صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

رفتم کنار دریا

رو ساحل و ماسه ها

یک لاک پشت دیدم

.

.

.

.برای خواندن این شعر به صفحه ی من مراجعه کنید.


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 18:46 :: توسط : tahmasebi

رفتم کنار دریا

رو ساحل و ماسه ها............



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 18:43 :: توسط : tahmasebi

 

آسانسور عصبانی داستان کودکی است که در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می کند اما بقیه همسایه ها هنوز به مجتمع نیامده اند و او با مادرش بیشتر اوقات تنهاست

برای خواندن این داستان  دربخش نوشته های مهری طهماسبی  صفحه ی قصه کودک بروید.


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 18:30 :: توسط : tahmasebi

امیرحسین یک پسرکوچولوی ۵ ساله است که با پدر و مادرش  در یک مجتمع مسکونی ۵ طبقه  زندگی می کند.آپارتمان آنها  در طبقه ی پنجم است.پدرش بعضی وقت ها به خاطر کارش به  سفر می رود و امیرحسین و مادرش تنها می مانند.مجتمع آنها ده واحدی است یعنی ده تا خانواده می توانند در آپارتمان های مجتمع  زندگی کنند اما فقط امیرحسین و خانواده اش اینجا هستند و بقیه ی واحدها خالی است



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 18:23 :: توسط : tahmasebi

به جهت  حضور مستمر بیست و چهارساله  ام درهندوستان ماجراهای مختلفی  که صدالبته هم  تلخ و هم شیرین  است برایم بوقوع پیوسته . قصد  دارم  با  نوشتن  این ماجراها  شما را  در این  خاطرات  شریک سازم.  امیدوارم  مورد  پسند شما قرار گیرد. ازشما دعوت  می کنم . دربخش من در هندوستان  دو قسمت از این  ماجراها را مطالعه  نمایید


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 16:49 :: توسط : ahmadlavasani

 اولین سفر همسرم و بچه ها  به هندوستان بود . به همین دلیل  هیجان زیبایی  دراون ها به چشم می خورد. بچه ها در عالم کودکی خودشون بودن و شادی می کردن. و با لحن شیرین خردسالی  به هرکی  می رسیدن می گفتن می خوایم بریم هندستون .سجاد دو سال  سینا سه سال و سعید 8  ساله بود.اما هیجان واقعی را خانمم  داشت. با شوق و ذوق وصف ناپذیری  خودش رو برای این سفر آماده می کرد.

صبح پنجشنبه بود که مریم  پاش رو  کرد توی یک کفش که  الا و بلا  باید  بریم خیابون بهار چند دست لباس برای بچه ها   بخریم و هر  چه  گفتم نیازی نیست. اونجا بهترین لباس ها با قیمتهای باور نکردنی هست. حرف به  خرج نرفت و چرخ منو چمبر کرد و  رفتیم  بهار برای خرید. البته راستش اگر از حق نگذریم یک کمی هم تقصیر خودم بود. توی این دو سه سالی که من توی هند کارخونه خریده بودم و کار می کردم.  اونقدر مشغول کار بودم.  که  فرصت پیش نیومد به بودبرمویه خرید درست حسابی برای بچه ها بکنم.به همین دلیل اون ازوضعیت  اولید پوشاک درهند خیلی مطلع  نبود.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 16:43 :: توسط : ahmadlavasani

همه  دم درآمده حرکت برای خرید لباس و سایراقلام  مورد  نیاز بودن.  نریش از نیم ساعت  قبل دم  در هتل آماده به خدمت حاضر بود. به محض دیدن  ما از ماشین بیرون پرید و درهای ماشین را باز کرد. تابچه ها و ما سوارشیم.

پرسید : کجا برم  قربان .

گفتم : فشن استریت. ماشین رو روشن  کرد و به  حرکت دراومد.  فشن استریت  یک خیابان بسیار طولانی هست که توش فروشگاه های بسیاری به شکل  اوپن  مارکت  قرار داره که میشه لباسهای راحت  و خوبی رو به قیمت های بسیار نازل خریداری کرد.

اصولا" هندی ها  مثل خود ما بسیار اهل چونه و  تخفیف دادن و  تخفیف گرفتن هستند. بخصوص اگر فکر کنند شما  توریست هستید.سعی می کنن  هرچی میتونن آدم سرکیسه  کنند.

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1391 :: 16:39 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

فصل سوم :  دیدار

رمانی از

صلاح الدین احمد لواسانی

 

رسیدم دم در مغازه سید  . تا منو  دید گفت :  فاتحه ...... دیگه شوخی بردار  نیست. معلومه  حسابی وادادی  رفته ......

با نگاهی عاجزانه و بدون حتی یک کلمه حرف . ازش خواهش  کردم. کوتاه بیاد......

اونم  با ختده ای بد جنسانه  دستش و روی لباش که   تمام  عرض  صورتش رو پرکرده بود گذاشت و با صدایی کشیده گفت : چشـــــــــــــــــــــم ارباب ...... چشم .....

خودم رو به  کنار دستش رسوندم و در گوشش گفتم. لامسب  داشتی آبروی منو  می  بردی.

 دهانش  رو  به گوشم  نزدیک  کرد  و گفت :

چه خوش صید دلت کرده بنازم چشم مستش را

 

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

گفتم  :  سید ........

گفت همون دیروز معلوم بود که امروز اول وقت اینجایی ...........

گفتم : سید..........

گفتنه ببخشید اشتباه  کردم از امروز به بعد  هر روز اینجایی...... بد  قش فش زد زیر  خنده....... حالا  نخند و کی بخند .......

 دستش رو  گرفتم و  کشون  کشون از  توی کله پزی کشیدمش بیرون ..........



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391 :: 02:52 :: توسط : ahmadlavasani

 

 لطفا" توجه کنید

 

شب همه شما عزیزان بخیر .

خرسندم به اطلاع برسانم بعد از وقفه ای طولانی نوشتن آنلاین رمان سوم را با نام

باغچه بیدی از سرگرفته و فصل سوم آن دقایقی پیش به پایان رسید. که بعد از

ویرایش اولیه تا ساعاتی دیگر برای مطالعه به شما عزیزان تقدیم خواهد شد .

همانند رمان های آنلاین قبلی پس از اتمام ، تمامی رمان مجددا" ویرایش و

نسخه نهایی تقدیم عزیزان خواهد شد .بدیهی است  نظرات ارزشمند شما تاثیر بسزایی

در ویرایش نهایی خواهد داشت. پس ما را از  محبت خود  بی بهره نگذارید


ارسال شده در تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391 :: 02:33 :: توسط : ahmadlavasani

 

ببین به باغ  و بوستان

شکوفه بار می دهد.

به من هدیه ها ، نسیم

ز زلف  یار میدهد

 

چه گویمت ز دلستان

که حسن او بیان  کند

 

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: 18:50 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران