صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگشته ام امروز
از مرکز باران
درجمع سیمین ساق
درمحضر یاران

یک هفتۀ زیبا
با جنگل و دریا
با ساحل و بیشه
با خواب وبا رویا

رفتم به ماسوله
زیبا و سرپا بود
هرسونظرکردم
پرشوروغوغا بود

در راه شهر رشت
با نادر و هومن
دیدم بهشتی سبز
کو نام آن فومن

عطرنفس هاشو
ماندیم وبوییدیم
در هر طرف هرسو
یک شاخه
چیدیم.

تا انزلی رفتیم
با شور و با امید
تا ساحل دریا
با ناصر و ناهید

مرداب زیبا و
نیلوفرآبی
مسحور ومستم کرد
پروازمرغابی

از بهر دیدار
آن یاور دیرین
آن میر کاتوزی
آن شاعرشیرین

باز آمدم تا رشت
در محضرش قبراق
گفتیم و پرسیدیم
از سایت سیمین ساق

القصه این سوغات
تقدیم می گردد
شرح سفر بعدا”
تقویم می گردد

اینک به تصویری
دلشاد تان سازم
با ساحل و دریا
همرازتان سازم

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:27 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

با دفتر خود
رفتم به صحرا
خوشحال و خرم
هر سو دویدم
 
یک نهر کوچک
آنجا روان بود.
دورخیز کردم.
ازآن پریدم .
 
ابربهاری
در  بود
پر پشت و انبوه
رعدی شنیدم.
 
یک دم شروع شد
باران رحمت
از شوق و لذت
در جا جهیدم.
 
خورشید آمد
یک لحظه بگذشت
رنگین کمانی
خوشرنگ دیدم
 
رفتم به باغ
مشدی یدالله
من کهکشانی
از رنگ دیدم.
 
یک لاله سرخ
در باغ او بود
زیبا تر از آن
هرگز ندیدم.
 
هر گوشه رفتم
نارنج پر بود
آرام با دست
یک دانه چیدم.
 
زرد طلایی
آلوی پر اب
در آب شُستم،
آن را چشیدم.
 
سر سبز و خندان
پر شاخه و برگ
گفتم : که ؟ هستی؟
گفتا : که بیدم.
 
هفت رنگ زیبا
در آسمان بود
من آسمان را
آبی کشیدم.
 
چون نیلگون شد
وقت غروب است
من یک غروب
نیلی کشیدم.
 
سر زد بنفشه
در پای چشمه
در چشم ماهش
ماهی ، کشیدم.

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:19 :: توسط : ahmadlavasani

به نام خدای بخشنده و مهربان

شوخی جادوگر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری جادوگری که از مسخره کردن دیگران خوشش می آمد، تصمیم گرفت با مردم ساده دل و زحمتکش یک روستا، شوخی کند. برای همین مرغ و خروسهایشان را جادو کرد و همه ی آنها دندانهایی بسیار ریز و ظریف اما قوی و برّنده درآوردند و به خوردن گوشت علاقه مند شدند.مرغ و خروسها بعد از آن علاوه بر خوردن دانه، گوشت هم می خوردند. خروسها که زورشان بیشتر بود،به جوجه های تازه از تخم درآمده حمله می کردند و بدن لاغر و ظریف آنها را زیر دندانهای تیز و کوچکشان له می کردند و با لذّت می خوردند.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 :: 22:18 :: توسط : tahmasebi

 

 

 


 

آواره ام به کوی تو ای ، نازنین صنم.

 

این است آنچه مانده به جا ، از منم منم.

 

مدهوش ومست و خراب وتکیده جان.

 

دیگر نمانده رنگ و رخی در همه تنم

 

رسوای عشق توام ، این که ننگ نیست

 

 رامین و وامق و مجنون و بیژنم

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 17 مرداد 1391 :: 13:20 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

یکی از دوستان جوان ازمن درمورد تفاوت یک نمایشنامه رادیویی با سایرانواع نوشته ، سوال نموده است. این ممکن است سوال بسیاری از دوستان دیگر هم باشد . لذا در مطلب زیر تلاش نموده ام.پاسخ روشنی  برای آن  به شما علاقمندان این  حوزه بدهم.

 

 

تفاوت های نمایش رادیویی

 

نمايش نامه هاي راديويي چه تفاوتی با داستانها ي معمولي يا كلا نمايش نامه هاي ديگه داره........؟؟

 

 

دوست گرامی

 نمایش رادیویی دارای ویژگی های خاص خود است. که یکی از تکنینک های مهم آن محاوره نویسی است .

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 17 مرداد 1391 :: 09:59 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

نگاه عاشقم ببین ،

چگونه تر شده است

به باغ پنجره آ ، 

بین که منتظر شده است.

فریب می خورد و 

آه و ناله می سازد

و وعده های پوچ تو را هم ، 

ز بر شده است.

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 17 مرداد 1391 :: 09:36 :: توسط : ahmadlavasani

به نام خدا

آب خنک

فصل تابستان بود.محمد برای گذراندن تعطیلات به روستا پیش پدربزرگش رفته بود.زندگی در کنار آن ها برایش بسیار جالب بود.هر روز صبح با صدای قوقولی قوقوی خروسها از خواب بیدار می شد و با پدربزرگ به باغ می رفت و به او در نگهداری از درختان و چیدن میوه ها کمک می کرد.هوای گرم تابستان باعث می شد که او زیاد تشنه شود.پدربزرگ یک کوزه سفالی پر از آب با خود به باغ می آورد و آن را در اتاقک کنار باغ می گذاشت.محمد همیشه از آب خنک این کوزه می نوشید و با خودش می گفت:«عجیب  است! توی این هوای گرم چطور آب این کوزه اینقدر خنک می ماند و گرم نمی شود؟»



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 :: 12:12 :: توسط : tahmasebi

 

 

 9

 پس دستک

 ...حالا برگردیم سرقصه ی آقا چوپان خودمان که آن جوری وزیر شد و آن جوری مرد .

 جان دلم که شما باشید ؛ دیدید که پسرهاش برگشتند ، به شهر و چون کار دیگری از دست شان برنمی آمد ، به شراکت هم ، شدند مکتب دار . اما از آن جا که اگر شریک خوب بود ، خدا برای خودش می گرفت ، دوتا برادری با هم نساختند . به خصوص که مکتب داری در آن دور و زمانه چندان رونقی نداشت و به زحمت می شد نان دو تا خانواده را ازش درآورد . این بود که یکی از برادرها سهمش را فروخت به یک غریبه و رفت سراغ بازی ها یا آشنا روشناهایی که در زمان حیات باباش ، توی دریا و دیوان پیدا کرده بود . هرچه را از فروش سهم مکتب خانه گیر آورده بود ، خرج کرد و به این و آن باج سبیل داد تا عاقبت شد یک میرزابنویس دیوانی . و پس از طی مراحل و مدارج . عاقبت رسید به منصب ملک الشعرایی دربار . اما آن یکی برادر که پوست کلفت تر بود در مکتب داری دوام آورد و آورد و آورد تا سهم آن آدم غریبه را هم خرید و برای خودش شد یک مکتب دار بنام شهر . و از قضای کردگار راویان اخبار چنین روایت کرده اند که قصه ی ما را هم همین برادر مکتب دار نوشت و از خودش به یادگار گذاشت . ...........

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 09 مرداد 1391 :: 10:20 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

8

 مجلس هفتم

 جان دلم که شما باشید ، میرزابنویس های ما تا یک هفته بعد از آن روز ، دکان و دستگاه خودشان را تعطیل کردند و رفتند دنبال کار و کاسبی جدید . میرزا عبدالزکی بید زدنی های حجره اش را کافور زد و بست و یک قفل گنده هم زد در حجره ، و از آن به بعد هر روز یک پایش تو تکیه ی نانواها بود و پای دیگرش توی ارگ . و سرکشی می کرد به کار میرزابنویس های دیوانی و غیردیوانی که از این ور و آن ور جمع کرده بود و هرکدام را به کاری گماشته بود . برای نگه داشتن حساب هونگ ها و توپ و تفنگ ها و سلاح های دیگر ، میرزا عبدالزکی از خود قلندرها ، میرزا بنویس انتخاب کرده بود و دستور داده بود دفتر دستک هاشان را به رمز نگه دارند و به رسم خودشان اعداد و ارقام را با نقطه و حرف بنویسند تا غریبه سر از کارشان درنیاورد .و اصلا بعضی از راویان اخبار معتقدند که حساب سیاق از همین سربند متداول شد و خود میرزا عبدالزکی بود که در اشکال حروف تغییراتی داد و دفتر مرز مانندی درست کرد و به نظر تراب ترکش دوز هم رساند و تخس کرد میان حساب دارها . اما برای نگه داشتن حساب آزوقه ی شهر از قوم و خویش ها و دوست و آشناها و همکارهای قدیمی کمک گرفت . به خصوص فرستاد دنبال هرچه دعانویس و رمال و مارگیر و جام انداز که تو شهر سراغ داشت . و هر ده نفرشان را سپرد دست یک میرزا بنویس دیوانی که طرز کار با دفتر رمز و آداب نگه داشتن دفتر دستک ها را یادشان بدهد و به کارشان رسیدگی کند . درست است که عده ی زیادی از این صنف حالا دیگر بساط خال کوبی واکرده بودند و هرکدام برای خودشان روزی بیست سی تا مشتری داشتند و به همین مناسبت برای میرزا عبدالزکی بهانه آورده بودند که نمی خواهند انگشت تو رزق مردم شهر بزنند . اما خیلی هاشان هم بودند که به علت کسادی بازار دعانویسی ، با رضا و رغبت به کمک میرزا رفته بودند .

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 09 مرداد 1391 :: 10:18 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 مجلس ششم

 

 جان دلم که شما باشید ، حالا از آن طرف بشنوید که در شهر چه خبرها بود . یک هفته پس از بار عام عالی قاپو یک روز صبح کله ی سحر ، توی شهر چو افتاد که قبله ی عالم با تمام وزرا و قشون و حشم و حرمسرا ، شبانه در رفته و به زودی قلندرها می آیند سرکار ؛ وشهر را می چاپند و همه ی مردم را از دم شمشیر می گذرانند و خون بچه ها را تو شیشه می کنند . تک و توک مردهایی که از حمام یا مسجد برمی گشتند یا آدم های کنجکاو که همان کله ی سحری راه افتاده بودند و دم در خانه ی عمه و خاله ودوست و آشنا دنبال خبر تازه می گشتند ، وقتی به هم می رسیدند ، حدس و تخمین هاشان دنبال خبر تازه می گشتند ، وقتی به هم می رسیدند ، حدس و تخمین هاشان را به عنوان آن چه به چشم خودشان دیده بودند . و هرکدام ترس و وحشتی را که نسبت به آینده داشتند یا آرزویی را که در دل می پرورند ، به صورت خبرهای خوب و بد و موافق و مخالف در می آوردند و به گوش دیگران می رساندند . اما آن هایی که خانه شان نزدیک درواره های شهر بود به چشم خودشان کالسکه ی قبله ی عالم را دیده بودند که قبل از خروس خوان با یساول و قراول به سرعت از دروازه بیرون رفته بود بعد هم چاروادارهایی که اول صبح از دهات اطراف سبزی و تره بار پاییزه را به میدان شهر می آوردند ، اردوی قبله ی عالم را دیده بودند که از پشت کوه پایین دست شهر ، چهار نعل می تاخته .

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 09 مرداد 1391 :: 10:12 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران