صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

Crema de Nuez نوعي سوپ گردو بود. قيافه اش كه فريبنده به نظر ميرسيد قاشق اول رو با احتياط دهنم گذاشتم. ايزابلا كاملا مراقب من بود، ميخواست ببينه كه چه عكس العملي از خودم نشون ميدم.......... خوشمزه بود.......... چشمكي به نشونه تاييد به اون زدم و به خوردن ادامه دادم. ايزابلا هم لبخندي زد و شروع به خوردن كرد. بلافاصله بعد از تمام شدن سوپ نوبت به غذا رسيد، در حاليكه گارسون مشغول سرو غذا بود، پرسيدم اسم اين چيه؟.......... ايزابلا جواب داد: آروز بلانكو كن وردوراس Arroz Blanco con Verduras، در حقيقت نوعي غذا از برنج و سبزيجاته. اينبار با اطمينان بيشتر از، انتخاب اين زيباروي لاتيني شروع به صرف غذايي كه سفارش داده بود كردم، واقعاً خوشمزه بود.......... دو گيلاس شراب سرخ هم برامون روي ميز گذاشتن كه همراه غذا خورديم، تقريبا ساعت نه و نيم بود كه از رستوران زديم بيرون.......... يه تاكسي گرفتيم و به طرف خونه ايزابلا حركت كرديم. شادابي و طراوتي كه توي وجود اون قرار داشت من رو مجذوب كرده بود. در تمام طول راه با هيجان از كارهاش ميگفت. عاشق طبيعت بود و همه آخره هفته ها رو براي كوهنوردي و صخره پيمايي به خارج شهر ميرفت و من خيره نگاهش ميكردم. كاملا به هيجان اومده بود و با آب و تاب از صخره نوردي هاش تعريف ميكرد. گفتم: پيشونيت.......... دستي به محل كبودي كشيد و در حاليكه لبخند زيبايي به لباش نشسته بود گفت: يه سي، چهل متري سقوط آزاد داشتم.......... ميخ رو محكم نكرده بودم در رفت.......... البته شانس آوردم و با طناب كمكي خودم رو جمع و جور كردم.......... همين موقع بود كه به خونهاش رسيديم، پيشنهاد كرد كه برم بالا و قهوهاي با هم بخوريم. با اينكه شديداً تمايل داشتم اينكار رو انجام بدم. اما بدليل اينكه فردا روز پر كاري رو در پيش داشتيم و از طرفي هر دو خسته بوديم، اين دعوت رو به شب ديگري موكول كردم. اون هم خداحافظي كرد و وارد خونه شد و من با همون تاكسي به طرف خونه بر گشتم.......... بايد اعتراف كنم در ميانه راه پشيمون شدم. اما ديگه براي برگشت واقعاً دير بود.......... احساس كاملاً ويژهاي به اون پيدا كرده بودم

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 :: 19:05 :: توسط : ahmadlavasani

دير رسيدم.......... پرفسور و ايزابلا سرگرم گفتگو در مورد يافته هاي ديروز ما بودن، عذر خواهي كردم و روي يكي از كاناپههاي اتاق كنار ايزابلا و روبروي پرفسور كه پشت ميز كارش قرار داشت نشستم. پرفسور در حاليكه پيپ خودش رو روشن ميكرد گفت: اونچه كه ما براي تكميلو اثبات بخشي از نظريه مون لازم داريم اينه كه دقيقا بدونيم هريك از اديان يا آيينهاي موجود چه داستاني بر پيدايش انسان دارند. ايزابلا در حاليكه نگاهي به يادداشته اش ميكرد گفت: ببينيد تا اونجا كه ما متوجه شديم، تكريباً تمامي آيين ها و مذاهب موجود، بر روي اين نظر كه زادگاه انسان زمين نيست، اتفا" نظر دارند و هر كدوم بهشتي رو ترسيم ميكنند و معتكدند كه كاستگاه انسان اون پارادايزه. من اضافه كردم: و البته همه اين اديان پيروان خودشون رو به بازگشت مجدد به اون بهشت بشارت ميدن. پرفسور لبخندي زد و گفت: پس شما ميخواين بگين كه انسان يك موجود زميني نيست. من و ايزابلا با هم گفتيم بله، يك موجود زميني نيست. ايزابلا گفت: خوب اينا تا اينجا همه كصههاي اديانِ.......... و ما نمي توانيم نظريه كودمونو، تنها بر اساس داستانها بنا كنيم. من پرسيدم: شما چي؟ پرفسور لبخندي زد و گفت: من هم همينطور فكر ميكنم. اما تفكرات من هم براي اينكار كافي نيست. ما بايد دنبال شواهدي قوي و محكم بگرديم. من گفتم: فكر ميكنم ما نياز به همكاران بيشتري داريم كه تو حوزه هاي مختلف از جمله زيست شناسي، شيمي و.......... تجربه لازم رو داشته باشند. پرفسور پاسخ داد: ما نه بودجه لازم براي جذب چنين همكاراني رو داريم و نه نيازي به همكاري تمام وقت اونها. شما بايد سر نخ هايي رو پيدا كنين و بعد از اون به سراغ متخصصين امر بريم. ايزابلا گفت: ما بايد براي شروع كار جدي روي اين نظريه، به تعدادي اصول اوليه و ثابت احتياج داريم. من اضافه كردم و البته تعدادي فرضيه وسوال ....... پرفسور پاسخ داد: خب داريم. ايزابلا گفت : و اونا چي هست؟ پرفسور دفترچه كوچكش رو كه روي ميزش بود برداشت و گفت: ياد داشت كنيد. فقط بخاطر داشته باشيد در مورد اين فرضيه ها تا به نتايج قطعي نرسيديم با كسي حرف نزنيد. و ادامه داد، از اين به بعد مطالعات خودتون رو روي اين موضوعات متمركز كنيد. هر دو گفتيم چشم و شروع كرديم به ياد داشت حرفهاي پرفسور. پرفسور گفت: من به جاي كلمه اصل از عبارت پندار وپنداشت رو معادل فرضيه استفاده ميكنم. پندار اول: جهان هستی با توجه به نظم حاکم و گستردگی آن يقيناً توسط انديشه و قدرتی برتر پديد آمده که ما قادر به تحليل و شناخت آن نيستيم. لذا بی آنکه بخواهيم خود را درگير بحثی بی فايده در راه اثبات آن نماييم اين انديشه برتر را پروردگار هستی نام مي نهيم. شما نيز مجاز هستيد هر نام ديگری برای آن انتخاب نماييد. پندار دوم: واحد زمان يک مفهوم کاملا نسبی و قراردادی است. که انسان برای شناخت و تبيين فواصل محسوسات پيرامون خود وضع نموده و در پهنه هستی کاربردی ندارد. هر تماشاگر ديگری در اين بيکران، ممکن است بر اساس محسوسات خود مقياسهای متفاوتی را تبيين و مورد استفاده قرار دهد، که بی ترديد محدود به پهنه شناخت، پيرامونی خود او خواهد بود. پندار سوم: زمين نه تنها محور هستی نيست، بلکه خاستگاه بشر نيز نبوده و بنا به دلايلی که بر ما روشن نيست پس از خلق به زمين انتقال داده شده است. ما تنها ميتوانيم بر اساس حدس و گمان دلايلی را برای اين اسکان بر شماريم. پندار چهارم: انسان چه در خاستگاه اوليه خويش و چه در زمين، موجودی فضايی محسوب گرديده و غرق در فضای لايتناهی است. انسان موجودی است کوچک در مقايسه با مجموعه حيات موجود در زمين. زمين از سيارات کوچک منظومه شمسی. منظومه شمسی از منظومههای کوچک کهکشان راه شيری و کهکشان راه شيری از کهکشانهای کوچک در دامنه ديد اخترشناسان زمينی در جهان محسوس ميباشد. همه اينها دال بر ناچيز بودن ما در دستگاه عظيم هستی است. ....اما پنداشتهاي موجودي كه ميتوان و بايد اونهارو موردتحقيق و تحليل قرار داد . پنداشت اول: زمين کشتگاه انسان است. او توسط موجوداتی هوشمند كه خود مخلوق پديدآورنده جهان هستند خلق و با استفاده از تکنولوژی بسيار توسعه يافته بر روی کره زمين بعنوان بستر مناسب کشت، مستقر گرديده است. پنداشت دوم: انسان نه تنها در چرخه تکاملی و منطقی موجودات زنده پديد آمده بر روی کره زمين قرار ندارد. بلکه بنا به شواهد بسيار بر هم زننده چرخه طبيعی اين سيستم ميباشد. خب اين هم پنداشتهاي ششگانه من براي بررسي و تحقيق پيرامون تئوري صفر انسان. و حالا بايد بريم دنبال تحقيق و اثبات اين فرضيهها و تبيين نهايي تئوري صفر انسان. دو روز تعطيلي آخر هفته رو خوش بگذرونيد و از دوشنبه پاشنه كفشاتون رو ور بكشين براي يك پروژه سخت و طولاني. پرفسور بعد از گفتن آخرين جمله دفترچه اش رو بست و روي ميز گذاشت و عميقا" به فكر فرو رفت. ما هم داشتيم فكر ميكرديم.


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 :: 19:00 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

اطلاعیه مهم

برنامه های رادیویی ما را  ازاین  به بعد درنشانی زیر

رادیو اینترنتی صدای ایران

خواهید شنید.

 

برای شنیدن برنامه ها با کلیک بر روی رادیوی بالا

به ایستگاه رادیویی ما خواهید رفت


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1391 :: 18:21 :: توسط : ahmadlavasani

سر دبیر :

پیشتر در گفتاری به دست  اندرکاران تولید یک برنامه رادیویی اشاره  نمودم. اکنون  می خواهم نقش هر یک ازآنان را بصورت مشروح برایتان توضیح دهم.

همه کسانی که درتولید  یک برنامه نقش دارند. مهم و ارزشمند  هستند. اما طبیعی است برخی از این  افراد نقش کلیدی و مهمتری  بعهده دارند. پس ، ازمهمترین آنها  آغاز می کنیم.

مهمترین فرد در یک  گروه برنامه ساز ،  سر دبیر است. اوست که مسئولیت هماهنگی  و مدیریت این  گروه رابرعهده دارد.  بقیه  افراد با صلاح دید و انتخاب او به برنامه می پیوندند. حتی تهیه کننده. اوست که خط  مشی کلی و جزیی برنامه را ترسیم وعوامل  دیگر  را برای  انجام صحیح امور ،  انتخاب ، توجیه ،  هدایت و  کنترل  می کند.آنچه  او باید انجام دهد ، بشرح زیر است.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1391 :: 17:59 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

 

 

کاغذای خط خطی
بچه های پاپتی

قصه سنگ صبور
راه نزدیک ، راه دور

لیوان خالی آب
چشای خسته خواب

کلاه های نمدی
تخم
سبدی

سبزی تازۀ باغ
عرعر کره الاغ

نون داغ بی بی جون
جوم جومک بلگ خزون

وزش صبا
سفرۀ مرد خدا

کیسه گندم و جو
سهمیه ، از چاه اُو (آب)

 

چیزی یادت میاره؟
توی ذهنت می کاره؟

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:52 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

صحرا
چه زیبا بود
وقتی که
می بارید
در دامنش باران.

 

هرسو، گلی رنگین
سرخ و …
سپید و زرد
چون چهره یاران

 

اینجا ، شقایقها
آنجا
لاله
پایین درخت توت
بالا سپیداران

 

آهوی صحرایی
هرجا پراکنده
در
خورشید
با چهره ای تابان

 

تیهو و بلدرچین
با قمری ودًرنا
سرمست و پرغوغا
در جمع دلداران

 

برخیز و کاری کن
تا توشه برچینی
از اول نوروز
تا آخر آبان

 

همچون طبیعت شو
دارا و بخشنده
بنگر در این صحرا
گسترده چون* دامان.

 

 

• چون = چگونه

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:49 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

توی یک جنگل
سر سبز و قشنگ
زندگی می کرد
یه خرگوش زرنگ

 

صبح تا شب
این ور و اون ور می دوید
یا هویج شو
با دندون می جوید

 

همیشه شاد و
لبش خندون بود
دوتا دندون
جلوش بیرون بود

 

اما این خوشی
زیاد دوام نداشت
روزگارغصه ای
رو دلش گذاشت

 

اومدن سرخوش و
شاد و سر دماغ
توی جنگل
دو تا شیر قلچماق

 

نعره شونو، هر کی
از دور می شنید
کُمه کم ، یه متری
از جاش می پرید

 

حیونای جنگل
سبز و قشنگ
اومدن دیدن
خرگوش زرنگ

 

همه گفتن
چه کنیم با این بلا
که امید ما تویی
بعد خدا

 

خرگوش دانای ما
رفت توی فکر
تا شاید پیدا کنه
یه راه بکر

 

قهرمان قصه مون
دو ساعتی ساکت بود
توی جاش تکون نخورد
و کاملا ثابت بود

 

 

 

اما یک مرتبه
از شوق پرید
واسه شیرا
نقشه خوبی کشید

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:47 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

چرا احساس می کنم
دیگه منو ، دوست نداری
چرا هر روز یه جوری
پا روی ، قلبم می زاری

 

چرا چشمات دیگه
اون برق قدیمو نداره
واسه چی ، چشمای من
ابری شده، هی می باره

 

یادمه یه روزمی گفتی
تا همیشه ، با منی
تا خدا خداس ، با قلبت
منو فریاد می زنی

 

می تونی بهم بگی
خدا ، خدایی می کنه؟
یا اونم مثله شما
میل جدایی می کنه؟

 

تو شما ، منم که من
این دیگه ، باورم شده
عشق ما مرده و غم
مونس و یاورم شده

 

حالا دائم می پیچه
غصه وغم توی صِدام
می شینه نم نم بارون
توی ایوون نگام

 

حالا مطلق
دیگه مونس منه
یه گوشه ، یه عنکبوت
دور دلم تار می تنه

 

 

 

 

می زنه زخمه به تارم
به سرانگشت جفا
خداجون رفته چرا؟
از دلامون مهرو وفا

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:42 :: توسط : ahmadlavasani

 

نوۀ اکبر خان شیرازی
 

 

 

 

 

کاکو شیرازیم
دارم سلامی
زنیم ، ازخنده و
شادی کلامی

 

سلام بابا بزرگ
حاج اکبر آقا
شنیدم بًرده ای
یک کیسه قاقا

 

نخود و کشمش و
قند و کلوچه
خریدی یک سبد
ازتوی کوچه

 

شنیدم پیرمرد
گفتی جوانی
گذشته دوره
شیرین زبانی

 

بروفکری برای
قصه ها کن
دوجیبت را پر از
آن پسته ها گفت

 

چنین است
رسم پیران زمانه
دهند پسته نوه را
دانه دانه

 

بنازم قدرتو
تاب غزل را
که برپا کرده
این بحث وجدل را

 

بدان این نکته ها
اکنون ،که قند است
به ریشت پیری
امروز بند است

 

بگفتم نکته ای

نغزو آرا

نمی روید گلِ

نرگس به خارا

 

بدان هستیم ما

یار و رفیقت

همیشه ثابتیم

 

در این طریقت

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:38 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

 

 

 

با منش طفل درون
اینگونه بازی می کند
می سراید
و
بیت سازی می کند

گاه عارف میشود
با عارفان ور می رود
گه سراید شعرنو
از قافیه درمی رود

یک دمی جاهل شود
تمرین لاتی می کند
یا سیاسی می شود
یکباره قاطی میکند

می رود گاهی فضا
با رهروان دوستی
می کَند. در شغل دباغی
ز یاران پوستی

 

الغرض ، این طفل
بازی خوردۀ ، ظالم بلا
می شود هردم به نوعی
در مسیری مبتلا

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 :: 12:34 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران