بهار را
برای تو
سروده است .
که با بهار
زاده شی
برای آنکه
خوش باش ستارۀ ، شب ات می آید
لبخند ، دوباره بر لب ات می آید
پس غصه رفته را کناری بگذار
چون این نکنی باز تب ات می آید
آن تازه بیات ترک ، با من چه کند از شور
غم را ببرد از دل ، دل را ببرد تا نور
از گوشه رهاب و ، وز زیرکش سلمک
سر مستی و بد مستی ، تا دامنۀ ماهور
گر داد کنی دلکش ، ای نوگل شهر آشوب
وز نغمه زیر افکن ، بر من بزنی چون صور
ای چشم دلت همیشه آکنده به نور
وی گوش تو آشنا به هر نغمۀ شور
تو ساز دلم چو کوک دشتی دادی
گردیده ز جان ، غم غریبی ها دور
ما طلب کردیم .
این آغاز کار
زین سپس عشق است .
دلها بیقرار
چون که یابیم.
اندک اندک معرفت
دیری ست این دل بی جهت ،
نا مهربانی می کند
غم می خورد ، کز می کند ،
میل جوانی می کند.
فریاد مستی می کشد ،
بی ترس و بیم از محتسب
بر جام ، آتش می زند.
تو خود ،
آسمان بی کرانه عشقی ،
نظاره کن.
تو معنی
احیاء ، بهانه
بودن.
دلیل شکفتن
تو از شهر
گل سرخی
من از صحرای
جانفرسا
من آن مرداب
تن خسته
تویی آبی تر
نام تو چرا
قصۀ شبهای من است حزن تو چرا
شبیه غم های من است گر شام دلت
همیشه یلدایی نیست چشم تو چرا
دلیل تب های من است
دلم ربود
و قرارم
گرفت
و رفت.
آن دلربا
که راحت
صفحه قبل1...2425262728...42صفحه بعد