صلاح الدین احمد لواسانی
مجموعه مقالات، نوشتار و آثار مکتوب من

 

 

ای کسانی که آورده اید.
از هرکجا آورده اید برید بذارید سر جاش

 

من أولئك الذين لم يفعلوا
  أينما كنت قادما من ذلك، يمكنك جعل استبدال

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 12:37 :: توسط : ahmadlavasani

 

گول ظاهرش را خورد و رفت .
دیگر گول ظاهر ندارد. چه باید بکند.
آیا عوارض و عواقب ناگواری در انتظاراو خواهد بود.
او دیگر گول ظاهرش خورده شده.........
آن کسی که گول ظاهر او را خورده چه سرنوشتی خواهد یافت؟
آیا سرنوشت خوبی در انتظار اوست ؟ ....یا او هم در خطر است؟
او با گول ظاهزی که خورده اکنون چه وضعیتی دارد. چاق شده است؟ یا وزن خود را از دست داده ؟
نظر شماچیست ؟


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 12:31 :: توسط : ahmadlavasani

 

گول ظاهر چیست؟

گول ظاهر ، جزو گول های فرعی آدمه. که خیلی حیاتی نیست ، درست مثل آپاندیس.
" کمترین عارضه گول ظاهرخوردن هم رو دل و ثقل گرمه . "
بنابراین اگر کسی گول ظاهر شما را خورد ، چیز مهمی را از دست ندادین. چون شما هنوز باطن زیباتون را دارین. . پس متضرر خورنده گول ظاهر شماست.

نتیجه پزشکی :
==========
شما در صحت کامل بسر می برید . و هیچ خطری شما را تهدید نمی کند.

نتیجه اخلاقی :
==========
ما مقصر نیستیم اگر دیگران نمی دانند گول ظاهرخوردن چه طبعاتی دارد.

نتیجه فلسفی :
==========
گفته بودند فیلسوف خوبی میشم. اما باور نمی کردم.....ولی با این صغرا ، کبرا که من چیندم برای این گول ظاهر خوردن ، ظاهرا" بایداین مطلب را جدی بگیرم. ......... شما چی فکر می کنید؟

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 12:21 :: توسط : ahmadlavasani

 
ای کسانی که  آورده اید
سر جدتون , جان مادرتون
کاری به کار کسانی که  نیاورده اند نداشته باشید

 

من أولئك الذين لم يفعلوا
حياتك الجديدة،والدة جون،  ليس لها علاقة مع أولئك الذين لم


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 11:59 :: توسط : ahmadlavasani

 

 

ای کسانی که  آورده اید, آیا آنان که با تیغ ریش میزنند, با آنان که با ریش تیغ میزنند برابرند؟

 

من أولئك الذين لم يفعلوا،  أنا ضربهم بشفرة الحلاقة،حاهم بشفرة الحلاقة أنهم متساوون؟

 

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 11:52 :: توسط : ahmadlavasani

نمایشگاه کتاب

 نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه دوم : دوست سفارشی سید حسین

******************************

بین ایرانی های شرکت کننده در نمایشگاه ، جوانی حزب الهی بود  حدود بیست و هفت  هشت ساله ، ........ ازتوی هتل و  سر صبحانه ، متوجه شدم که بد جوری توی کوک من هست..... فکرکردم ..... ازکراوات خوشش نیومده ...... هرچند من توی ایران هم همیشه  کراوات می زدم ........ و این را همه مسئولان و کارکنان ارشاد می دونستن  که من این تیپی ام و حاضر به هیچگونه مصالحه هم بر سرکراوات نیستم . و صد البته  و خوشبختانه به هردلیلی ظاهرا" این را پذیرفته بودند  .

اما این جوان را ندیده بودم و فکرمی کردم ، احتمالا" ظاهر من ناراحتش می کنه ....... بهرصورت محل نذاشتم و پس ازاتمام صبحانه به اتفاق علی که حالا شده بود دستیارمن ، بطرف نمایشگاه راه افتادیم ........... حدود ده ونیم بود که رسیدیم،همه داشتن غرفه هاشونرو آماده می کردن . طبق نقشه راهنمایی که داشتم. یک راست رفتیم سالن پنج وغرفه روپیدا کردیم . مسئول سالن به سراغمون اومد و گفت؛ که بارمون  کجاست و خواست بریم سریع آنها را تحویل بگیریم.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 :: 11:00 :: توسط : ahmadlavasani


قصه  کوتاهی از :  صلاح الدین  احمد لواسانی

********************************

وقتی کوچیک  بودم ،مثه همه بچه های دیگه مریض می شدم و به دکتر مراجعه می کردم. طبیعی بود که بعد از مطب جناب دکتر کارم به تزریقات چی امروزی و آمپول زن اون روزها می افتاد

با هزار ترس و لرز و بدبختی و ده هزار حیله برای فرار از زیر چنگال خوف انگیز آن فرشته نجات ، تسلیم شده و روی تخت می خوابیدم به سینه .

اون فرشته مهربان به زبون های مختلف تلاش می کرد.  منو قانع کنه . که عضلاتم رو منقبض نکنم . تا تزریق به به خوبی و خوشی تموم  بشه .

اما ترس از سرنگ و سوزن وحشتناکش تو همه جونم رخنه کرده بود . به خواست منطقی اون  نمی تونستم عمل  کنم و همین باعث تجربه ای تلخ  و تکراری از  درد  و رنج  مضاعف ازآمپول  زدن می شد.

اما  بالاخره یک  اتفاق خوب  این  چرخه ترس و فرار از آمپول رو به  پایان خودش رسوند .

یک  بار که به همراه پدر بزرگ مهربون  و دانام ، برای تزریق به آمپول زن مهربانی مراجعه کرده بودیم



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 اسفند 1391 :: 11:55 :: توسط : ahmadlavasani

نمایشگاه کتاب

نویسنده : صلاح الدین  احمد  لواسانی

قصه اول : بیست و سه سال

*****************************

اکتبر 2002  ، همه تدابیر لازم برای حضور فعال درنمایشگاه کتاب  فرانکفورت بکار بسته شده بود.هر چند، بارها دراین نمایشگاه حضور داشتم . اما این اولین حضورمن بعنوان مالک یک اژانس ادبی بود .حدود 150 عنوان کتاب را درحوزه ادبیات کودک و نوجوان آماده عرضه به ناشران کشورهای مختلف داشتم و قرارهایی با چند ناشرسوئیسی، آلمانی و هندی ازقبل تنظیم کرده بودم . همچنین با یک موسسه آلمانی در بن مسابقه نقاشی مشترکی را تدارک دیده بودیم با نام  " من یارمهربانم  " که قرار بود  بچه های 5 تا  12 سالۀ ایرانی و آلمانی  درموضوع  دوستی بنام کتاب نقاشی کشیده و درآن شرکت کنند. نقاشیهای بچه های ایران سه هفته قبل به بن ارسال شده تا آثار منتخب درمرحله اول  توسط  داوران که اتفاقا همه به جز یکنفر آلمانی بودند مشخص شوند .

پانصد جلد از کاتالوگ سه زبانه ای را که برای نمایشگاههای مختلف کتاب چاپ کرده بودم . نیز پیشاپیش به فرانکفورت فرستاده و درآن لحظه با آرامش کامل توی هواپیما نشسته و منتظر پرواز به سرزمین ژرمن ها بودم.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 اسفند 1391 :: 11:26 :: توسط : ahmadlavasani

 
حالم بد می شه

 

  *****************

 


یه چیزایی رو نمی فهمم ،.........

 

  یه چیزایی را درست که درک نمی کنم..... و...ای کسانی که ایمان آورده اید,بهتر است زندگی کنید
ای کسانی که ایمان آورده اید, نمی خواهید بیاندیشید به چی ایمان آورده اید؟
ای کسانی که ایمان آورده اید, اگر سیمان آورده بودید تا حالا مملکت آباد شده بود!...ای کسانی که ایمان آورده اید,بهتر است زندگی کنید
ای کسانی که ایمان آورده اید, نمی خواهید بیاندیشید به چی ایمان آورده اید؟
ای کسانی که ایمان آورده اید, اگر سیمان آورده بودید تا حالا مملکت آباد شده بود!

  نمی فهمم که هیچ ............... حالم هم بد میشه ............

 داستان ازاین قراره که بیش از چهل ساله می نویسم . شعر،  قصه ، رمان،  مقاله ، تحلیل ، نمایشنامه وحتی سناریو ........... با دوستان زیادی  آشنا شدم....... که اون ها هم اینکاره بوده اند. یا حداقل فکر می کردند  این کاره اند.

چیزی که در اکثریت آنها مشترک هست ، یک حس خود بزرگ بینی فجیعه ......... اجازه بدین با چند نمونه این مطلب را  روشن کنم.

 با خانمی آشنا شدم در دنیای مجازی که قرار است خواننده شود ، یابه اصطلاح خودش  قراراست  بشود ...........آنهم  درکشور جمهوری  اسلامی ............. نه دربیرون از این مملکت .

 باچنان ادا واطواری با مخاطبانش برخورد می کند . که اگر کسی  نداند تصورمی کنند . خانم ها گوگوش ومهستی وهایده و پری زنگنه ودلکش و ....از نوع ایرانی  و سلندیون ، ویتنی هوستون ، مدونا وادل ازنوع جهانی اش همه کور خوانده اند و الان  جهان درانتظار ظهور اوهستند .................. بعد  ازاینکه  صدایش  را شنیدم.  حداقل ده ایراد ساختاری ومادر زادی در آن یافتم.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 21:27 :: توسط : ahmadlavasani

کتاب ایرانی‌ بازار جهانی

پایگاه مجلات  تخصصی

گزارش : http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/129047

 

نگار پدرام

تاکنون کتاب‌های کودکان و نوجوانان ایرانی، از راه‌های مختلف ترجمه و در کشورهای دیگر منتشر شده است.بعضی از نویسندگان شخصا از طریق اینترنت و یا نمایشگاه‌های کتاب،با ناشران‌ خارجی ارتباط برقرار کرده‌اند.با این‌که‌ کتاب‌های‌شان را برای ترجمه و انتشار،در اختیار آژانس‌های ادبی قرار داده‌اند.

ناشران بسیاری نیز برای عرضهء آثار خود از طریق آژانس‌های ادبی و یا نمایشگاه‌های‌ بی المللی اقدام کرده‌اند. باوجوداین،اخبار حضور موفقیت آمیز کتاب‌های کودکان و نوجوانان ایرانی‌ در عرصه‌های بین المللی و میزان فروش و ترجمهء ی‌آن‌ها به زبان‌های مختلف،ه درستی منتشر نشده‌ است.



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 :: 21:25 :: توسط : ahmadlavasani
درباره وبلاگ
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام . و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است. به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.
موضوعات
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران