دیشب به خوابی اندرون
کو عمق آن هر دم فزون
می گفت هاتف بی گمان
از مستی و عشق و جنون
گفتم که بی شک با منش
پندی حکایت می کند
روزی فقیری با صفا
مستوره َ جود و سخا
بیست و دو نفر
چهار داور
یک توپ
و میدانی سبز
اینجا کلوزیوم است
و اینها گلادیاتور های
تو چرا می خواهی
درنگاهت
به چکانی اندوه؟
بنویسی ماتم؟
این نامه نوشتم
که بخوانید
و بدانید
یکباره تن خویش
به ذلت
ساعت را می سازیم. به دستان خویش و به شماره می نشنیم تیک تاک هایش را.
بر جانمان فرو میریزند هراس عبور لحظه ها را
اسیریم و در مانده
و بی پناه
چه مانده از آن هیبت
و فر و جاه
کجاییم اکنون ،
شده عمرم همه تکرار،
بدان می خندم.
غصه و درد دل آزار ،
بدان می خندم..
بال پروانه اگر سوخت
بازهم
هوای تازه می خواهد
این سر مانده
در پس غوغا
باز دل
بی هراس از شب
می نشیند
خورشید زیبا
سروده ای از
صلاح الدین احمد لواسانی
پر نور و روشن
آمد دوباره
در خانه ما
با بوسه ای گرم
گل را صدا کرد
در حوض خانه
قدری شنا کرد
تابید و تابید
بر دشت و صحرا
آخر فرو رفت
در آب دریا
هزاران آفرین
هزاران آفرین صد بارک الله بتو ای غنچه خوشرنگ و زیبا
هزاران آفرین بر عقل و هوشت هزاران مرحبا ای خوب دانا
همیشه شاد باشی و قویدل تویی سازنده ایران فردا
صفحه قبل1...3031323334...42صفحه بعد