم

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه دوازدهم : کله سیاه

*****************************

همه  رفتن خوابیدن ، چون  بچه  ها صبح  زود  باید  می رفتن  مدرسه  و دانشگاه  ،  فریده هم باید  می رفت  سر  کار ......... حسن  دوتا چایی  داغ ریخت  و اومد کنار من روی تشکچه  ها  نشست ......... آهی  کشید و گفت :  بچه ها خیلی خوششون  اومده از تو  و کارات ،  میدونی اون عرق و خون ایرونیشونرو به حرکت  در آوردی ........... از همین  الان  ناراحت  روز بر گشتنت.  به  ایران  هستن.......

دستش رو گرفتم و  گفتم : حسن جوون اومدنی رفتنیه  ....... ولش کن غصه  اش رو  نخور ..... بزار تا هستیم  حالش رو ببریم....... و ادامه  دادم ؛  خب بگوببینم  .....  تو چطوری  ، چیکار می کنی ؟

لحظه  ای بفکر فرو رفت و گفت  : زندگی ..... فقط روز ها رو می گذرونیم ........ حال خوبی ندارم  احمد ........ خیلی تحت  فشارم  ......  هنوز بعد  از سالها نتونستم یه شغل  مناسب  پیدا کنم. واسه  همین شبها می رم  روی یه  تاکسی بصورت کمکی  کار می کنم .......

گفتم : ولی حسن  تو .......... نذاشت حرفمو ادامه  بدم ......

گفت : آره  من  معاون مدیرکل  شرکت  واحد  بودم .......  دهها  هزار کارمند وکارگر  زیر دستم کار می کردن ..... اما  اینجا  آلمانه .......  ما  هم  کله  سیاه  هستیم ........ اول  و آخرش  کله سیاه هستیم.

 گفتم : فریده  چی ؟ 

جوابداد  : فریده  کارش  خوبه ، ...... چون مددکاری خونده ، توی کمیساریای عالی  پناهندگان  کار می کنه .........

پرسیدم : پس  چرا  امشب  سرکار نرفتی ، ....

گفت : حالم  خوب نیست  چند   روزی مرخصی گرفتم که هم استراحت  بکنم..... و هم تا هستی  با هم  باشیم....... از این  اتفاقات  خیلی خوب زیاد پیش  نمی آد ............ 

پرسیدم : مطمئنی که  فقط  به  خاطر من اینکار رو نکردی ؟

دستشرو به علامت سوگند پیشاهنگی بالا برد و گفت :  سوگند می خورم .......... البته اگر مریض هم نبودم  با  اومدن  تو  اینکار  رو  می کردم .

پرسیدم : خوابت  می آد ؟

گفت : نه ، من همیشه شیفت شب کار میکنم.  و  عادت  کردم شبا نخوابم ،  چطورمگه؟

جواب دادم: پس  اگر موافقی ، گوشت  ومرغا  رو آماده  کنیم ......

خندید  و گفت : هنوزم  شیکمو  و  خوش سلیقه  ........  هیچوقت  کباب و جوجه  هایی رو که  توی پلنگ چال با سیخهای تازه  دست  ساز  از شاخه  های درخت انار درست می کردی و می  خوردیم  نه  من  ، نه  فریده  و نه  حتی فهیمه  یادمون نرفته ........

گفتم  نوستالوژی  موستالوژی  رو ولش کن  ..... الان  من  اینجام  و  می خوام  تا هستم .......  چهار پنج کیلویی  اضافه  وزن  براتون  درست  کنم.  بلند شدم  و به سمت آشپزخونه رفتم  وهمه وسایل لازم  رو به  سفرخونه آوردم تا فریده  و بچه ها استراحت شون بهم نخوره .

تا  دو صبح  در حالیکه  با  کمک  حسن  گوشت  و  مرغها رو تیکه  و آماده  می کردیم حرف زدیم ..... از  همه در و  همه جا  . بعد مرغهای تیکه شده  رو توی مخلوطی از آبلیمو،  پیاز ؛ زعفران،  فلفل  سیاه  و قرمز خوابوندم و گوشتها رو  بدون زعفران با همون  مواد  و  بارنده  کردن یک  چهارم  انجیر  کال که از ایران آورده بود، روش ...... توی دوتا  ظرف  جدا گونه خوابوندمش و هر  دو مواد  آماده  شده رو گذاشتم گوشه  یخچال و رفتیم  خوابیدیم. توی رختخواب حدود  نیم  ساعت  این  دنده  به اونده  شدم و به  حرفای حسن و فشاری که  تحمل می کرد فکرمی کردم.اما بالاخره  خوابم  برد .

 

پایان قصه  دوازدهم


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 اسفند 1391 :: 11:26 :: توسط : ahmadlavasani

درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران