صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من


 

 

نویسنده: ستایش

یکشنبه 6 شهریور1390 ساعت: 18:4

با سلام و خسته نباشید خیلی رمان زیبا و جذابی بود چطور میتونم رمان قصه عشق تهیه کنم.ممنون وسپاس از راهنمایی شما.

 

 

نویسنده: همدم

یکشنبه 9 اسفند1388 ساعت: 0:53

وای چه هیجان انگیز این کتاب را نخوندم خیلی مشتاق شدم بقیه اش 

 

 

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 27 تیر 1391 :: 20:45 :: توسط : ahmadlavasani

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

 استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

 استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 27 تیر 1391 :: 19:48 :: توسط : ahmadlavasani


جری مدیر یک رستوران است و همیشه در حالت روحی خوبی  به سرمی برد.

هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ میکند، معمولا پاسخ می دهد: اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم. هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.

چرا؟

برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است. اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که  چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم: من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟

جری پاسخ داد، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم. 

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 27 تیر 1391 :: 19:46 :: توسط : ahmadlavasani

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود

 روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان دشت  و صحرا می گشت و خرگوش و پرنده شکار می کرد و می خورد و وقتی سیر میشد به جنگل بلوط بر می گشت و توی لونه اش استراحت می کرد. یه روز دم قشنگ چندتا کبک خوشمزه شکار کرد و خورد و حسابی سیر شد.اوخوشحال بود و برای خودش آواز می خوند:



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1391 :: 22:51 :: توسط : tahmasebi

رمانهای یکه بصورت آنلاین می نویسم بدون هیچگونه ویرایش منتشرخواهد شد.  و ویرایش آن زمانی آغاز خواهد شدکه آخرین قسمت رمان تکمیل و منتشر شد.

این به دوستان جوان و  نو قلم کمک می کندتا بدانند رمان حتما" نباید از ابتدا بایسته و ویراسته باشد. بلکه مراحل بسیاری را طی  می کند   تا قابلیت چاپ و انتشار پیدا نماید.

این سومین رمانی است که من بصورت  انلاین می نویسم و در این مسیر دوستان بسیاری من را به اینکار تشویق و بسیاری دیگر نهی نموده اند.

با حفظ احترام به  هر  دو دستۀ این بزرگواران من نتایج مثبت اینکار  را درتماسهای بیشائبه مخاطبانم گرفته ام و تصمیم دارم این روش را ادامه دهم.

امیدآنکه شما نیز از آن خوشتان بیاید..با من تا انتهای این  داستان همراه باشید و در نهایت نسخه ویرایش شده نهایی را نیز بخوانید.  پیروز و شاد کام باشید .

صلاح الدین احمد لواسانی


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1391 :: 19:38 :: توسط : ahmadlavasani

 فصل چهارم  : راز عشق

چه مدت توی وان بودم نمی دونم . اما وقتی بیرون اومدم و آسمون رو نیگاه کردم دیدم افتاب پریده و کم کم داره تاریکی ، آ سمون رو دربرمی گیره 

سراغ لباسام رفتم وپاکت رو ازجیبم درآوردم .......  مدتها  مثل آدمای منگ نگاهش کردم . سوالات زیادی توی ذهنم می چرخید مهمترازهمه  اینکه ملیحه از کجا می دونست من حتما اونروز به دیدنش می رم.

تنها راه رسیدن به پاسخ همه سوالات بازکردن وخواندن نامه بود. با هیجان و استرس تمام درپاکت رو بازکردم .عکسی ازمن و نامه ای که بوی یاس رازقی خونه قدیمی مون رو می داد توی اون بود. نفسم به شماره افتاده بود.  شروع کردم به خوندن .

سلام به آنکه با او بودن بزرگترین آرزویم بوده و هست........ کسی که روزها و شبهایم را با تصویر وخیال او سپری  کرده ام .سلام به ارباب که اگر برای دیگران نماد نیک سرشتی و محبت است برای من مظهرمجسم عشق است ........ سه ساله که با عکست حرف می زنم . به همین دلیله که الان میتونم به همین راحتی باهات  ازعشق بگم .سه ساله دارم تمرین می کنم تا وقتی دیدمت چه  جوری  ازعشق آتیشینی بگم که تمام قلب  و روحم رو تسخیر  کرده.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1391 :: 08:29 :: توسط : ahmadlavasani

یک روز جمعه

با یک  سبد نور

مردی الهی

 می آید از دور

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 :: 22:33 :: توسط : tahmasebi

 

 

تصویر  پشت سکه ها

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 15 تیر 1391 :: 23:37 :: توسط : ahmadlavasani

در کنار یادمانهای ایران سرافراز (یاس) و نمادهای ملی ایران ( نما )، مجموعه نمادهای دینی

ایران با نام اختصاری (ندا) نیز ضرب و در اختیار علاقمندان قرار خواهدگرفت.

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 15 تیر 1391 :: 23:33 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

چرا یادمان های ایران سر افراز ؟

 

 


 

 

 

 

 

 

 

و آنچه به زودی انجام خواهد  شد.

 

 

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 15 تیر 1391 :: 16:45 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران