صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

نویسنده :  صلاح الدین احمد لواسانی

********************************

برخلاف تصوربسیاری از دانشمندان ، انفجار بزرگ نمی توانسته مبداء وآغاز جهان بی پایان و بزرگ هستی باشد .

درحقیقت میتوان گفت : نه تنها انفجاربزرگ اتفاق قدیم نیست، بلکه واقعه ای جدید ومتاخر است و چند مثال و دلیل ساده می تواند این گفته را اثبات نماید.

طبیعتا" این سوال  به ذهنتان خطور می کند  اگر با چند مثال و دلیل ساده می توان  اندیشه ای سترگ مانند انفجار بزرگ را که مبنای علوم فلسفه ، ریاضیات ، فیزیک، شیمی وستاره شناسی نقطه آغاز هستی ندانست. پس این همه نظریه پرداز، دانشمند کجای کار بوده اند که متوجه این امر نبوده و این همه مقالات تحقیقی و تحلیلی ونتایج قابل لمس ارائه کرده اند ، چگونه بدست آمده است . مگر می شود اشتباهی به این بزرگی رخداده باشد.

البته این که می شود. ازآنجا که درطول  تاریخ  تطور و گسترش دانش بشری ، بارها وبارها شاهد این اشتباهات و غفلت ها بوده ایم ، پس میتوان توقع داشت بازهم مرتکب به آن گردیم.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 21:15 :: توسط : ahmadlavasani

یک کار نیک

نویسنده :  صلاح الدین احمد لواسانی

********************************

حسابی خسته شده بودم. سه ماهه پر مشغله رو توی بمبئی پشت سرگذاشته  و داشتم به ایران برمی گشتم. شکر خدا همه چیزمرتب بود. کارخونه پس از گذشت یک سال از تاسیس و فعالیت مستمر و سخت ، بالاخره به  ثبات کاری رسیده بود و حالا با  قرارداد هایی که با چهارکارخانه معتبر اروپایی برای تامین نیازهاشون بسته بودیم آینده ای روشن ، پیش رو داشت.

جنگ هم با امضاء  قطع نامه  598 به  پایان رسیده بود و  این نوید بخش رونق  گرفتن بازاردرایران  بود حالا فرصت مناسبی بود تا به ایران برگردم و مدتی با همسرم و بچه هام باشم . هواپیما ساعت شش  بیست  دقیقه بعداز ظهر به وقت تهران توی فرودگاه مهر آباد به زمین نشست و من بعد از حدود نیم ساعت ازگیت خروجی وارد سالن انتظارشدم .سه تا پسرها به اضافه مامانشون و پدرخانومم آقای  ثقفی به استقبالم اومدن و بعد از روبوسی همه باهم به طرف خونه حرکت کردیم. توی راه خانم از وضعیت کارخونه پرسید : براش شرح کاملی  ازکارهای انجام شده دادم و اضافه کردم.همه چیزمرتب است وکارخونه به ثبات لازم رسیده واز این به بعد حداقل  تا ده سال مجموعه تولیدات مون توسط شرکتهای  ترو  فرانسه ، کیل  آلمان ،  آی کیو ال   اسپانیا و جی آی  آر  انگلیس  پیش خرید شده.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 21:13 :: توسط : ahmadlavasani

یه جِرَم به صد جِرم

داستانی  از : صلاح الدین احمد  لواسانی

****************************

شصت هفتاد  سال پیش توی بازارتهران انتهای تیمچه حاجب الدوله سر چهارسو کوچیک ......... راسته ای بود  بنام  بازار کیلوییها ....... که صد  البته هنوزم  خیلیا اونجا رو به همین نام صدا می زنن ...... توی این راسته  دوتا پارچه فروش  روبروی  هم  بساط  داشتن  بودن بنام حاج  حسن و حاج حسین  .

حسن آقای قصه ما ، ........  پارچه چیت می فروختکه ارزاناما پر مصرف  بود .

اما حاج حسین فروشنده پارچه های حریر( ابریشمی) اعلاء بود .... که خریدارش زنهای ، درباری و پول دار تهرون بودن

اون موقع پارچه ها را جری می فروختن ......  یعنی چی ؟ ! .....  یعنی یک قواره پارچه اندازه گیری می کردند ....و چون قیچی نداشتن ،  با دندون یک گوشه ازکناره پارچه را می بردیدن  و با دو دست آنرا جر می دادند........  این می شد یک  " جر "  پارچه ........



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 21:10 :: توسط : ahmadlavasani


سند بهشت

داستانی کوتاه از  : صلاح الدین احمد لواسانی

*******************************

سال 1356 تازه رفته بودم فرانسه برای تحصیل......سرم به کارخودم بود و درس و مهمتر از همه تقویت زبان فرانسه.

 یک سال و نیم بود که به فرانسه بودم .امافرصتنکردهبودم برم و جایی رو بازدید کنم . یک دوست وهمکلاسی فرانسوی داشتم  بنام ژرژ فمدتیبود باهم گرم گرفته بودیم .......... یه روز بهم گفت میخوام ببرمت موزه لوور رو نشونت بدم ........... گفتم : باشه

راه افتادی مو به موزه رفتیم .دفعه اولی بود که ازموزه لووردیدن می کردم. غرق درشکوه و عظمت ان بودم و دوستم من را به بخش های مختلف می برد و بعنوان یک راهنمای قابل همه توضیحات لازم را در مورد هربخش می داد.

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 21:02 :: توسط : ahmadlavasani

دو زاری داری؟

داستانی از : صلاح الدین احمد لواسانی

****************************

سه سالی بود که کارخونه تولید تجهیزات ارتوپدی را توی بمبئی خریده و وارد تجارت جهانی شده بودم .........

با توجه به اینکه داخل  کشور در ارتباط با این تجهیزات کمبودهای شدیدی وجود داشت تصمیم گرفتم ، بخش بسیارکوچکی ازاین تولیدات را که دراصل مونوپل  4 شرکت بین المللی دراسپانیا ، فرانسه، المان و انگلیس بود. با برندی جدید  به ایران آوردم.

قیمت بالای این درمحصولات ایران  داشت کمر بیماران را می شکست ......... دلالان مسبب اصلی این مسئله بودند .

پس تصمیم گرفتم برای توزیع درست و با قیمت ثابت ششماه ، تعدادی نمایندگی فروش درسراسر ایران که بیمارستان های لازم برای جراحی ارتوپدی را داشتند ، ایجاد کنم. بنابراین با کسانیکه دراین مناطق مشغول فروش تجهیزات پزشکی بودند ،  تماس گرفتم و این تصمیم  را در میان گذاشتم .



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 20:33 :: توسط : ahmadlavasani

تلخ و شیرین

داستانی از : صلاح الدین احمد لواسانی

از پسر بزرگم یک سال کوچکتر بود .......    می دونستم،  مدتهاست دنبال یه گوشِ نجیب و امین می گرده  تا همه آنچه فشار و ناراحتی هایی رو که توی سالهای گذشته عمرش کشیده ،  بیرون بریزه و کمی روح خسته اش رو تسکین بده. .......... خب من هم بعنوان نویسنده و هم  یک روانشناس در تمام  طول عمرم سعی کردم این گوش نجیب و امین  باشم برای امثال اون ...... حس می کردم باید مسیر بازکردن دردل رو براش هموارکنم.

اونطور که می گفت اشعارم  رو دوست داشت و از خوندن داستان هام لذت می برد  .....

پس طبیعی بود که  مسیر گفتگوی ما و تسلی روح خسته اش  از بحث و گفتگو درهمین موارد می گذشت .......

چند روزی بود به دلیل گرفتاری های شخصی نمیرسیدم سری به فیسبوک بزنم ........ پس سیستم را روشن کردم و بافعال  کردن آنتی فیلتر وارد  صفحه شخصی ام شدم ........



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 20:31 :: توسط : ahmadlavasani

 

نگاه بکن یه مورچه
راه میره روی دیوار
مورچه داره می بره
یه دونه رو به انبار
 


ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 08 آذر 1391 :: 09:04 :: توسط : tahmasebi

 

نوشتن این رمان را در سال 1384 درست بعد از  پایان رمان قصه عشق ( می بینمت که تماشا  نشسته ای  مرا )  آغاز  نمودم. اما در پایان  فصل  ششم متاسفانه نوشتن آن  متوقف شد .

هنوز هم از نظر ذهنی قادر به  نوشتن ادامه  آن  نیستم. لذا از شما  می خواهم که در ذهن  خود برای آن  پایانی بنویسید و   اگر این  کار را  انجام دادید  . خوشحال می شوم نوشته  شما را  بخوانم.

 ارادتمند

صلاح الدین  احمد  لواسانی


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 :: 19:35 :: توسط : ahmadlavasani

 

وارد اتاق كه شدم، استرس عجيبي همه وجودم رو گرفته بود.......... اين سومين باري بود كه به اين اتاق پا ميذاشتم.......... البته اينبار با دفعات قبل خيلي فرق داشت.......... من دفعات گذشته ميهمان بودم. اما اين بار اومده بودم تا به عنوان دستيار با پرفسور همكاري كنم. پرفسور يزدان نعمتيان استاد دانشگاه هاروارد، چهل و هشت ساله، قد بلند، با مو و ريشهاي جو گندمي، بسيار خوشرو، داراي برد فوق تخصصي در جامع شناسي اديان و انسان شناس برجسته ايراني، كه بيش از سي سال در آمريكا زندگي، تحصيل، كار و تحقيق ميكنه. حس جالبي داشتم من تلاش زيادي كرده بودم تا خودم رو به پروفسور نزديك كنم و بالاخره امروز به نتيجه رسيده و از اين به بعد بعنوان دستيار با او شروع به كار ميكردم. اتاق دكتر داراي نظمي دقيق و قابل تحسين بود، همه چيز سر جاي خودش قرار داشت، اين نظم بي اختيار آدم رو ياد نوعي ديسيپلين جنتلمنانه انگليسي مينداخت.......... و من بر عكس او آدمي شلخته و بي بند و بار.......... اتاقم بازار مكاره اي كه توش همه چيز هست و هيچ چيز پيدا نميشه.......... حالا با اين وصف من شدم دستيار پرفسور يزدان. منظمترين شخصيت دانشگاه هاروارد يعني پرفسور و بي دست و پاترين و شلختهترين عضو اون، يعني من،.......... چي ازاين معجون دربياد خدا ميدونه. در ملاقاتهاي قبلي، من همه اتاق رو حسابي ورانداز كرده بودم و اين از چشمان تيز بين استاد پنهان نمونده بود. تا اونجا كه، وقتي داشتم با نگاهم روي ميز ش رو وارسي ميكردم، به شوخي به مدير گروه كه هنگام معرفي من بعنوان دستيار جديد، حضور داشت گفت: خب اينبار برام يه شرلوك هلمز راست راستكي آوردين.......... آقاي جاناتان لبخندي زد و گفت: مگه شما همين رو نميخواستين.......... پرفسور با تبسم جواب داد: چرا.......... اما ؟ .......... پرفسور جاناتان پرسيد: اما چي ؟ .......... او درحاليكه چهرهاي متفكر به خودش گرفته بود گفت: بايد ببينيم جسارت لازم رو هم داره يا نه.......... البته اين نكته بزودي مشخص خواهد شد.......... و ادامه داد: فكر ميكنم زيركي لازم درش هست.......... و اينم، يك پوئن مثبت ديگه است. جلسه معارفه به پايان رسيد و قرار شد از فردا كارم رو شروع كنم.

 

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 :: 19:20 :: توسط : ahmadlavasani

من اصولا آدم كنجكاوي بودم، واسه همين مادرم هميشه بهم مي گفت : اين فضولي هات بالاخره كار دستت ميده.......... تو همين فكر و خيالات بودم كه در اتاق باز شد و پرفسور از در اومد تو.......... دستپاچه سلام كردم.......... لبخندي زد و جواب سلامم رو خيلي خودموني داد و اضافه كرد: مي بينم تحقيق و تفحص رو از همين روز اول شروع كردي.......... و با نگاه، به دفتر روزانهاش كه دستم بود اشاره كرد. اولين قاف رو داده بودم.......... عرق سردي روي پيشونيم نشست.......... منتظر بودم توبيخم كنه، داشتم با خودم فكر مي كردم كه با چه روشي دمبم رو مي گيره و ميندازه بيرون.......... كه با لبخند ادامه داد: اينجا آزاد هستي به هرچه مي خواهي دست بزني.......... و يا از اونها استفاده كني.......... فقط تنها شرطم اينه كه هرچي رو بر ميداري دوباره به همون ترتيب سر جاي اولش بزاري.......... نفس راحتي كشيدم و گفتم: چشم حتما جناب پرفسور.......... و باز ادامه داد: يه نكته ديگه.......... ما از اين به بعد با هم همكاريم.......... اگر بخواهي روزي صد بار منو جناب پرفسور خطاب كني كار براي هردومون مشكل ميشه.......... پس وقتي با هم تنها هستيم منو با القابي نظير آقا، جناب و.......... صدا نزن. گفتم: چشم جناب پرفسور.......... اِ.......... ببخشيد پرفسور.......... حرفم رو قطع كرد و گفت: گفتم كه از اين الفاظ قلمبه سلمبه استفاده نكن. گفتم: چشم.......... پرفسور پرسيد: راستي اهل كدوم شهر ايران هستي؟ .......... جواب دادم: با اجازه تون بچه تهرون.......... و ادامه دادم: شما چي؟ .......... پرفسور لبخندي زد و گفت: منم همينطور و زد زير خنده.......... متوجه شدم كه سربسرم مي ذاره.......... گفتم پرفسور.......... جون شما راست گفتم. من، جد اندر جدم بچه تهرون هستن.......... بازارچه نايب السلطنه.......... خيابون ري.......... امامزاده يحيي ، باز هم خندهاي كرد و گفت: باهات شوخي كردم.......... من متولد كرمانشاه هستم.......... خيابون پهلوي. اما بيست و هفت سالي هست كه نتونستم به ايران برم.......... اما خيلي دوست دارم سري به زادگاهم بزنم. خب پرفسور شما اجازه بدين، من برنامه ريزي ميكنم با هم يه سفر ميريم و بر ميگرديم. پرفسور در حاليكه با دست آروم به پشت من ميزد، گفت: هنوز نيومده ميخواي بري جوون ؟ صبر كن، آهستهتر، با هم بريم..... و بعد گفت: ما با هم حتما به ايران خواهيم رفت؛ اما فعلا موقع كاره. چشمي گفتم و ادامه دادم: من در خدمتم. در حاليكه پشت ميزش قرار ميگرفت گفت: عجله نكن، بايد صبر كنيم تا دستيار ديگرم هم از راه برسه، صداي ضربهاي به در خورد و رشته افكارم رو پاره كرد، پرفسور گفت: خب اونم از راه رسيد. با صدايي كه از پشت در قابل شنيدن بود گفت: بفرمايين تو.......... دستگيره در آروم حركت كرد و در روي پاشنه چرخيد.......... در همين زمان بوي عطري زنانه تمام اتاق رو پر كرد.......... به محض اينكه وارد شد كبودي كوچيكي كه روي پيشوني داشت، نظرم رو جلب كرد. يك متر و هشتاد و سه قد، چهارشانه، بدني استوار و قوي و چشماني زيبا و در عين حال نافذ و جويا كه نشون دهنده هوش سرشار اون بود. وقتي وارد شد گفت: سلام پرفسور. پرفسور خيلي كوتاه جواب سلامش رو داد و پرسيد پيشونيت چي شده؟ باز رفته بودي صخره نوردي و بعد بدون اينكه منتظرجواب اون بشه رو به من كرد و گفت: ايزابلا كورت دستيار من.......... و با همون لحن به اون گفت: رضا روحاني همكار جديد ما.......... دستش رو به طرفم دراز كرد و با لحجهاي شيرين به فارسي گفت: سلام.......... كوشبكتم. دستش رو به نشانه دوستي فشردم.......... اما حس ديگهاي من رو وا داشت تا بياختيار بهش بگم.......... You are so beautiful & attractive too خيلي صميمانه پاسخ داد. از لطف شما ممنونم. من فارسي رو بلد هستم. از شما كواهش ميكنم با من فارسي حرف بزنين. من ميكام فارسي رو كوب، كوب ياد بگيرم. پاسخ دادم: البته.......... حتما.......... لبخندي به نشانه تشكر روي لباش نشست. ايزابلا اهل پرو بود، چهرهاي برنزه و بسيار جذاب داشت كه منو مجذوب خودش كرده بود. با خنده بهش گفتم: پس ميخوام اولين درس از زبان فارسي رو بهت ياد بدم. با خوشحالي گفت: اوه.......... ممنون.......... اين عاليه.......... گفتم: ما در فارسي براي خطاب قرار دادن كسايي كه قرار با هم دوستاني نزديك و صميمي باشيم و با هم كار كنيم، ديگه از كلمه شما استفاده نمي كنيم. با تعجب پرسيد پس چه ميگوييد؟ گفتم: مي گيم.......... تو.......... تكرار كرد: تو.......... تو.......... كوب.......... سعي ميكنم ياد بگيرم، و باز تكرار كرد.......... تو.......... رو به پرفسور كردم و گفتم: پرفسور شما.......... ايزابلا حرفم رو قطع كرد و گفت: شما.......... نه.......... تو.......... من و پرفسور زديم زير خنده. پرسيد: چيه؟ .......... چرا ميكنديد؟ .......... كودت گفتي شما نه.......... تو. براش توضيح دادم ما بزرگترها رو براي احترام هميشه شما صدا مي كنيم.......... اين حرف رو كمي براي خودش حلاجي كرد و بالاخره به نتيجه اي كه ميخواست رسيد، رو به من كرد و گفت: پس شما، .......... تو هستي.......... سپس رو به پرفسور كرد و گفت: و شما، .......... شما. كوب فكر مي كنم فهميدم.................... پرفسور كه تا اون موقع مشغول مرور پرونده اي بود كه جلوش قرار داشت گفت: منم فكر ميكنم بهتر فعلا آموزش زبان فارسي رو به يه وقت ديگه موكول كنين. ما مقداري اطلاعات و چند تا ماخذ لازم داريم كه شما بايد به مركز اسناد و كتابخونه دانشگاه برين و دنبالشون بگردين. بعد ليستي رو به دست ما داد. خب تكليفمون روشن شد.......... ليست رو از پرفسور گرفتيم و با هم به سمت كتابخونه دانشگاه حركت كرديم..........


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 :: 19:10 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران